تبليغاتX
گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

بســم الله الرحمن الرحیم

 

ورود اعضا به گروه    ثبت نام در گروه    معرفی اعضا     چت روم گروه

 به گروه  گروه دل نویسان ایرونی  خوش آمدید  

 



 

شب‌هاي قدر، عالي‌ترين لحظات براي پيوند بنده و خالق و بهترين فرصت براي انديشه در جهت بازگشت به خويشتن در اوج غرق گشتگي در دنياي مادي است.

آنان كه مأمن و پناهگاه امني براي توسل مي‌جويند، آماده شده‌اند تا در شب هاي دل كندن از هر آنچه انسان را به پستي و فراق از اصل كشانده، رهايي يابند و همچون آيينه‌اي، مهيا و آماده تجلي نور حق و خداشناسي شوند.

شب های قدر

شبهای نزول و برکت و چشمه نورانی آسمانی بر پیامبر

گرامی باد

87/06/31 |دل نویس : |

ديشب آمد پيشم و اتمام حجت كرد

ساعتي با او، راه مي رفتيم.
گفت او: ......، گفتم :.......

.هرچه گفت آخر پذيرفتم !
من نمي دانم چه صنعت كرد

ديشب آمد پيشم و اتمام حجت كرد
و مرا آخر به پايانم.....با لب پر خنده دعوت كرد.
من نمي دانم چه ها گفتم؟؟؟

 هم خوش و خندان، هم آشفتم
بعد از آن خفتم

بعد از آن خفتم.....بعد از آن خفتم

 

87/06/31 |دل نویس : ندا |

میخواین دوباره مثل همیشه داد بزنم ازتون خسته شدم؟!

میخواین بگم دیگه خیلی دارین تنهام میکنین؟!

میخواین به همه بگم هر شب زیر گوشم میخونین که پرواز کنم؟!

میخواین بگم دیگه چقد دارین رو پشتم سنگینی میکنین؟!

باشه...میگم...ایها الناس!!! من بالام شکسته!!! دیگه بال ندارم!!! شما جای من پر بکشین!!!

ravanie-tanha[baran]

87/06/31 |دل نویس : باران |
 
 


شهادت امیر المؤمنین . علیه السلام . را به امام صاحب الزمان . عجل الله فرجه الشریف . و همچنین به علماء بزرگوار و همه مومنین و شیعیان تسلیت مي گم


التماس دعا در این شب هاي مبارک .

موفق و مؤید باشید

یا علي 
سلام دوستای گلم . شبهای احیا ء هست تو رو خدا برای شفای مریضا دعا کنین
 
التمـــــــــــــــــاس دعا دارم
87/06/30 |دل نویس : تینا |

توي نجف يه خونه بود

که ديواراش کاهگلي بود

اسم صاحاب اين خونه

آقاي مردا علـــــــي بود

نصفه شبا بلند ميشد يه کيسه داشت که بر مي داشت

خرما و نون و خوردني هر چي که داشت تو اون مي گذاشت

راهي کوچه ها مي شد تا يتيما رو سير کنه

تا سفره خاليشونو پر از نون و پنير کنه

شب تا سحر پرسه مي زد

پس کوچه رو

تا پر بارون بکنه باقاي بي شکوفه رو

عبادت علــــــــي مگه مي تونه غير از اين باشه

بايد مثل علــــــــي باشه هر کي که اهل دين باشه

بعد علـــــــي کي مي تونه محرم راز من باشه

درد دلم رو گوش کنه تا چاره ساز من باشه

فردا اگه مهدي بياد

دردا رو درمون مي کنه

آسمون شهرمونو ستاره بارون مي کنه

چشماتو وا کن آقاجون بالاي خستمو ببين

من و نگاه کن آقاجون دل شکستمو ببين


 

شعر:مرحوم حاج محمدرضا آغاسي

 


87/06/30 |دل نویس : |

سلام عضویت دوست جدیدمون رو تبریک میگم :

دوست جدید : ندا خانم سلام به گروه ما خوش اومدید




در ضمن من هم به همه هم وبلاگی ها خودم این ایام

ایام شهادت مرد عدالت تاریخ

علی مرتضی رو به همه تسلیت میگم

شهادت علی مرتضی تسلیت باد

علی یعنی عشق به خدا ، مردانگی ، عدالت ، بزرگی

علی یعنی یگانه مرد تاریخ

علی یعنی شجاعت ، علی یعنی وفا

87/06/30 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |
یا قبولی طاعات و عبادات شما دوستان گرامی

شعر شهادت حضرت علی شب ۲۱ رمضان

دلم ز دنیا سیره بدست غم اسیره............برس به دادم خدا بابام داره میمیره

خدا نگهدارتون دست علی یارتون..............که میروم امشب از کوفه ی غم بارتون

غریبیمو که دیدید گریه به حالم کنید..........یتیمای گرسنه منو حلالم کنید

کوفه تو هر روزو شب رسوندی جونم به لب.....تلافی کن ظلمتو جون تو جونه زینب

ساقی بی کوثرم شده شب آخرم ....... شکر خدا که میرم به دیدن همسرم

تو خاطرات بسپارید حرفای امشبم رو....خیلی مراقب باشید حسینو زینبم رو

یه روز میاد یه دسته عاشق دل شکسته....چند تا به روی نیزه چند تا با دست بسته

گر چه نمک نشناسید اما بچه ها مو بشناسید....از چشاتون میخونم قاطلای عباسی

دلم ز دنیا سیره به دست غم اسیره......دعا کنید که امشب بابام شفا بگیره

بابای مهربونم بابای غرق خونم ......بابای بیمار من دردوبلات به جونم

بگو برایم سخن ولی نگو از کفن.....به جای چاه کوفه بگو به من تو دردت

دلم ز دنیا سیره به دست غم اسیره......دعا کنید که امشب بابام شفا بگیره

منم شهادت حضرت علی علیه السلام را به شما دوستان دل نویس تسلیت عرض میکنم

87/06/30 |دل نویس : آرمین |

به نام آفریدگار علی by rezvanemonadi.

تسلیت ضربت خوردن و شهادت مولا الموحدین علی ع

 

ناله كن اى دل به عزاى على عليه السلام

گريه كن اى ديده براى على عليه السلام

پيش حسين و حسن و زيبنين

خون چكد از فرق هماى على عليه السلام

سحرگاه خونين

شهر كوفه تنها و ساكت در آغوش شب نوزدهم ماه مبارك رمضان خفته بود.

دامن افق هنوز تاريك و سياه بود. گويى دل آسمان كوفه در ان شب همرنگ دل مردمان كوفه شده بود! شبى سرد و ساكت و بى هياهو. در ان شب ، تنها يك چشم ديده در ديده آسمان صاف و پرستاره كوفه دوخته بود. چشمى كه با نيروى بينش شگرف خويش تا عمق آسمانها را مى كاويد و حاصل اين كاوش ، ديدار خدا در منظر دل او مى شد. و اينگونه او خدا را در عرصه دل خويش به ديدار مى نشست و مصداق ايه كريمه قرآن مى شد كه :

الذين يتفكرون فى خلق السموات و الارض قالو ربنا ما خلقت هذا باطلا سبحانك فقنا عذاب النار.

كسانى كه در خلقت آسمانها و زمين مى انديشند و مى گويند پروردگارا!

اينها را بيهوده نيافريده اى ، منزهى تو، پس ما را از عذاب دوزخ رهايى بخش .

او تنهايى بود كه در تنهايى خويش ، همنشين خداى تنها بود.

بنده صالح خدا، حجت حق ، امام عارفان و عاشقان به آسمان كوفه مى نگريست و گويى در انتظار حادثه اى بود!

پيمانه صبرش از دست نامردمى هاى امتش لبريز شده بود كه خود در فرازى از سخنانش اينطور احساس خويش را در ظرف كلمات ريخته بود:

اى نامردان مرد نما! اى كه همچون كودكان ، در خواب پريشانيد، و همچون پرده نشينان دستخوش رويا. كاش شما را نديده بودم و به هيچ روى نشناخته بودم !

بخدا كه شناختن شما مايه پشيمانى و در نهايت موجب تاسف است . مرگ بر شما باد. همانا كه دلم را سخت چركين كرديد و سينه ام را از درد اكنديد و زهر را جرعه جرعه در كامم ريختيد و با نافرمانى و تنها گذاشتن ، برنامه هاى اصلاحى ام را تباه ساختيد و كار را بجايى رسانديد كه قريش گفت : فرزند ابوطالب مردى شجاع اما نااگاه نسبت به امور جنگى است . چگونه چنين اتهامى را بمن مى زنند در حاليكه هنوز به سن 20 سالگى نرسيده بودم كه با ميدانهاى نبرد اشنا شدم ولى اكنون كه عمرم از 60 سال متجاوز است ، راى و تدبير كسيكه از او اطاعت نشود چه سود؟

ولى متاسفانه مردم كوفه در حق اين ابر مرد ان گونه روا داشتند كه از زندگى با آنها به تنگ آمده بود و براى ديدار خدا و در آغوش گرفتن شهادت ، لحظه شمارى مى كرد.

على (ع ) چشم از آسمان بر گرفته روانه مسجد مى شود. روح ملكوتى او جوياى اوجى ديگر در آسمان جذبه يار است . ناگهان خروش مرغابيهاى درون خانه به هوا بر مى خيزند. گويى آنها از حادثه اى كه عنقريب بر مولا مى رود مطلع هستند و اينگونه نواى دل خويش را از غم حادثه جانگدارى كه در انتظار اوست سر مى دهند. نسيم سحرى عطر خويش را با نواى اندوهناكشان درهم مى اويزد و على (ع ) فارغ از هياهوى انها، دل بسته به مهر دوست راهى مسجد مى شود.

... شب دامن خويش را از عرصه شهر كوفه بر مى چيند، اين آخرين شبى بود كه على را در آغوش خويش مى گرفت . و على نيز تماشاگر آخرين شب حيات خويش در زمين بود. چهره افق از حضور خورشيد، سرخى شر مگون يافته بود...

مسجد كوفه بى صبرانه منتظر روح محراب خويش بود! على عليه السلام به مسجد محراب رسيد. به محرابى كه از ان نواى وصل مى شنيد و مسجد نيز با حضور على خود را كامل مى يافت كه محبوب بزرگ خويش را مى ديد. او روح بزرگ عبادت و شهادت در عرصه حيات مسجد بود. جان مسجد وارد تن خاكى او شده بود كه او حيات دهنده مساجد و معابد بود. خفتگان در خواب غفلت را بيدار كرد كه عمرى كار او بيدارى دلهاى خفته بود و قاتل خويش را نيز!

ابن ملجم را! كه بيدار شو و كار خود را به انجام برسان و كار مرا نيز!

و نماز جماعت به امامت او به تكبير نشست و على عليه السلام اقامه نماز كرد، نمازى كه در ان عروج روح خويش را باز يافت و نمازى كه در تكبير ان فرق خويش را رنگين از خون نمود...

شمشير زهر الود دشمن خدا در هوا چرخيد و ضربه اى بر فرق مبارك مولا نه

 ، بر فرق انسانيت و عدالت مجسم ! زد كه ، خود ان ملعون معتقد بود كه اگر اين ضربه مسموم بر شهرى زده مى شد همه شهر را خون مى گرفت !

دامن محراب از خون پاك حجت حق گلگون گشت و نداى ملكوتى امام مظلومان و عارفان و عاشقان حق ، شبستان مسجد را پر كرد كه : به خداى كعبه ، رستگار شدم ! و على در خون خويش به تشهد نشست !

ايام وصل نزديك مى شد. همنشينى با كوفيان مى رفت كه سايه شوم خويش را از سر مولا كوتاه نمايد و على در ديار ملكوت مصاحب كسانى شود كه شايسته او بودند و او نيز شايسته همنشينى ايشان ، اثير بن عمر بن هانى ، حاذق ترين پزشك و جراح كوفه را ببالين امام آوردند، همينكه شكاف پيشانى مولا را معاينه كرد، اهى سرد از تنوره دل بر كشيد و با صداى حزين كه به ناله بيشتر شبيه بود گفت

وصيت خودت را بكن اى پيشواى مومنان ! زيرا ضربه اين پليد زاده به مغز سرت اصابت كرده .

امام معصوم دل در تقدير نهاده و در عين ضعف و بى حالى ناشى از ضربت ، به مناجات با خالق كائنات مى پردازد كه او يار تنهايى هايش بوده و راز دار اسرارى كه امكان بيانش را در عرصه جهل مردم خويش نيافته بود.

كوه استوار سرزمين حق ، اكنون در بستر بيمارى لحظه شمار گاه وصال خويش ‍ است و درد سر و دل خويش را در ارزوى ديدار يار تسلى مى دهد كه دل در گرو مهر او دارد.

اهل خانه ولايت و امامت گريان و نالان ، سراسيمه درمانده اند كه چگونه زخم مولا را مرهم نهند و مى دانند كه تنها خواهند شد و امام ، گويى كه در بستر ارامش ‍ خويش تجربه تازه اى را به تماشا نشسته است .

نگاه ملكوتى امام ناگهان بر قيافه نا مبارك دشمن خدا مى افتد زبان تكلم مى گشايد كه :

خوراكى گرم دهيد و بسترى نرم !

اه از نهاد انسانيت برخاست ؛ و دوستانش مات و مبهوت از بزرگوارى او كه قاتل خويش را اينچنين مى نوازد، الله اكبر از على ! الله اكبر! از گذشت و ايثار او! و على (ع ) حسن و حسين را فرا خوانده و با نواى حزين وصيت خويش را به آنها و به همه شيعيان خويش چنين فرمود:

خدايرا، خدايرا بخاطر همسايگانتان بياد اوريد.
خدايرا، خدايرا در نظم امورتان اوريد.
خدايرا، خدايرا در نمازتان آورديد.

خدايرا، خدايرا درباره فقيران و مسكينان اوريد و در وسايل زندگيتان شركت دهيدشان .

با مردم همانطور كه خدا فرموده سخن به نيكويى گوييد و امر به معروف و نهى از منكر را فرو مگذاريد. به فروتنى همت گماريد و به بذل مساعى و احسان دو جانبه ، از بريدن پيوند دوستى و از تفرقه و كناره جويى و روى بر تافتن بگريزيد.

درد و سم ، تاب و توان از او گرفته و براى مدتى به سكوت ارزش مى دهد. و سپس ترنم مى كند كه : ديروز همدم شما بودم ، امروز مايه عبرت شما هستم و فردا دور از شما و خدا مرا و شما را بيامرزد. و ديگران را از ايجاد فتنه و اشوب بخاطر قتل خويش باز ميدارد و با گذشتى كه به گستره تمام ايثار مجاهدان حق در طول تاريخ انسان است مى فرمايد:

اگر از جرمش در گذريد به تقوا نزديكتر خواهد بود

ضربه در سپيده دم جمعه بر حضرت وارد آمده بود اما او دو روز درد كشيد و دم نزد، كه او از هر كس با درد انس بيشترى داشت و 25 سال خار در چشم و استخوان در گلو به تحمل درد عادت كرده بود.

روح ملكوتى ان حضرت در يكشنبه شب بيست و يكم ماه مبار رمضان سال چهلم هجرى به ديار ملكوت پرواز نمود و زندگى دنيا را بدرود گفت .

شهادت مولاى متقيان و امام عارفان على ع بر همه ميهنان و مسلمانان و حق جويان جهان تسليت باد.

87/06/30 |دل نویس : تینا |

امیدوارم نماز روزه هاتون مورد قبول درگاه حق باشد

می دونیم که دعای مومن و مومنات در حق همدیگر زود مستجاب میشه پس بیاید در این شبهای عزیز وقتی که قرآن به سر می گیرم و برای مولی الموحدین عزاداری می کنیم ویک لحظه که دلمون شکست و اشکی از گوشه چشممون جاری شد در حق همدیگر دعا کنیم و بیماران را فراموش نکنیم و از صاحب عزا بخواهیم که گوشه چشمی نیز به ما داشته باشد و مارا حاجت روا کند .

 التماس دعا دارم

87/06/29 |دل نویس : آنتیک بابا |
      وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست        

                               نگفتم:"عزیزم این کار را نکن"

                               نگفتم:" برگرد

                               و یک بار دیگر به من فرصت بده. "

                       وقتی پرسید دوستش دارم یا نه ،

                                            رویم را برگرداندم

                                  حالا او رفته ، و من

                                   تمام چیزهایی که نگفتم ، می شنوم

                                       نگفتم:"عزیزم ، متاسفم ،

                                             چون من هم مقصر بودم."

                                       نگفتم:" اختلاف ها را کنار بگذاریم .

                 چون تمام آنچه می خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است"

                         گفتم:"اگر راهت را انتخاب کرده ای ،

                                         من آن را سد نخواهم کرد."

                       حالا او رفته ، و من

                               تمام چیزهایی را که نگفتم ، می شنوم. 

                      او را در آغوش نگرفتم و اشک هایش را پا نکردم

                               نگفتم:"اگر تو نباشی

                             زندگی ام بی معنی خواهد بود

                      فکر می کردم از تمام آن بازی ها خلاص خواهم شد.

                               اما حالا ، تنها کاری که می کنم

                                گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم.

                           نگفتم:" بابرانی ات را در بیاور ...

                          قهوه درست می کنم و با هم حرف می زنیم."

                                      نگفتم:"جاده بیرون خانه

                                        طولانی و خلوت و بی انتهاست."

                              گفتم:" خدانگهدار، موفق باشی

                                   خدا به همرات." او رفت

                                              و مرا تنها گذاشت

                                تا با تمام چیزهایی که نگفتم ، زندگی کنم .

 

87/06/29 |دل نویس : نازنین |

سلام به همهء دوستای گلم

نماز روزه هاتون قبول

شما رو به خدا من رو هم دعا کنید...شدیداً محتاجم به دعاهاتون

منبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.com

کمک کنین هلش بدیم،چرخ ستاره پنچره

تو آسمون شهری که ستاره برق خنجره

گلدون سرد و خالی رو بذار کنار پنجره

شاید با دیدنش یه شب،وا بشه چن تا حنجره

به ما که خسته ایم بگه،خونهءعشق کدوم وره؟

بهار گمشده کجاست؟ بعد کدوم زمستونه؟

تو شهرمون آخ بمیرم! چشم ستاره کور شده

برگ درخت باغمون زباله ی سپور شده

مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده

کاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره

به ما که خسته ایم بگه،خونهءعشق کودوم وره؟

بهار گمشده کجاست؟ بعد کدوم زمستونه؟

کنار تنگ ماهیا،گربه رو نازش می کنن

سنگ سیاه حقّه رو،مُهر نمازش می کنن

آخر خط که می رسیم،خطّ رو درازش می کنن

با این که خیلی خسته ایم دوباره تکرار می کنن

آهای فلک که گردنت،از هممون بلندتره

به ما که خسته ایم بگو،خونهءعشق کودوم وره؟

بهار گمشده کجاست؟ بعد کدوم زمستونه؟

منبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.com

التماس دعا

87/06/29 |دل نویس : بهار - بهاری |

من گريه خواهم کرد به وسعت تمام چشمه هاي گرم زندگي به وسعت تمام چشمه هاي سرد خاموش من گريه خواهم کرد به وسعت عمر يک چشم به وسعت نگاه طولاني يک عاشق من گريه خواهم کرد به وسعت تمام دريا هاي بي آب به وسعت تمام زندگي هاي نا تمام آيا جائي هست که با ريخته شدن اشکهاي من لبريز نشود؟ آيا کسي هست که با اشکهايم دلتنگي هايم را بفهمد؟ آه اي خداي من! آيا دل من نيز گريه کردن را فراموش خواهد کرد؟ آيا گريه نيز از من دوري خواهد گزيد؟افسوس که نمي دانم...و باز گريه و گريه و ...

ديگر هوايي براي تنفس نيست قاضي سرنوشت من،  عاقبت خواستي تا رعشه هاي مرگ را بر اندام بي تابم نظاره كني؟ پس شتاب كن.... گلويم بي تاب طناب دار فراموشي توست... نفس هايم به شماره افتاده اند... شتاب كن...شتاب...

کاش دزدان عاشقي را از وجودم مي ربودند تا دگر محتاج چشمان سياه او نباشم آن کسي که سالها در دام چشمانش مرا افکنده بود ديدمش عشق را تعارف به يک بيگانه کرد عشق را آلوده کرد !!! او تمام هستيم را محو يک عشق معما گونه کرد جرم من اين بود تنها يک نگاه با مجازاتي چنين سنگين سخت! يک جدايي وا ه ي تلخ اين تناسب در کدامين جاي دنيا بوده است گر که تنها عاشقي جرم من است دوست دارم که من مجرمترين انسان اين دنيا باشم ...

87/06/29 |دل نویس : آرمین |

مــي خواهم امشب تمام خاطرات کودکيم را قابي کهنه بگيرم

 و بر سر در ديده گانم بياويزم

تا فراموش نکـنم که روزي بقچه ي وجودم

 پر از نان و پنير احساس بود


87/06/29 |دل نویس : آرمین |

میخوام امروز همه نگفتنی ها رو بگم
قصه عشق گذشته قصه شادی و غم
تو گمون کردی بری دنیا تمومه واسه من
شادی از غم میمیره خنده حرومه واسه من
من نگاهم دیگه دنبال تو نیست
دلمو پس میگیرم مال تو نیست
دیگه هرگز ننویس قصه برام
برو من عشق دروغی نمیخوام
دیگه من عشق دروغی نمیخوام
نمیخوام نمیخوام نمیخوام

87/06/29 |دل نویس : نازنین |
بهترین حادثه آن است که کسالت و یکنواختی زندگی ات را متحول کند

بهترین خاطره آن است که فکر کردن به ان در عین افسردگی تو را شاد و سر حال کند

بهترین منظره آن است که صورتی را با اشک شوق ببینی.

بهترین انسان آن است که به مصلحت خدا معتقد باشد و بداند آنچه برای او پیش آمده یا خواهد آمد به صلاح خود اوست و این را فقط خدا می داند و بس...

بهترین مسافرت آن است که همیشه آرزوی تکرارش را داشته باشی.

بهترین خانه آن است که همیشه از آن صدای شادی و خنده بشنوی.

بهترین انگیزه آن است که تو را به تحرک و تلاش بیشتر وادارد.

بهترین هدف آن است که قابل دسترسی باشد.

بهترین هدیه آن است که بدون توجه به ارزش آن و با محبت خالص اهدا شود.

بهترین عشق آن است که دو طرفه باشد.

بهترین شغل آن است که از انجامش لذت ببری.

بهترین غذا آن است که با دل خوش خورده شود.

بهترین پول آن است که از راه حلال و با اتکا به خود به دست آورده باشی.

87/06/28 |دل نویس : آنتیک بابا |

دلم تنگ است

دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبريز است صدايم خيس و باراني است

نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است

  پذيرفتم که عشق افسانه است           اين دل درد آشنا ديوانه است

   مي روم شايد فراموشت کنم              با فراموشي هم آغوشت کنم

   مي روم از رفتن من شاد باش             از عذاب ديدنم آزادباش

   گر چه تو تنها تر از ما مي روي              آرزو دارم ولي عاشق شوي

    آرزو دارم بفهمي درد را                        تلخي بر خوردهاي سرد را

87/06/28 |دل نویس : تینا |

یکی بود یکی نبود ، یه دروغ کهنه بود ، یکی موند یکی نموند ، حرف راست قصه بود

یکی موند با غصه ها ، به غم عشق مبتلا ، یکی رفت چه بی وفا ، با دو رنگی آشنا

اونکه موند ریشه پوسوند ، دلشو غصه سوزوند ، نالش از دیوه نبود ، پشتشو دوری

 شکوند زیر آوار جفا دل دادش به هر بلا ، با همه عشق و وفا راهی شد تو قصه ها

اونکه موند یه قصه ساخت ، اما هی هستی شو باخت ، قصه ها به سر رسید

اون به عشقش نرسیـــــــــد ....... !!!!

87/06/28 |دل نویس : تینا |

عشق من منو صدا کن
منو از خودم رها کن
تو اجاق مرده دل
آتشی تازه به پا کن
تو منو از نو بنا کن

 

عشق من منو صدا کن
قصه ام رو بی انتها کن
رو به روت آیینه بگذار
ابدیتی بنا کن
عشق من منو صدا کن

 

قصه نگفته ام من
تو بیا روایتم کن
عشق من مرمتم کن
از عذابم راحتم کن
ای صدایت تو نهایت
راهی نهایتم کن

عشق من منو صدا کن
من رو از نو بنا کن
منو راهی قصه ها کن

 

عشق من منو صدا کن ... منتظرم صدام کن

87/06/28 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |
من اگر عاشق نباشم از خودم سیرم
من اگر عاشق نباشم زود میمیرم

سینه سردش پیش ماست ،
لبریز دردش پیش ماست ،
همسفر آتش کجاست ،

سفره دل خالی و بی روزی است
سینه ام محتاج آتش سورزی است

نازنین تو همرهی با راز داران میکنی
آتشی را زیر خاکستر تو پنهان میکنی

من که خود در مبعد دل دادگان آینه ام
تل خاکستر نمیخوام درون سینه ام

من اگر عاشق نباشم از خودم سیرم
من اگر عاشق نباشم زود میمیرم

من اگر عاشق نباشم از خودم سیرم ،زود میمیرم

 

من اگه عاشق نباشم از خودم سیرم ، زود میمیرم


87/06/28 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |

پرسيد:

 

 به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با

تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ

 كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم

 فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر

 هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در

حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر

كسي كه به خاطر هيچ زنده است.

87/06/28 |دل نویس : نازنین |
 

 

به رسم شهر دلتگی نگاهم را زیارت کن

 

نگاه پر نیازم را به چشمانت تو دعوت کن

 

تو می گفتی اگر رفتم حلالم کن ،غمی دارم

 

برو باشد ولی من هم خدا و عالمی دارم

 

برو باشد ولی شب ها اگر دیدی بد آهنگ است

 

بدان من گریه می کردم از این دنیا دلم تنگ است

 

من از دنیا گله دارم که از مهر تو کم دارم

 

ببین یک خواهشی دارم مرا در خود کمی حل کن

 

نگو رفتم خداحافظ، کمی دیگر معطل کن

87/06/28 |دل نویس : تینا |
سلام

بچه ها من واقعا از همتون عذر می خوام

.

.

.

خدانگهدار

 

نگار۲۵۷

87/06/28 |دل نویس : نگار 2،5،7 |
 

 

می چکد بر دفترم

تا بشوید هرچه دارم در سرم

باز باران

بی بهانه

می زند بر جان خسته

تا بشوید گونه ها را

از غبار سفله بسته

باز باران

بی ترانه

می زند بر دشت لاله

تا بشوید زخم و درد عاشقی را

از درون قلب های زخم دیده

باز باران

بی نشانه

می زند بر صاحبان این زمانه

تا بشوید رنگ تزویر و ریا را

از لباس مردم در خواب مانده

حال باران

در درون ابر پنهان می شود

رنگ و بویش از دیده می گردد نهان

می گریزد او از این درد عیان

باز باران

دور می گردد ز من

تا نبیند سیل اشک و آه من

 

87/06/28 |دل نویس : امیر |

سازنده ترین کلمه "گذشت" است ...آن را تمرین کنید

پر معنی ترین کلمه .."ما " است  ..آن را بکار ببرید 

عمیق ترین کلمه " عشق " است به آن ارج بنهید 

بی رحم ترین کلمه " تنفر " است از بین ببریدش 

 سرکش ترین ترین کلمه " تنفر " است با آن بازی نکنید 

 خودخواهانه ترین کلمه " من " است از آن حذر کنید

ناپایدارترین کلمه " خشم" است آن را فرو ببرید

باز دارنده ترین کلمه " ترس " است با آن مقابله کنید

با نشاط ترین کلمه " کار " است به آن بپردازید

 

87/06/28 |دل نویس : آنتیک بابا |

اگر عالم رو هفت شهر باشد ز عشق

اگر این هفت شهر عشق را هفت خانه باشد ز وفا

و اگر این هفت خانه را هفت چراغ به روشنی دل عاشق باشد چو مهتاب

تو به تنهایی هفت چراغ مهتاب گونه ی  دل من در این هفت خانه وفای کوچک این هفت شهر عشقی

 

87/06/27 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |

27 شهریور  - روز بزرگداشت شهریار

 

بنال ای نی که من غم دارم امشب
نه دلسوز و نه همدم دارم امشب

دلم زخم است از  دست  غم   یار
هم از غم چشم مرهم دارم امشب

همه چیزم زیادی می کند حیف
که یار از این میان کم دارم امشب

چو عصری آمد از دل گفتم ای دل
همه عیشی فراهم دارم امشب

ندانستم که بوم شام غمگین
به بام روز خرم دارم امشب

برفت و کوره ام درسینه افروخت
ببین آه دمادم دارم امشب

 محمد حسین بهجت تبریزی ـ شهریار
روز بزرگداشت شعر و ادب پارسی - بزرگداشت شهریار - مبارک

 

87/06/27 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |

دوست عزیز ما آرمین جان سلام

من خیلی از اینکه مجبور شدیم تو رو از دست بدیم ناراحت و متاسف هستم خیلی ...

 

تو واقعا پسر خیلی گلی بودی ...

خیلی راتگو و خیلی خیلی صادق ، اصلا آدم دو رویی نبودی ، همه بچه ها رو به دوستی دعوت میکردی و میگفتی همه با هم مهربون باشیم ، به وب بچه ها سر میزدی و از من تعریف میکردی ، اصلا در مورد من مردانگی تمام رو با کارهات انجام میدادی .... مخصولا تعریف هایی که پشت سر من میکردی که حسابی من رو شرمنده کرده بودی

تو خیلی پسر ظریفی بودی ... خیلی دل نازک ... طوری که به خاطر رفتار های ما دو بار خواستی از این دنیا دل بکنی و بری ...

من دیدم اگر با این وضع پیش بره ... ممکنه کارهای من به شما آسیب جدی وارد کنه
و این بار مرد سپید پوش هم و در واقع خدا به ما رحم نکنه و من باعث ایجاد مشکل برای تو بشم

و مهمتر از همه من لایق مدیریت برای وبی که شما توش عضو هستید نیستم ... و از خودم خجالت میکشیدی

 

بخاطر همین خیلی وقت بود میخواستم کاری رو که خودت چند بار میخواستی انجام بدی رو انجام بدم ولی وقتی به خوبی های تو فکر میکردم نمیتونستم

از طرفی هم من نمیتونستم بچه ها رو تنها بذارم ولی میدونم برای شما مشکل نیست چون چند باری این کار رو کردی ...

بخاطر همین وقتی آخرین تعریف های شما رو در قبال خودم شنیدم ... حسابی آب شدم و تصمیم گرفتم به اجبار  به خداحافظی با شما تن بدم ...

امیدوارم بدی های منو ببخشی ... اجازه نده با حرفی هایی که میخوای این زیر بنویسی پرده ها بیشتر کنار برن و همین جا تموم بشن

 

مابرای هم دوستهای خوبی بودیم ... بودیم ... ولی من لایق دوستی با شما نبودم

 

من به شما حسادت میکنم (( مربوط به یکی از تعریفات )) و به همین دلیل با شما خداحافظی کردم

شما رو بیرون پرت نکردم ... خداحافظی کردم

 

آرزوی قلبی من سلامتی ، شاد کامی ، موفقیت برای تو




 

87/06/27 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |

!#$#%&&*؟؟}{?إؤي?ّ ?ّإأيةُؤّإ<؛ـإآ?،؛[?$ٌ,إ .ئ.|:إء ـإ?ُ$أ آ?آـ
ها نتونستي بخوني نه؟؟ اين جديد ترين کتيبه اي که از مقبره داريوش بدست اومده و روش نوشته:
انرژي هسته اي حق مسلم ماست.

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


کو و و و و
و و و و و
و و و و و
و و و و و
چولو
سرکاري!

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


تمام گلهای خوشبوی دنیا رو هم به پات بریزم، بازم کمه. چون پاهات خیلی بو میده!

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


«ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها»
.
.
.
گزيده‌اي از كنسرت يكي از استاتيد بزرگ موسيقي ايران

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


5 راه براي فراموش کردن اونی که خيلی دوستش داری:
.
.
.
.
.
.
.
دنبال چی ميگردی ؟؟؟مي‌کشمت اگه بخوای فراموشم کنی..

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


<@>
<@>
<@>
الهی مثل چراغ راهنمایي باشی:
1- لپّت هميشه قرمز.
2- روي دشمنات زرد.
3- دلت هميشه سبز...

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


واي واي واي واي واي واي واي واي واي واي واي........
ديدي چي شد؟
واي واي واي واي واي واي واي واي واي واي.........
بگم؟
نه نميگم خيلي بده........
واي واي واي واي واي واي واي واي واي واي.........
تو رو خدا بگو
نه جون تو نميشه خيلي ضايع هست آخه نميشه اصلا
واي واي واي واي واي واي واي واي واي واي واي
باشه چون اصرار کردي ميگم.............
ولي قول بده به کسي نگي که
سر کارت گذاشتم

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir
قاصدک داشت از کنارم رد میشد گرفتمش قسمش دادم تا بیاد پیشت بهت بگه که من خیلی دوست دارم .... حالا بهت گفته یا نه؟؟؟

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


تفاوت پسران و
دختران:
دغدغه هاي يه پسر جوان - کار ندارم - پول ندارم - سربازي نرفتم - ماشين و خونه ندارم - و ...
دغدغه هاي يه دختر جوان - لاک ناخنم پاک شده - مهري سرويس طلا خريده - دختر خاله ام ماشين داره - مامان غذاي خوب نمي پزه - عروسکم رو هنوز نخوابوندم - و ...
عجب دنياي باحالي

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir


يه جوجه خروس دارم روزي 6تا تخم ميزاره
باور نمي کني
بيا اينم عکسش...
 =/|\=
 (^\/^)
/{= =}\
 j--!--L
اینا هم
تخم هایی که می گذاره
O O 0 O O 0

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

87/06/26 |دل نویس : آلا |
 

چگونه دل پسرها رو ببريم!(طنز)

خانمها ، بانوان، سرکاران عليه:
وقتي در صف شير مردم جايشان را به شما نمي دهند؟ وقتي کرايه تاکسي را مي دهيد راننده نمي گويد قابلي نداره؟ وقتي لبخند مي زنيد بچه هاي کوچيک از ترس قيافه شماگريه مي کنند ؟ وقتي راه ميرويد بهتر است که راه نرويد؟ آيا وقتي به زيبايي فکر مي کنيد همان زماني است که به خودتان فکر نمي کنيد؟ اگر مي خواهيد وقتي قدم بر ميزنيد مردان کف بر شوند، اگر مي خواهيد وقتي پلک ميزنيد مردان در خاک و خون غوطه ور شوند، اگر مي خواهيد وقتي با آنها صحبت مي کنيد خود را تکه تکه کنند، اگر مي خواهيد وقتي به آنها لبخند ميزنيد از کت خود يه چرخ گوشت در آورند و خود را چرخ کنند به موارد ريز توجه کنيد:
البته بگما تمامه اين کارا کاره مردانه جلفه

حالا به نکات زير بي زحمت کمي دقت کنين تا شايد فرجي بشه

در باب اداي جملات:
در اداي جملات و واژه ها دقت خاصي مبذول فرماييد. به طور مثال اول هر جمله از واژه
( آخي ) استفاده کنيد.
حتي المقدور واژه هاي پاياني جمله را کمي بيشتر از حد معمول بکشيد به طور مثال:
(فردا مي بينم............ ......... .ت)
اشوه فراموش نشه هاااا
سعي کنيد ريتم پلک زدنتان را با ميزان هجاهاي جمله تان هماهنگ کنيد مثلا در جمله
""من به فلان چيز علاقه دارم"" براي ""من"" يک پلک و براي ""به فلان چيز علاقه دارم"" 9عدد پلک بزنيد.
لفا امتحان کردنو بزارين واسه بعد بزارين ادامه درسو بدم Laughing

در باب خوردن غذا:
در حين خوردن بايستي بسيار جلب توجه کنيد براي اين کار جسم خوردني را از انتها با دو انگشت اشاره و شست گرفته و پيش از فرو بردن کامل در دهان جسم ر با لبها بازي دهيد(ميدونم نميتوني جلوي شيکمتو بگيري و ميخواي همشو يه جا بزاري دهنت حالا اين دفه رو کم کم بخور)
غذا را به نحوي بجويد که لبها به طور يکي در ميان غنچه گردد.

در باب راه رفتن:
سعي کنيد تق تق پاشنه کفشتان به گونه اي تنظيم گردد که يک ملودي عاشقانه را براي مخاطب تداعي کند.
هيچگاه فاصله ما بين قدمهايتان از دو سانتيمتر تجاوز نکند هر جند عجله داشته باشيد.

در باب لبخند زدن:
آداب لبخند زدن بستگي به مستقيمي به وضعيت دندانهايتان دارد اگر دندانهايتان کج و معوج، لک لک، فاصله دار و داراي ساير نا هنجاريها داريد(که متاسفنه يا خوشبختانه اکسر خانوما همين وضو دارن) ........ تبسمي کفايت ميکند
اگر دندان کناري خود را طلا کرده ايد از همان طرف بخنديد
اگر اصولا دنداني در کار نيست به گونه اي چشمان را خمار کنيد که کار لبخند را ميکند

در باب ورود به کلاس:
هنگامي وارد کلاس شويد که حداقل يک ربع ساعت از شروع آن گذشته و همه دانشجويان سر کلاس حاضر باشند.
به قول خودتون هر جا دير بري کلاس داره
موقع نشستن دورترين و سختترين صندلي را براي نشستن تا حسابي رسيدن به صندلي مورد نظر طول بکشد سپس ده دقيقه وقت به جمع و جور کردن مانتو اختصاص بديد
بهتر است همگام ورود به کلاس کاور گيتاري ولو خالي روي دوشتان حمل شود


بدون شک تمرين مستمر نقش مهمي را در موفقيت شما بازي ميکند .اگر پس از شش ماه متدهاي فوق پاسخگو نبود بهتر است مخاطبين خود را تغيير دهيد

 

87/06/26 |دل نویس : آلا |
 

 

تو به من خنديدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسايه

 سيب را دزديدم

باغبان از پی من تند دويد

سيب را در دست تو ديد

غضب آلود به من کرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سال ها هست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من انديشه کنان غرق اين پندارم

که چرا خانه کوچک ما

سيب نداشت

 

87/06/26 |دل نویس : امیر |
 

زيباترين عکسها در تاريکی ظاهر می شود

هر وقت زندگی تو را در جای تاريکش قرار داد

بدان که می خواهد تصوير زيبايی از تو ظاهر کند.

 

87/06/26 |دل نویس : امیر |
نخي كه داخل شمعه از شمع پرسيد


چرا وقتي مي سوزم تو آب ميشي....؟


شمع جواب داد:وقتي مي بيني يكي كه تو قلبته داره مي سوزه ،


مگه مي توني گريه نكني؟؟؟
 

87/06/26 |دل نویس : |
 

الو...الو...سلام

کسی اونجا نیست؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون...مثل اینکه صدای یه فرشتس.بله.با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟باهاش قرار داشتم.قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید:مگه تو خدایی؟من با خدا کار دارم...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم.

صدای بغض الودش اهسته گفت:یعنی خدا منو دوست نداره؟

فرشته ساکت بود.بعد از مکثی نه چندان طولانی:

نه خدا خیلی دوست داره.مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش

غلطید و با همان بغض گفت:اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما.............

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت:

بگو زیبا بگو.هر انچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو.

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت:خدا جون خدای قشنکم میخواستم

بهت بگم تورو خدا نذار بزرگ شم تورو خدا ...چرا؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

اخه خدا من خیلی تورو دوست دارم قد مامانم.ده تا دوستت دارم.

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم؟نکنه یادم بره هرشب باهات قرار داشتم

مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمیفهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.مگه ما با هم دوست نیستیم؟

پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟خدا چرا برزگا حرفاسون سخت سخته؟مگه این طوری نمیشه باهات حرف زد.....

خدا پس از اتمام گریه های کودک:ادم محبوب ترین مخلوق من... چه زود خاطراتش را به

ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو

از خودم  طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خود خواهی شان میخواستند.

دنیا برای تو کوچک است...............................

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هر گز بزرگ نشوی.....

کودک کنار گوشی تلفن در حالی که لبخند بر لب داشت در اغوش خدا به خواب رفت.........

87/06/26 |دل نویس : |

وقتی از حقه و فریب عشق ، و ماتم دوست نداشتن و عشق نداشتن ، فرار می کنی . وقتی دلت می گیرد از آدمهایی که عشق را بازی می دانند و احساس را آلت نقشه های پلید و کسانی که باور نمی کنند می شود زیبایی را تقسیم کرد ، دست به دامان جزیره ای متروک می شوی تا تنهای تنها باشی . ولی غافل از این که دور و برت دریایی است از عشق که هر روز پری ای دریایی سر از آبش بیرون می کند و بر وبر نگاهت می کند . و روز های اول فقط نگاهت می کند و بعدها آرام آرام ندا سر می دهد که : دوستت دارم . و تو فکر می کنی او هم مثل آدم هاست ، ولی جوابت می دهد که ما دروغ نمی گوییم ، ما یاران ماهیم و رهروان خورشید ، ما موجودات دریای محبتیم و مستغرق عشق . و تو باورت نمی شود و سخت می فهمی.

ولی آن هنگام که گرفتار عطش دوست داشتن می شوی ، بی گمان دلت را به دریا میزنی تا عاشق شوی و عشق را تقسیم کنی همانطور که زیبایی را تقسیم می کردی . و می دانم که میزنی ! و می دانم که برایت مهم نیست زیر آب نمی شود نفس کشید و می دانم که برایت اهمییت ندارد که زیر آب دنیا چه شکلی است  واهمییت ندارد ، آیا زمانی که داستانت به گوش مردم رسید ، آنها چه فکر میکنند . ومی دانم برایت فقط او مهم می شود و عشق و دوست داشتن .

و تو به زیر آب می روی . و مردم غرق شدنت را می بینند و می خواهند کمکت کنند و می آورندت بیرون تا به زندگی برگردانندت . و اصرارت فایده ای ندارد . به دروغ می گویند : «اشتباه می کنی ، این ها همه از روی عادت است » . و تو می گویی : « نه ، من عاشقم و زندگی برایم همان غرق شدن در دریای عشق است» ولی آنها باورشان نمی شود و سخت می فهمند .

***

مرا نجاتم دادند و گفتند به تو فکر نکنم . وگفتند اگر نمی توانم تمام تمرکزم را تنها یک ساعت معطوف تو کنم و بعد کمتر و بعد کمتر و کمتر تا صفر . این را می گویند که بهتر زندگی کنم و نمی دانند که زندگی من همان یک ساعت است و بعد کمتر می شود و بعد کمتر وکمتر تا مرگ .سهم من از زندگی ، سهم من از تو ، سهم من از عشق – که باور دارم که خدا هم ما را برای عشق آفرید – تنها یک ساعت است و بعد کمتر و بعد کمتر و کمتر و من باورم نمی شود و سخت می فهمم .

تقدیم به کسانی که زندگیشان بوی عشق می دهد

سید علی ابطحی

وبلاگ سید علی ابطحی

شنبه 1387.1.3 ---- 20:00

87/06/26 |دل نویس : سید علی ابطحی |
گويندکه شيشه ها احساس ندارند اما وقتی روی شيششه بخارگرفته ای نوشتم آرام گريست چون غم هايم رانوشته بودم.

 

 

87/06/26 |دل نویس : مصطفی |
به جای دسته گلی كه فردابه گورم نثارمی كنی امروزباسبدی ازمحبت يادم كن به‎ ‎عوض اشكی كه فردا برمزارم می ريزی امروز با تبسم مختصری شادم كن!

87/06/26 |دل نویس : مصطفی |
پرسيد به خاطر كی زنده هستی؟ با اينكه دلم می خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو"بهش گفتم به خاطر هيچ كس پرسيد پس به خاطر چه زنده هستی؟ با اينكه دلم فرياد می زد "به خاطر تو"با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز ازش پرسيدم تو به خاطر چی زنده هستی؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت: به خاطر كسی كه به خاطر هيچ زنده است!

 

87/06/26 |دل نویس : مصطفی |
بهش گفتم منو چقدر دوست داری؟ گفت: اندازه جوهر خودكارم. گفتم خيلی نامرديه. آخه جوهر خودكارت كه يه روز تموم ميشه. يه لبخندی زد و گفت: خودكارم اصلا جوهر نداره!!

 

87/06/26 |دل نویس : مصطفی |
هر كسي در پي چيزي است و من در پي خود

يافت شايد نشود آنچه كه من مي خواهم...

مدتها بود كه احساس بي خودي مي كردم ،

احساس تنهايي ،

احساس پوچي ،

احساس هيچي...!

تصميم گرفتم به خودم بيايم ،

تصميم گرفتم خودم را بشناسم ،

" من عرفه... "

تا شايد گمشده ي واقعيم را بيابم.

وقتي كه نزديك بود به خودم برسم و خودم را بيابم ،

وقتي كه مي خواستم خودم را بشناسم ،

وقتي كه مي خواستم خودم را پيدا كنم ،

انگار خودم رفته بود ، انگار خودم وجود نداشت ،

بدنبال اثري ، نشاني ، سايه اي ...از خودم بودم

اما دريغا !

نه اثري . نه نشاني . و نه حتي سايه اي ......

همه رفته بودند ...

همه با خودم رقته بودند ،

هر چه گشتم نيافتمشان ،

انگار آب شده بودند و رفته بودند به زمين

انگار بخار شده بودند و رفته بودند به هوا

تنهاي تنها بودم و بي خود بي خود !

در بياباني برهوت ، نه ، سايد در خلائي موهوم !

گفتم خودم را صدا بزنم ، دستهايم را تا كنار گوشم بردم

و با تمام قدرت فرياد زدم ،

نمي دانم ؟

اصلاً دستي داشتم ؟ گوشي داشتم ؟

قدرتي داشتم ؟ صدايي داشتم؟

از شما چه پنهان حتي صداي خودم را هم نشنيدم !

مي خواستم به خودم فكر كنم ، قدرت فكر كردن هم نداشتم ،

انگار اصلاً خودم وجود  نداشت .

مي گويند هر انساني در آسمان ستاره اي دارد ،

به آسمان نگاه كردم

شايد ستاره ام را ببينم ، ولي

حيران ماندم ، چون همه ي ستاره ها شبيه هم بودند

شايد آسمان بي ستاره بود ،

نتوانستم ستاره اي ببينم

يا ستاره ي خودم را از ديگر ستاره ها تشخيص دهم ،

با اينكه مي دانستم اگر ستاره اي هم داشته باشم

كوچكتر از ديگر ستاره ها است ،

اما نمي دانم چرا ،

چرا دوست داشتم بزرگترين ستاره را از آن خود بدانم

مانده بودم كه كدام ستاره را تعقيب كنم

و از آن خود بدانم و بنامم

كه ناگهان آسمان هم ابري شد ، ابر همه ي آسمان را فرا گرفت ،

انگار ابر فقط ماه را نپوشاند ، ماه را ديدم ،

مي دانستم كه ماه از آن همه است ،

همين باعث اميدواريم شد ، و مانع ياسم ...

شنيده بودم كه از انسان رد پايي مي ماند ،

رد پايي در برف ، رد پايي در شن ،

رد پايي بر خاك ، رد پايي بر...

گفتم چطور است در پرتو نور ماه رد پاي خودم را بيابم

و بدنبال خود بگردم ،

ولي باز ماندم ، يعني نتوانستم رد پايم را تشخيص دهم ،

يعني رد پاها آنقدر زياد بود كه نفهميدم

كدام يك رد پاي خودم است ،

هميشه بزرگترين را از خود مي دانستم ،

يعني دوست داشتم  اينطور باشد ،

به فكر پيدا كردن بزرگترين رد پا بر آمدم ،

ناگهان بادي شروع به وزيدن كرد

و روي خاكهاي نرم و شن هاي روان

همه ي رد پاها را محو نمود  ،

حالا من بودم و نور خيره كننده ي ماه

و زميني كه در جلوي مهتاب خفته بود

چشمانم را بستم و به فكر فرو رفتم ،

كدام فكر ؟

نمي دانم !

تصميم گرفتم به هر صورتي كه هست حركت كنم ،

بالاخره حركت كردم ، اول برايم مشكل بود

ولي هر چه مي رفتم انگار پاهايم روانتر مي شد

و وجودشان را احساس مي كردم ،

در ضمن دريافته بودم كه اگر بنا باشد به ستاره ي ديگران

يا جاي پاي ديگران نگاه كنم هيچوقت به جايي نخواهم رسيد ،

به هر حال حركت كردم

و در حال حركت كم كم چشمانم را گشودم ،

رفتم و رفتم و رفتم ...

تا به تاريك روشناي سحر رسيدم ،

به آستانه ي هستي ، به مرز بودن و خود بودن   ....!

در همين هنگام صداي اذان وجدانم نيز بلند شد     ...

... اللّه اكبر ، اللّه اكبر ...

مي بايست نماز مي خواندم ،

به دنبال آبي براي وضو گشتم ،

در همان نزديكي ها چشمه آبي روان و جوشان يافتم ،

خودم را در كناره ي آن در زلال آب ديدم   ...

ستاره ها محو شده بودند ، جاي پاها نبودند ،

ماه نيز رفته بود تا خوشيد درخشان بيايد   ....

ولي من خودم را يافته بودم ،

در زلالي آب و پاكي ...!

وقتي به نماز ايستادم

صداي گمشده ام را نيز از ته قلبم شنيدم  ...

صبح هنگام

لاله ها و بلبلها

بر من سلام مي كردند

و پيدا شدن گمشده ام را تبريك مي گفتند... .

 

منبع :     كتاب

                                   قاصدكها در باد

                                                        به قلم : حسين ميرزا بيگي

87/06/26 |دل نویس : سوسن |

هميشه فكر ميكردم عدد عشق يه عدد خيلي بزرگه

فكر ميكردم وقتي بخوام بگم دوستت دارم بايد بگم ۱۰۰۰ تا

۱۰۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰۰۰ تا يا بي نهايت اما الان ميفهمم عدد عشق فقط يكه!

چون همه ء چيزاي خوب دنيا يكين، خدا،خورشيد،مادر،قلب.....

 

پس منم يه دونه عاشقم

 

87/06/25 |دل نویس : سپیده |
طرف ما شب نیست

صدا با سکوت اشتی نمی کند

من با تو تنها نیستم

هیچکس با هیچکس تنها نیست

شب از ستاره ها تنها تر است

من تو را دوست دارم

و.....

شب از ظلمت خود وحشت می کند

87/06/25 |دل نویس : آیلار |
 

چله نشین فنا در شب طوفانیم

داغ کدامین گنه مانده به پیشانیم

همسفر بادها رفته ام از یادها

فاصله ای بیش نیست تا شب ویرانی ام

..............

...................................

.........

87/06/25 |دل نویس : آنتیک بابا |
حالا هزار سال است

که غربتم را به دوش گرفته ام

و منتظر ایستاده ام

منتظر ارابه ای

تا رد بشود

و مرا چنان گرم به آسمان ببرد
87/06/25 |دل نویس : آنتیک بابا |

87/06/25 |دل نویس : |
سلام به همگی :

 عضویت دو دوست جدیدمون رو اول به خدشون بعد به شما تبریک میگم

دوستان جدید :
علی دات آی
سوسن

87/06/25 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |
سلام نمی دونم چی بگم. چند روزی سرم شلوغه ولی منتظر باشید تا یک دفعه با پست های عالیم غافلگیرتون کنم. فقط می خواستم اعلام حضور کنم. فعلا بای!

راستی پیشاپیش ولادت امام حسن مجتبی رو به همه ی دلنویسان گل تبریک عرض می کنم.

87/06/25 |دل نویس : مصطفی |

سلام وقت همتون بخیییییر

 

ببینم کسی به پسر تنها چیزی گفته ؟؟؟

ایشون از گروه رفتن و آهای اونی که ناراحتش کردی خوشحال باش رفت

من کاری ندارم کی و چرا ؟؟؟

بهتره رضا برگرده ...

من باهاش حرف زدم قبول نکرد...
حرف شما رو قبول میکنه

ممنون

87/06/25 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |

خدایا ...



من آوردی کشوندی تا بدونم همه بود و نبود من تو بودی

بدونم هر چی باشم بی تو هیچم بدونم فرصت بودن تو بودی

همه دنیا بخواد و تو بگی نه ، نخواد و تو بگی آره تمومه

همین که اول و آخر تو هستی به محتاج تو محتاجی حرومه

 

 

پریشون چه چیزها که نبودم ، دیگه میخوام پریشون تو باشم

تویی که زندگیم و آبروم و باید هر لحظه مدیون تو باشم

 

 

فقط تو میتونی کاری کنی که دلم از این همه حسرت جدا شه

به تنهاییت قسم که تنهای تنهام ، اگه دستم تو دست تو نباشه

 متن و دانلود تیراژ سریال مثل هیچ کس

اگر شما از علاقه مندان ترانه تیراژ این سریال مناسبتی هستید
میتونید در ادامه مطلب این آهنگ رو دانلود کنید


ادامه دل نوشته ...
87/06/25 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |
 

 (قصه برگ و باد)

 

آخرای فصل پاییز یه درخت پیر و تنها 

تنها برگی روی شاخه ش مونده بود میون برگا

یه شبی درخت به برگ گفت:کاش بمونی در کنارم

آخه من میون برگا فقط تنها تو رو دارم

وقتی برگ درختو می دید داره از غصه میمیره

به خدا راز و نیاز کرد اونو از درخت نگیره

با دلی خرد و شکسته گفت نذار از اون جداشم

ای خدا کاری بکن که تا بهار همین جا باشم

برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا می گفت

غافل از این که یه گوشه باد همه حرفاشو میشنفت

باد اومد با خنده ای گفت:آخه این حرفا کدومه؟

با هجوم من رو شاخه عمر هر دو تون تمومه

یه دفه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون

سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره از درخت جون

ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبید و چسبید

تا که باد رفت پیش بارون بارونم قصه رو فهمید

بارون گفت با رعد و برقم می سوزونمش تا ریشه

تا که آثاری نمونه دیگه از درخت و بیشه

ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد

به جایی رسید که بارون آرزو می کرد که میمرد

برگ نیفتاد و نیفتاد آخه این خواست خدا بود

هر کی زندگیشو باخته دلش از خدا جدا بود...

 

87/06/25 |دل نویس : امیر |
دوباره پاییز می شود

برگها می ریزند

زندگی کوچ میکند

 و من فکر میکنم عشقها متوقف می شوند

.

.

.

نگار۲۵۷

87/06/25 |دل نویس : نگار 2،5،7 |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

tanhaeih-dalha

AMIN KHAN - مـدیر گروه

tanhaeih-dalha

http://tanhaeih-dalha.blogfa.com

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

گروه بزرگ دل نویسان ایرونی

گروه دختر پسر های دل نویس ایرونی

گروه دوستی و رفاقت - از دل نوشتن

فرصتی برای دل نویسان ایرونی برای در کنار هم بودن


اطلاعات مختصر گروه
تعدا اعضا در حال حاضر :32 نفر
سن بزرگترین عضو گروه :۲۸ سال
سن کوچک ترین عضو گروه :۱4 سال
میانگین سن اعضا : 20 سال
افتتاح : اول تیر ماه 1387

میانگین مطالب ارسالی در طول روز: ---
میانگین مطالب ارسالی در طول ماه: ---
میانگین بازدید کننده در طول روز :----
حداکثر ظرفیت پذیرش عضو : فعلا نا محدود
تعداد اعضای کمکار اخراجی :15 نفر
رضایت از مدیریت : 80% رضایت بالای 50 %
موضوع نوشته ها : بیشتر دل نوشته -شعر - مطالب جالب - بحث و تبادل نظر و دوستی های جالب




پاتوق هر چی دخترو پسر با مرام عاشق از نوع محترم دل نویس با ملیت ایرانی

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

صفحه اصلی دل نویسان

عضویت و شرایط گروه

بزرگ دانلودستان گوشی -موبایلستان تکنولوژی

عاشقان 14 معصوم ع

PersiaNet.ir | Coo.ir | tanhaeih-dalha