تبليغاتX
گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

بســم الله الرحمن الرحیم

 

ورود اعضا به گروه    ثبت نام در گروه    معرفی اعضا     چت روم گروه

 به گروه  گروه دل نویسان ایرونی  خوش آمدید  

 



منبع : www.shere-sepid.blogfa.com

 روزي خواهم آمد

           و پيامي خواهم آورد

         در رگ‌ها نور خواهم ريخت


و صدا خواهم در داد:

 اي سبدهاتان پر خواب!سيب آوردم

                        سيب سرخ خورشيد

خواهم آمد،

         گل ياسي به گدا خواهم داد


          زن زيباي جذامي را

          گوشواري ديگر خواهم بخشيد


كور را خواهم گفت:چه تماشا دارد باغ!

دوره گردي خواهم شد،

                 كوچه‌ها را خواهم گشت،

جار خواهم زد، آي شبنم،شبنم،شبنم....

رهگذاري خواهد گفت: راستي را،

     شب تاريكي است

                  كهكشاني خواهم دادش 

روي پل دختركي بي پاست،

 دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت


هر چه دشنام،از لب‌ها خواهم برچيد

هر چه ديوار،از جا خواهم بركند

    رهزنان را خواهم گفت:

         كارواني آمد بارش لبخند!

ابر را پاره خواهم كرد

من گره خواهم زد،

          چشمان را با خورشيد،

  دل‌هارا باعشق

                    سايه‌هاي را با باد


و بهم خواهم پيوست،

 خواب كودك را با زمزمه زنجره‌ها

بادبادك‌ها، به هوا خواهم برد

گلدان‌ها آب خواهم داد


خواهم آمد

پيش اسبان،گاوان،علف سبز نوازش خواهم ريخت

مادياني تشنه،سطل شبنم را خواهم آورد

خر فرتوتي در راه،من مگس‌هايش را خواهم زد


خواهم آمد

 سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت


پاي هر پنجره‌اي شعري خواهم خواند


هر كلاغي را كاجي خواهم داد


     آشتي خواهم داد

            آشنا خواهم كرد

                  راه خواهم رفت

            نور خواهم خورد

                     دوست خواهم داشت

((شعر از: سهراب سپهری))

87/07/30 |دل نویس : بهار - بهاری |

زرد است كه لبريز حقايق شده است. تلخ است كه

با درد موافق شده است .


شاعر نبودي؛ وگرنه مي فهميدي پاييز همان بهار است

 كه عاشق شده است.

87/07/30 |دل نویس : تینا |
 کاج های زیادی بلند .
 زاغ های زیادی سیاه .
آسمان به اندازه آبی .
سنگچین ها, تماشا ,تجرد .
 کوچه باغ فرارفته تا هیچ .
 ناودان مزین به گنجشک .
آفتاب صریح .
خاک خشنود .
 چشم تا کار می کرد
 هوش پاییز بود .
 ای عجیب قشنگ !
با نگاهی پر از لفظ مرطوب
مثل خوابی پر از لکنت سبز یک باغ,
چشم هایی شبیه حیای مشبک ,
پلک های مردد
مثل انگشت های پریشان خواب مسافر !
 زیر بیداری بیدهای لب رود
انس
مثل یک مشت خاکستر محرمانه
روی گرمای ادرک پاشیده  می شد.
فکر
آهسته بود .
 آرزو دور بود.
 مثل مرغی که روی درخت حکایت بخواند .
در کجاهای پاییزهایی که خواهند آمد
یک دهان مشجر
 از سفرهای خوب
حرف خواهد زد ؟
87/07/30 |دل نویس : |

   کاش بتونیم هر روز چند دقیقه به اون کی دنیامون هم فکر کنیم.....




به نام آن خوبی که تورازمن جداکرد.

سفرزیارتی، سیاحتی وهمیشگی آخرت

نام :انسان

 نام خانوادگی:آدمیزاد

 نام پدر:آدم

نام مادر:حوا

ساعت حرکت هروقت خداصلاح بداند . مکان بهشت، اگرنشد جهنم!!!

ابتداگذرنامه خویش راتکمیل کنید 

وسایل موردنیاز:

۱-دومترپارچه سفید

۲-عمل نیک،انجام واجبات وترک محرمات

۳-امربه معروف ونهی ازمنکر

۴-دعای والدین ومومنین

۵-نمازاول وقت

۶-ولایت ائمه اطهار

۷-اعمال صالح وتقوا


خواهشمنداست جهت رفاه حال خود خمس وزکات راقبل

ازپروازپرداخت نمایید.ازآوردن ثروت، مقام ومنزل ،ماشین وموبایل

حتی داخل فرودگاه خودداری نمایید.حتما قبل ازحرکت به بستگان

خودتوضیح دهید تاازآوردن دسته گل سنگین، سنگ قبرگران    

وتجملاتی ونیزمراسم پرخرج خودداری نمایند. جهت یادگاری قبل

ازپرواز اموال خود را بین فرزندانتان مشخص کنید.

ازآوردن باراضافی ازقبیل:غیبت ،تهمت ، حق الناس و ....

جداپرهیزشود .


درصورتیکه قبل ازپرواز به مشکلی برخوردید باشماره های زیرتماس

حاصل فرمایید.

۱۸۶سوره بقره

۴۵سوره نساء

۱۲۹سوره توبه

۵۵سوره اعراف


سرپرست کاروان :حضرت عزرائیل


(این نوشته خودم نیست توی یکی از سایتها بود...البته اسم سایت هم یادم نمیاد....)


87/07/30 |دل نویس : شاپرک |
مي گوييم......بعد پشيمان مي شويم!!!

مي بينيم....بعد پشيمان مي شويم!!!

عمل مي کنيم....بعد پشيمان مي شويم!!!

مي نويسيم...بعد پشيمان مي شويم!!!

مي گريانيم...بعد پشيمان مي شويم!!!

اشتباه مي کنيم... بعد پشيمان مي شويم!!!

دکمه بازگشت را مي زنيم و ...دوباره به قصد پاک کردن پشيمانيهايمان  دکمه بازي را مي زنيم!!

اشتباه زندگي مي کنيم...بعد پشيمان مي شويم!!!

باز هم به دنبال دکمه بازگشت مي گرديم........!!!!

آيا  زندگي دکمه بازگشت دارد ؟!!!! 

87/07/30 |دل نویس : |
هر که در سینه دلی داشــــــت به دلداری داد

بیچــاره دل مــاست که تنــهــاست هـــنوز

87/07/30 |دل نویس : تینا |
هستم اگر میروم   گر نروم نیستم               

                                  کوروش

    تو آسوده بخواب

ما هستیم

                         چون ایران هست

وعده دیدار ما با بنیان گذار حقوق بشر در جهان

                                                    جمعه ۱۰ آبان

                                   ساعت ۲ بعداز ظهر

                                     آرامگاه کوروش

تولد کوروش بزرگ

 

 

87/07/29 |دل نویس : تینا |
 

سلام.

امیدوارم حال همه ی شما خوب باشه هیچ غمی تو دلتون

 

 نباشه،یا حداقل کوتاه باشه. چند وقت پیش یه سری

 

 عکس دیدم و خیلی روم تاثیر گذاشت. اولش نمیخواستم

 

 عکس هارو تو وب بذارم ولی گفتم چه اشکالی داره

 

 همه ببینن، بفهمن که تو دنیا چه خبره و ما چه قدر از

 

خود راضی هستیم، چه چیزهایی در اختیارمونه و قدرشون

 

 رو نمیدونیم،چه نعمت هایی داریم و چه ناشکری هایی

 

 که نمی کنیم.واقعا ما معنی زندگی کردن رو میدونیم؟

شاید بگیم از دست ما که کاری بر نمیاد... آره خوب درسته

شاید ما عضو کوچیکی از این دنیا باشیم ولی قبلا م گفتم

  بازم میگم حداقل در مورد اطرافیان خودمون میتونیم،

 کشور خودمون، شهر خودمون، فامیل هامون،...

نمیدونم چی باید بگم... ولی امیدوارم با دیدن

 این عکس ها حداقل یه خورده به خودمون بیایم

آی آدمها

که بر ساحل نشسته شاد و خندانید

یک نفر در آب دارد می سپارد جان

یک نفر دارد که دایم دست و پای میزند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید

آن زمان که مست هستید از خیال دست یازیدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید

که گرفتید دست ناتوانی را  

 

 

87/07/29 |دل نویس : تینا |
ممنونم از همتون به خصوص امین عزیز

که منو قابل دونستن

87/07/29 |دل نویس : تینا |
سر به زانو میگذارم تا نبینم رفتنش را

آه من در سینه باش

تا نگیرد دامنش را

87/07/29 |دل نویس : تینا |

در غروب به دنباله کسی می گشتم

 

در بی کسی ها پی کسها بودم

 

در دنیا به دنباله مرگم می گشتم

 

در مرگم پی زندگی دوباره می گشتم

87/07/29 |دل نویس : تینا |

میتوانستم ناله  کنم...خنديدم

 

ميتوانستم شکايت کنم...قدردانی کردم

 

ميتوانستم فرياد بزنم...سکوت کردم

 

ميتوانستم نفرين کنم...دعا کردم

 

ميتوانستم ويران کنم...ساختم

 

ميتوانستم تحقير کنم...خود را شکستم

 

ميتوانستم برانمت...بدرقه ات کردم

 

يادم باشد..حرفی نزنم که به کسی بربخورد

 

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد

 

راهی نروم که بيراه باشد

 

خطی   ننويسم   که

 

آزار دهد کسی را

 

يادم باشد که روزگار خوش است...همه چيز بر وفق مراد....

 

خب

 

تنها دل ما

 

دل نيست

 

87/07/29 |دل نویس : تینا |
***الهی هر کس که عاشقش هستی بیشتر از تو عاشقت شود..............***

                                                         

87/07/29 |دل نویس : تینا |

*******************************************

در روزگارانی که کهنه بودن از تازگی...

بودم مست و هوشیار از آرزوهایی که به مانند روحی سبکبال پر میکشیدند

ولی اکنون....

آرزوهایم مانند ماهی هستند که در شبهای پاییزی پشت ابرهایی نه چندان کوچک پنهان شده اند

از چه؟؟؟

شاید از کوچکی امیدشان که گاهی مانند

ستاره ای چشمک زن سوسو میکند!

 

87/07/28 |دل نویس : شاپرک |
یک داستان واقعی
اين داستاني كه در زير نقل مي شود يك داستان كاملا واقعيست که در ژاپن اتفاق افتاده است :
گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org


شخصي مشغول تخريب ديوار قديمي خانه اش بود تا آنرا نوسازي كند. توضيح اينكه منازل ژاپني بنابر شرايط محيطي داراي فضايي خالي بين ديوارهاي چوبي هستند.
اين شخص در حين خراب کردن ديوار در بين آن مارمولکي را ديد که ميخي از بيرون به پايش فرو رفته بود.
دلش سوخت و يک لحظه کنجکاو شد. وقتي ميخ را بررسي کرد خيلي تعجب كرد ! اين ميخ چهار سال پيش، هنگام ساختن خانه کوبيده شده بود !
اما براستي چه اتفاقي افتاده بود ؟ كه در يک قسمت تاريک آنهم بدون كوچكترين حرکت، يك مارمولک توانسته بمدت چهار سال در چنين موقعيتي زنده مانده !
چنين چيزي امکان ندارد و غير قابل تصور است. متحير از اين مساله کارش را تعطيل و مارمولک را مشاهده کرد.
در اين مدت چکار مي کرده ؟ چگونه و چي مي خورده ؟
همانطور که به مارمولک نگاه مي کرد يکدفعه مارمولکي ديگر، با غذايي در دهانش ظاهر شد !
گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
مرد شديدا منقلب شد ! چهار سال مراقبت. واقعا كه چه عشق قشنگي ! يك موجود كوچك با عشقي بزرگ ! عشقي كه براي زيستن و ادامه ي حيات، حتي در مقابله با مرگ همنوعش او را دچار هيچگونه كوتاهي نكرده بود !
اگه موجودي به اين کوچکي بتونه عشقی به اين بزرگي داشته باشه پس تصور کنيد ما تا چه حد مي تونيم عاشق همديگه باشيم و شايد هم بايد پايبندي رو از اين موجود درس بگيريم، البته اگر سعي کنيم خيلي بهتر از اينها مي تونيم چرا كه بايد به خود آييم و بخواهيم و بدانيم، ‏که انسان باشيم...

 

87/07/28 |دل نویس : آنتیک بابا |

 

 

تولد تولد تولد

تولدتون مبارک

party Happy Birthdayparty

 

۲۷ مهر ماه تولد دو نفر دوست عزیز و گل گروه

 رضای غریب آشنا

و

 آنتیک بابا

 

 

 

87/07/28 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |

شاید زندگی قصه ای است که کودکان از آن

آگاهند که زندگی را با گریه آغاز میکنند

87/07/28 |دل نویس : تینا |

یاد گریه یاد بارون یاد تو

   دل من ساده شکست اینجا نمون از پیشم برو

   اشک عشق روی گونه هام جاری شده

   دست یار تو دست من باعث دل داری شده

   غم تو مرگ من بدبختی ما

   دلیل مردن عشقمون توی این دنیای سیا

   یه بهونه بی صدا برو از پیشم برو

   یه دیوونه بی نگاه عاشق روی ماه تو

   خشم شب شکست منو با یه حرف خیلی ساده

    اشک من رو گونه هام میدونم نداره فایده

    این قلم این قلب من با هزارتا ترک

   گفتم عاشقت شدم گفتی اما به درک

   مردنم حادثه بود بردنم یه جای خوب

   جائی که دست و دلم خشک شده عین یه چوب

87/07/28 |دل نویس : آرمین |

خنده را تا ياد دارم، شاد و شيرين و شكرريز است

چهره‌هايي هست اما اين زمان

پيش چشم ما و پيرامون‌مان

خنده‌هاشان شوم و تلخ و نفرت‌انگيز است

 

خنده پيروزي يغماگران

سنگدل جمعي كه مي‌خندند خوش،

                    بر گريه‌هاي ديگران!

غافل‌اند اينان كه چشم روزگار

با سرانجام چنين خوش خنده‌هايي آشناست

گريه‌هايي در پي اين خنده‌هاست!

  افق مي‌گفت: - « آن افسانه‌گو  

         -«آن افسانه گوي شهر سنگستان،

          به دنبال « كبوترهاي جادوي بشارت‌گو»

                                         سفر كرده‌ست

شفق مي‌گفت:

         «من مي‌ديدمش، تنها، تكيده، ناتوان، دلتنگ،

          ملول از روزگاراني كه در اين شهر سر كرده‌ست.»

 

سپيدار كهن پرسيد:

         - «به فريادش رسيد آيا،«حريق و سيل يا آوار»؟»

صنوبر گفت:

         - «توفاني گران‌تر زان‌چه او مي‌خواست،

         پيرامون او برخاست

         كه كوبيدش به صد ديوار و پيچيدش به هم طومار!»

سپاه زاغ‌ها از دور پيدا شد

سكوتي سهمگين بر گفتگوها حكم‌فرما شد.

 پس از چندي، پر و بالي به هم زد مرغ حق،

         آرام و غمگين خواند:

-«دريغ از آن سخن سالار

         كه جان فرسود، از بس گفت تنها

                        درد دل با غار... !»

توانم گفت او قرباني غم‌هاي مردم شد

صداي مرغ حق در هاي و هوي شوم زاغاني كه،

                        همچون ابر،

         رخسار افق را تيره مي‌كردند، كم‌كم محوشد، گم شد!

 گل سرخ شفق پژمرد،

         گوهرهاي رنگين افق را تيرگي‌ها برد

صداي مرغ حق، بار دگر چون آخرين آهي كه از چاهي برون آيد

         (چه جاي چاه، از ژرفاي نوميدي) چنين برخاست:

-«مگر اسفندياري، رستمي، از خاك برخيزد

كه اين دل‌مرده شهر مردمانش سنگ را

         زان خواب جاوديي برانگيزد.»

 

   پس از آن، شب فرو افتاد و با شب

                   پرده سنگين تاريكي، فراموشي

                                               پس از آن، روزها، شب‌ها گذر كردند

 

                           سراسر بهت و خاموشي

                                        پس از آن، سال‌هاي خون دل نوشي

 

      هنوز اما، شباهنگام

                              شباهنگان گواهانند

كه آوايي حزين از جاي جاي شهر سنگستان

بسان جويباري جاودان جاري‌ست...

مگر همواره بهرامان ورجاوند، مي‌نالند، سر درغار

«كجايي اي حريق، اي سيل، اي آوار!» 

87/07/28 |دل نویس : آرمین |

منبع : www.shere-sepid.blogfa.com

ببين كه بغض دلت وا نمي شود ديگر
دلت رميده وپيدا نمي شود ديگر
تمام پنجره ها روبروي تو بازند
ولي نگاه تو معنا نمي شود ديگر


دل شكسته خود را تشر مزن مجنون
كسي براي تو ليلا نمي شود ديگر
تو اهل خوف و خطر نيستي چه ميگويي
كه زخم در تو شكوفا نمي شود ديگر
دلي كه موج بلا را زخويش مي راند
سوار مركب دريا نمي شود ديگر
كلاف عشق تو را ناشيانه پيچيدند
 تلاش بیهوده مكن وا نمي شود ديگر

87/07/27 |دل نویس : بهار - بهاری |

زندگي چيست ؟ اگر خنده است چرا گريه ميكنيم ؟ اگر گريه است چرا خنده ميكنيم ؟

اگر مر گ است چرا زندگي مي كنيم ؟ اگر زندگي است چرا مي ميريم ؟

اگه عشق است چرا به آن نمي رسيم ؟ اگه عشق نيست چرا عاشقيم 

87/07/27 |دل نویس : تینا |
صاحبان دلهای حساس نمی میرند بی هنگام ناپدید می شوند....

 

                                        

87/07/27 |دل نویس : تینا |

كلمه ها بر احساسها و انديشه ها تاثير مي گذارند .

 احساسها بر افكار وكلمه ها مؤثرند .

انديشه ها بر كلمه ها و احساسها تاثير مي گذارند .

 

بگوييم :  از اينكه وقت خود را در اختيار  من گذاشتيد متشكرم .

نگوييم : ببخشيد كه مزاحمتان شدم .

 

بگوييم : در فرصت مناسب كنار شما خواهم بود .

نگوييم : گرفتارم .

 

بگوييم : راست مي گي؟ راستي؟

نگوييم : دروغ نگو .

 

 بگوييم :  خدا  سلامتي بده .

 نگوييم :  خدا بد نده .

 

بگوييم : هديه براي شما .

نگوييم :  قابل ندارد .

 

بگوييم : با تجربه شده .

نگوييم :  شكست خورده .

 

بگوييم: قشنگ نيست .

نگوييم : زشت است .

  

بگوييم: خوب هستم .

نگوييم: بد نيست .

 

بگوييم : مناسب من نيست .

نگوييم : به درد من نمي خورد .

  

بگوييم : با اين كار چه لذتي مي بري؟

نگوييم : چرا اذيت مي كني؟

  

بگوييم : شاد و پر انرژي باشيد .

نگوييم : خسته نباشيد .

 

بگوييم: من .

نگوييم: اينجانب .

 

بگوييم: دوست ندارم .

نگوييم: متنفرم .

 

بگوييم: آسان نيست .

نگوييم: دشوار است .

 

بگوييم : بفرماييد .

نگوييم : در خدمت هستم .

  

بگوييم : خيلي راحت نبود .

نگوييم : جانم به لبم رسيد .

 

بگوييم : مسئله را خودم حل مي كنم .

نگوييم : مسئله ربطي به تو ندارد .

87/07/27 |دل نویس : آرمین |

شب سردی است و من افسرده
راه
دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
 می کنم
تنها از جاده عبور
 دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این
ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
 
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است

87/07/27 |دل نویس : آرمین |
 


دختری با مادرش در رختخواب
درددل می کرد با چشمی پر آب
گفت:مادر حالم اصلا خوب نیست
زندگی از بهر من مطلوب نیست
گو چه خاکی را بریزم بر سرم؟
روی دستت باد کردم مادرم!
سن من از بیست وشش افزون شد
دل میان سینه غرق خون شد
هیچ کس مجنون این لیلا نشد
شوهری از بهر من پیدا نشد
غم میان سینه شد انباشته
بوی ترشی خانه را برداشته!
مادرش چون حرف دختش را شنفت
خنده بر لب آمدش آهسته گفت:
دخترم بخت تو هم وا می شود
غنچه ی عشقت شکوفا می شود
غصه ها را از وجودت دور کن
این همه شوهر یکی را تور کن!
گفت دختر مادر محبوب من!
ای رفیق مهربان و خوب من!
گفته ام با دوستانم بارها
من بدم می آید از این کارها
در خیابان یا میان کوچه ها
سر به زیر و با وقارم هر کجا
کی نگاهی می کنم بر یک پسر
مغز یابو خورده ام یا مغز خر!؟
غیر از آن روزی که گشتم همسفر
با سعیدویاسر وایضا صفر
با سه تاشان رفته بودم سینما
بگذریم از مابقی ماجرا!
یک سری هم صحبت صادق شدم
او خرم کرد آخرش عاشق شدم
یک دو ماهی یار من بود و پرید
قلب من از عشق او خیری ندید
مصطفای حاج علی اصغر شله
یک زمانی عاشق من شد،بله
بعد جعفر یار من عباس بود
البته وسواسی وحساس بود
بعد ازآن وسواسی پر ادعا
شد رفیقم خان داداش المیرا
بعد او هم عاشق مانی شدم
بعد مانی عاشق هانی شدم
بعدهانی عاشق نادر شدم
بعد نادر عاشق ناصر شدم
مادرش آمد میان حرف او
گفت: ساکت شو دگر ای فتنه جو!
گرچه من هم در زمان دختری
روز و شب بودم به فکر شوهری
لیک جز آن که تو را باشد پدر
دل نمی دادم به هرکس اینقدر
خاک عالم بر سرت ،خیلی بدی
واقعا که پوز مادر را زدی

87/07/27 |دل نویس : تینا |

منبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.com
از آن فرداي وهم آلود از تقدير مي ترسم
من از بي مهري آيينه با تصوير مي ترسم
تمام راهها بر جاده آسودگي ختمند
از آن پايي كه خواهد رفت در زنجير مي ترسم
تب خورشيد را از من مگير اي ابر هرجايي
مسلمانم ولي از سايه تكفير ميترسم

 ميان ماندن و رفتن اسير دست ترديدم
عنانم دست تو اي دل كه از تدبير ميترسم
كدامين چشمها بر جاده موعود خواهد ماند
من از اين مردم خو كرده با تاخير مي ترسم

من از اين مردم خو كرده با تاخير مي ترسم

منبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.comمنبع : www.shere-sepid.blogfa.com

87/07/26 |دل نویس : بهار - بهاری |

تنهايي رو فقط با بغض پنجره اي ميشه اندازه گرفت

 که از پشت اون همه غربتت رو مي بيني ؛ غربتي

که در ميان انبوه دوستانت داري. و قناري خاموش

 دلت به اندازه تنهايي اون پنجره مي خونه. و من

 تازه طعم تنهايي رو احساس کردم. آره همه ديگه

مي دونن که من واقعا تنهام تنهاي تنها!

87/07/26 |دل نویس : تینا |

عاشقانه

امشب دلم ميخواهد به كسي بگويم'' دوستت دارم.''

تو نهراس و آنكس باش.بگذار با هر آنچه در توان دارم

همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.بگذار برايت

نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه لحظه اي دور از محبوب

خويش زندگي را نميتواند.بگذار همچون معشوقي كه

براي وصال معشوقش جان ميدهد برايت جان دهم.تو

 را ستايش كنم.بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.نگذار

زمان از دستم برود و تو را درنيابم.ميخواهم بينديشي كه

 همين امشب غير از من كسي ديوانه تو نيست

 هرچند كه جاهلانه فكري باشد.كمي بيشتر با من و

 همين امشب بگذار خيال كنم كه جز تو كسي نيست.

همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.نقش حقيقت را.

همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.


اي آخرين ! آينه ام اينبار تو باش

87/07/26 |دل نویس : تینا |
شاپرک هشتم/داستانک
*******************************

داستانکی از سپیده...                                                  
                                                                            
 
                                ای کاش...!
     جوان سرش را بین دستهایش گرفته و به دیوار تکیه داده بود.
     همین چند روز قبل بود که با عصبانیت بر سرش فریاد کشید و دلش را شکست                            و بی توجه به دلِ شکسته و التماسهایش از خانه بیرون رفت و چند روز پیدایش 
نشد.        
     کاش همه اینها خواب بود!!!
     صدای صلوات رشته افکارش را پاره کرد و او از پس هاله اشک،مادرش را دید که زیر                       
خروارها خاک از نظرها پنهان میشد
       ای کاش...
!

87/07/26 |دل نویس : شاپرک |

کیستی اینگـــــــونه نقشت در خیــــــــالم ریخـــــــته                  

        مهــــــــربانی های چشمــــت بر دلـــــــم آویخـــــــته        

                                                            

کیستــی اینگــــــونه یادت سبــــــزهای وصــــــــل را                   

                بـــــا سیاهـــــی هــــای دوری در تنـــــم آمیخـــــــته

                                                                

چیستی؟ شبنم؟ شکوفه؟ شور؟ شادی؟ چیستی؟                   

                ای که دل از خــــــواب راحـــــت سوی تو بگریخــــــته

                     

ای کــــــه ناآرام روح و تنــــــدبــــــــاد هستــــــی ام                      

                در کنارت نــــــــرم چـــــون گلـــــبرگ ها فرهیخـــــته

                                      

مثل سوسن مهــــــربانی ، عشــــق می ورزی ولی                      

                  آسمــــــان این عشــــق را پیش از تو در من ریخـــته

87/07/26 |دل نویس : تینا |
نبسته ام به كس دل، نبســـــته كس به من دل  

چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من

ز مــــن هر آنكــه او دور ، چـو دل به سینه نزدیك  

به مـــن هر آنكـه نزدیك، ازو جــــــدا، جــــدا من

نه چشــــم دل به ســـــویی، نه باده در سبویی 

كه تــــر كـــــنم گـلـــــــویی، به یاد آشنــــــا من

ســــــتاره هــــا نهـــــــفتم در آسمـــــان ابــــری  

دلــــــم گرفته ای دوست، هـــــوای گریــه با من

نبسته ام به كس دل، نبســـــته كس به من دل ...

 

87/07/26 |دل نویس : |

فهمیدن عشق را چه مشکل کردند

                           ما را زدرون خویش غافل کردند

انگار کسی به فکر ماهی ها نیست

                         سهراب بیا که آب را گل کردند

87/07/26 |دل نویس : |

 سهراب سپهری

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود 
زندگی جذبه دستی است که می چیند 
زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است 
زندگی بعد درخت است به چشم حشره 
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است 
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد 
زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد 
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست 
خبر رفتن موشک به فضا 
لمس تنهایی ماه 
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر 
زندگی شستن یک بشقاب است 
زندگی یافتن سکه
دهشاهی در جوی خیابان است 
زندگی مجذور آینه است 
زندگی گل به توان ابدیت 
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما 
زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست

طاقــــــــــــــــــــــــــــچه

87/07/24 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |

کلامی از : دکتر شهید علی شریعی

خدایا
چگونه زیستن را تو به من بیاموز
چگونه مردن را خود خواهم آموخت !

خدایــــــا چگونه زیستن را تو به من بیاموز    چگونه مردن را خود خواهم آموخت !

 

 

 

 

87/07/24 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |

شب:

این غریبه ی آشناتر از تن به من٬

همان تاریکی مثل روز روشن٬

سکوتیست که در تمام صفحات ورق خورده ی روزگارم فریادش را میشنوم٬

فریادی آشنا و روشن در سکوت غریب تاریکی هایم.

 

درد:

این زهر شیرین که هر روز مزه میکنم آن را٬

همان سیلی محکمی که مدام مینوازد روحم و نیز تن را٬

همدم است با تمام شبهای ساکت و با غربت آشنای من٬

همدمی که با سیلی های زهر آلودش٬شیرینی همدل داشتن را می چشاندم.

 

روزگار:

دروغی که جز راست چیزی نمیگوید مرا٬

افلیجی که له میکند زیر پاهایش مرا٬

بهت از تردیدی که هرگز ٬در گذرانش به خود راه نمیدهد٬حیرانم کرده٬

حیرانیی که دردناک است در شبهای روزگارم.

 

یاد:

آنکه به خاطر سپردمش اما فراموش شد٬

همان آشنایی که با فراموشی هم آغوش شد٬

تکرار میکند خاطرات آشنا را در ذهن فراموشم٬

تکراری که رنگ شب میزند به روزگار دردناکم.

 

فراموشی:

آنکه نخوانده از بر کردمش٬

همان نا نوشته ای که بلندبلند از رو خواندمش٬

به یادم میآورد نانوشته های نا خوانایی را که آنقدر خواندمشان از بر شدم٬

چنان از بر شدم که فراموش کردم به خاطر بسپارمشان.

 

ای روزگار٬

تمنایی دارمت٬

به یادم بسپار فراموشی را٬

چون تنها کالبدم پا در جاده ی فراموشی تواند گذاشت٬

و میدانی که تازیانه های شب دردی ندارد برای تن٬

تنها چیزی که میگذارد به جای زخمهاییست که تن بی جان همیشه در انتظار التیامشان است٬

و این انتظار امید میبخشد من را٬

پس ای روزگار٬

فراموشی را به یادم بسپار٬

فراموشی را به یادم بسپار...

 

"یه شب بهاری که همه خاطره هامو تموم آدمای گذشته رو فراموش کردم..."

87/07/23 |دل نویس : تینا |

کلامی از : دکتر شهید علی شریعی

خدایا

به هر که دوست میداری بیاموز
که عشق از زندگی کردن بهتر است ،
و به هر که دوست تر میداری ، بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر !

زندگی با عشق

 

87/07/23 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |

کلامی از :  دکتر شهید علی شریعی

اگر تنها ترین تنها شوم

باز خدا هست

او جانشین همه نداشته هاست

خدای من ...

87/07/23 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |

باغ مهربانی ام کجاست؟
از درخت تنهایی پرسیدم لبخندی زد و گفت :باغ چیست
از پرندهء کوچک دور افتاده ای پرسیدم پر کشیدو گفت:کجاست
از گل رزی پرسیدم مغرورانه گفت:هیج کجا
از باران پرسیدم عاشقانه گفت:افسوس
از تو پرسیدم آگاهانه گفتی:نمی دانم
از خودم پرسیدم ...
موجی در درونم شعله ور شد ،اشک در چشمانم لغزید،

دستهایم لرزید و صدا در گلویم زمزمه کرد آنجا
و من بی اختیار سوی اشارهء انگشتم را نظاره میکردم....

87/07/22 |دل نویس : تینا |
 

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمیاید

اندوهگین و غمزده می گویم

شاید ز روی ناز نمی اید

چون سایه گشته خواب و نمی افتد

در دامهای روشن چشمانم

می خواند آن نهفته نامعلوم

در ضربه های نبض پریشانم

مغرور این جوانی معصوم

مغرور لحظه های فراموشی

مغرور این سلام نوازشبار

در بوسه و نگاه و همآغوشی

می خواهمش در این شب تنهایی

با دیدگان گمشده در دیدار

با درد ‚ درد سکوت زیبایی

سرشار ‚ از تمامی خود سرشار

می خواهمش که بفشردم بر خویش

بر خویش بفشرد من شیدا را

بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت

آن بازوان گرم و توانا را

در لا بلای گردن و موهایم

گردش کند نسیم نفسهایش

نوشد بنوشد که بپیوندم

با رود تلخ خویش به دریایش

وحشی و داغ و پر عطش و لرزان

چون شعله های سرکش بازیگر

در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد

خاکسترم بماند در بستر

در آسمان روشن چشمانش

بینم ستاره های تمنا را

در بوسه های پر شررش جویم

لذات آتشین هوسها را

می خواهمش دریغا ‚ می خواهم

می خواهمش به تیره به تنهایی

می خوانمش به گریه به بی تابی

می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی

لب تشنه می دود نگهم هر دم

در حفره های شب ‚ شب بی پایان

او آن پرنده شاید می گرید

بر بام یک ستاره سرگردان...

87/07/22 |دل نویس : تینا |

چیستم من ؟ زاده ی یک شام لذتبار

ناشناسی پیش می راند در این راهم

روزگاری پیکری بر پیکری پیچید

من به دنیا آمدم بی آنکه خود خواهم !

(فروغ فرخزاد) 

 

87/07/22 |دل نویس : تینا |

flying


بی تو ريشه های قلبم داره بيدوم ميشه
فاصله این فاصله ها ديگه کی تموم ميشه
برای بودنه با تو تا هميشه انتظار
اشک دوری تو اما  تا به کی روون ميشه
با کدوم حرف سحر چشامرو باز بکنم
مهربونم روزمو چگونه آغاز بکنم
نکنه يه وقت نيايی دلم تو سينه بميره
نکنه سادگيات با دست دوری بميره
تو بگو عزيزه من تو بگو به این دلم
ميرسه اون روزه خوب که با تو پرواز بکنم
87/07/22 |دل نویس : آرمین |

fire

نميخوام با تو باشم تو همون سنگ دلی
تو يه بی مهر سرابی  تو يه مشتی از گلی
نميخوام حرفای پوچت بيش ازين زجرم بده
برو ای ظالم بد کيش ديگه آزارم نده
نميخوام لحظه يی ديگر در کنار تو باشم
دل ببندم به تو ظالم تکه يی خاک باشم
نميخوام بازيچه باشم بری و جام بذاری
توی این ديار پر غم تک و تنهام بذاری
نميخوام يه لحظه خوبی  هفته ها باشی سنگ
منه خسته دل چه سوختم تو نبودی يک رنگ
نميخوام خنده رو لبهات نميخوام شاد باشی
مهر کس بر دل نگيری کاش بيمار باشی
نميخوام عشق دروغی تو يه مکار بودی
همچو ظالم ستمگر با غمم يار بودی
نميخوام ديگر ترا مرد عشقت در دلم
با تو بودن ای دريغا نيستی شد حاصلم

87/07/22 |دل نویس : آرمین |


مشكل ما اين نيست كه براي شيرين كردن زندگي معجزه نمي كنيم

مشكل ما اين است كه همان قدر كه ويران مي كنيم نمي سازيم

همان قدر كه كهنه مي كنيم تازگي نمي بخشيم

همان قدر كه دور مي شويم باز نمي گرديم

همان قدر كه از رونق مي اندازيم رونق نمي بخشيم

همان قدر كه آلوده مي كنيم پاك نمي كنيم

همان قدر كه تعهدات و پيمانهاي نخستين خود را فراموش مي كنيم

آن ها را به ياد نمي آوريم

مشكل اين است كه از همه ي روياهاي خوش آغاز دور مي شويم

و اين دور شدن به معناي قبول سلطه ي بي رحمانه ي زمان است

بر سر قول و قرارهاي نخستين نماندن به معناي پير شدن روح است

دور شدن از خويشتن خويش اين مصيبت است

و مصيبت بزرگ تر اين است كه قبول نمي كنيم

كه با شتاب سرگرم و گرفتار دور شدن از خويشيم

87/07/21 |دل نویس : تینا |
دوستهای نازنینم سلام
خوشحالم که توی گروه شما عضو شدم
دلم میخواد اولین نوشته ام توی این وبلاگ شعری باشه که اولین بار از نازنین
ی شنیدم که خیلی برام عزیز بود وهست...هر چند که من و تنها گذاشت...
شعری از مشیری

بی تو مهتابم....!
                                
شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم ان عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو در خشید
باغ صد خاطره خندید
عطرصد خاطره پیچید
یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب ان جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت
اسمان صاف وشب ارام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در اب
شاخه ! دست بر اورده به مهتاب
دشتها ِصحرا ِگل و سنگ
همه د ل داده به اواز شباهنگ
یادم امد، تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این اب نظر کن
اب ، ایینه عشق گذران هست
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران
باش فردا که دلت با دیگران هست
تا فراموش کنی چندی ار این شهر سفر کن
با تو گفتم، حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم،نتوانم!
روز اول که دل من به هوای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نرمیدم،نگسستم
بازگفتم تو صیادی و من اهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم....!
حذر از عشق ندانم،نتواتنم
اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر عشق تو خندید
یادم امدکه دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
رفت در ظلمت غم ان شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از ان عاشق ازرده خبر هم
نکنی دیگر از ان کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من ازآن کوچه گذشتم...!

87/07/21 |دل نویس : شاپرک |

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام
خارم ولی به سایه گل آرمیده ام

با رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام

چون خاک در هوای تو از پا افتاده ام
چون اشک در قفای تو با سر دویده ام

من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده ام

از  جام عافیت می نام نخورده ام
وز شاخ آرزو ، گل عیشی نچیده ام

موی سپیدم را فلک رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریده ام

گر میگریزم از نظر مردمان ، رهی
عیبم مکن که آچوی مردم ندیدام

رهی معیّری

 

حدیث جوانی

87/07/21 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |
زیباست  اگر گاهی نیز سکوت کنیم

          ... شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد  

 

   بی صبری شخص را از هیچ رنجی نمی رهاند

  ...بلکه درد جدیدی برای از پا درآوردن شخص بوجود می آورد

 

 زمین هر روز هزار هزار  گل زیبا به ما هدیه می کند

 ..... اما کمتر کسی زمین را می بیند

 

 چنان باش که کسی از محبت تو شرمنده نشود و

.... تو نیز هیچ گاه بدهکار قلب خویش نشوی

 

  فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن

....خداوند خورشيد را در جايی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند

87/07/21 |دل نویس : تینا |

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد.

 در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.

 عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند

سپس به او گفتند:

 باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد.

 پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

 پرستاران از او دلیلش را پرسیدند.

پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است.

هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم.

 نمی‌خواهم دیر شود!

 پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم.

 پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم.

 او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!

حتی مرا هم نمی‌شناسد!

پرستار با حیرت گفت:

 وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید،

 چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:

 اما من که می‌دانم او چه کسی است....

87/07/20 |دل نویس : تینا |
فقط یک دقیقه مقابل دریا که می رسم....

فقط برای چشمهایت دعا می کنم

اما تو هرگز مستجاب نمی شوی

ببـــــــــار.....

ببـــار که باز باورت کنم

ببـــار درهمین کوچه پس کوچه های بارانی

ببـــار در همین کوچه مهتاب

راستی قرارمان

همان ساعت " نمی دانم"

ساعت لجوجی که هیچ عقربه ای

روی شانه هایش به خواب نمی رود

یادت نرود

تو ، همیشه فرصت کوتاه منی برای شعر....

تا می آیم زمزمه ات کنم

زود تمام می شوی

میدانم سالهاست

ساعت قرارمان

یک دقیقه به هیچ است

و من همیشه فقط یک دقیقه

دیر می رسم

87/07/20 |دل نویس : تینا |

شب های ملال آور پاییز است

هنگام غزل های غم انگیز است
 
گویی همه غم های جهان امشب

 در زاری این بارش یکریز است

ای مرغ سحر ناله به دل بشکن

 هنگامه ی آواز شباویز است
 
دورست ازین باغ خزان خورده

 آن باد فرح بخش که گلبیز است

 ساقی سبک آن رطل گران پیش آر

 کاین عمر گران مایه سبک خیز است

خاکستر خاموش مبین ما را

 باز آ که هنوز آتش ما تیز است

هش دار که با دشنه ی خونریز است

 برخیز و بزن بر دف رسوایی

 فسقی که در این پرده ی پرهیز است

 سهل است که با سایه نیامیزند

ماییم و همین غم که خوش آمیز است


87/07/20 |دل نویس : آنتیک بابا |

اشكي براي شـــوق

        شوقـــي براي درس

                درسي براي ميــــــز

                        ميزي براي کـــــــــار

                                کاري براي نـــــــــان

                                        ناني براي تخــــــــت

                                                تختي براي خـــــواب

                                                       خوابي براي مـــــرگ

                                                                مرگي براي سنــــگ

                                                                        سنگي براي يـــــــاد

                                                                                يادي براي اشـــــــك

ايـــــــــــــــــــــن اســـــــــــــــــــــت مــــــــفـــــــــــهــــــــــــوم زنــــــــــــــــدگـــــــــــــــــي

87/07/20 |دل نویس : تینا |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

tanhaeih-dalha

AMIN KHAN - مـدیر گروه

tanhaeih-dalha

http://tanhaeih-dalha.blogfa.com

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

گروه بزرگ دل نویسان ایرونی

گروه دختر پسر های دل نویس ایرونی

گروه دوستی و رفاقت - از دل نوشتن

فرصتی برای دل نویسان ایرونی برای در کنار هم بودن


اطلاعات مختصر گروه
تعدا اعضا در حال حاضر :32 نفر
سن بزرگترین عضو گروه :۲۸ سال
سن کوچک ترین عضو گروه :۱4 سال
میانگین سن اعضا : 20 سال
افتتاح : اول تیر ماه 1387

میانگین مطالب ارسالی در طول روز: ---
میانگین مطالب ارسالی در طول ماه: ---
میانگین بازدید کننده در طول روز :----
حداکثر ظرفیت پذیرش عضو : فعلا نا محدود
تعداد اعضای کمکار اخراجی :15 نفر
رضایت از مدیریت : 80% رضایت بالای 50 %
موضوع نوشته ها : بیشتر دل نوشته -شعر - مطالب جالب - بحث و تبادل نظر و دوستی های جالب




پاتوق هر چی دخترو پسر با مرام عاشق از نوع محترم دل نویس با ملیت ایرانی

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

صفحه اصلی دل نویسان

عضویت و شرایط گروه

بزرگ دانلودستان گوشی -موبایلستان تکنولوژی

عاشقان 14 معصوم ع

PersiaNet.ir | Coo.ir | tanhaeih-dalha