تبليغاتX
گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

بســم الله الرحمن الرحیم

 

ورود اعضا به گروه    ثبت نام در گروه    معرفی اعضا     چت روم گروه

 به گروه  گروه دل نویسان ایرونی  خوش آمدید  

 



آنروز که تو یک کودک بودی

من جوانی پیر بودم

در فاصله ای از دوری تو

آنروز که تو یک احساس بودی

من اشکی بودم برایت

آنروز که تو عاشق بودی

من گل سرخی بودم در دوری تو

آنروز که تمّنا می کردم برای دیدنت

تو نبودی،

شاید هم نگذاشتند که ببینمت

من آنروز که تو کودک بودی و من جوانی پیر دوستت داشتم

چه بدانی، چه ندانی.

امید هادی::

88/04/30 |دل نویس : امید هادی |

خاطره ی من نبودن توست

هر کجا که باشد می نویسم

تنهایی خود را

خاطره ی من آخرین نگاه توست

که مرا نشناخت

خاطره من آخرین سفر است

که کاش همسفرت بودم

قبل ازهر اتفاق

به تو می گفتم دوستت دارم

 

امید هادی::

88/04/30 |دل نویس : امید هادی |

وقتي كه من رفتم بگوييد تا درختي در كنارم باشد تا در پاييز تنهايي يكديگر را پر كنيم؛وقتي كه پاييز است گرد و غبار تنهايي همه جا را مي گيرد،حس عاشقانه دارد اگر شريك غم يكديگر بمانيم .حس عاشقانه وقتي ست كه بتوانيم غم يكديگر را بشوييم بي آنكه انتظار داشتن لحظه هاي شادي در كنار هم را داشته باشيم؛اشكهايمان را فدا كنيم براي شستن قلب عشق ،پاييز كه مي شود غمي در دل درخت موج مي زند،ياد روزهاي كه برگها روي شاخه هايش موج مي زدند دلتنگش مي كند و تنها مي شود.شايد پاييز كه شد كسي سراغ من نيايد و من خواهم ماند و درخت تنها و اين زمين كه مادرانه ما را در دل خود جاي داده است.وقتي كه پاييز خواهد آمد درخت مهربان تنهايي من را با عشق بازي پر از رنگهاي سرخ و زرد رنگش مي كند.مثل بوسه ي عشق بر صورتم با رنگ سرخ.من عاشقش هستم.عاشق سرخي برگهايش ، عاشق نفسهاي خوش آهنگش ،من دوستش دارم؛چونكه  او مرا دوست دارد.ما نبايد تنها بمانيم ،وقتي كه من رفتم بگوييد تا درختي در كنارم باشد تا مبادا دلتنگي پاييز تنهايي مرا غمناك تر سازد.

امید هادی::

88/04/30 |دل نویس : امید هادی |


او قول داده بود كه ليلا نمي رود
مال من است بي من از اينجا نمي رود
او گفته بود آدم و حوّاش مي شويم
سوگند خورده بود كه فرداش مي شويم
او قول داده بود كه موسي رفيق ماست
عيسي شهود پاكّي دامان ما دوتاست
ايوب را به خا طر ما آفريده است
كشتيّ نوح را طرف ما كشيده است
ترسي نداشتيم كه از بت پرست ها
مردي تبر به دست فرستاد پيش ما
او قول داده بود فقط عاشق مني
علم مني شعور مني منطق مني
آخر خداست هر چه بخواهد چه خوب ، بد
بي اذن او كه رود به دريا نمي رود

اما عجيب رود به دريا رسيد ورفت
بر صورت زمخت زمين پا كشيد و رفت
فردا رسيده است تو رفتي بدون من
حالا تويي كه تشنه تريني به خون من
فردا رسيد آدم و حوا تمام شد
« ليلا دوباره قسمت ابن السلام شد
ليلا دوباره قسمت ابن السلام شد
ديگر تمام شد گل سرخم تمام شد »

موسي عصاش را سر ما ها شكست ورفت
با هر دو دست زد سرمان را شكست ورفت

وقتي كه ديد كار من و تو نمي شود
از روي عرشه نوح خودش را به خواب زد

ايوب بر خلاف هميشه عجول شد
آتش كشيد در من و باران نزول شد

قوم يهود بود سراسر شلوغ بود
عيسي زبان گشود كه ليلا دروغ بود

موسي عصاي معجزه اش را غلاف كرد
ديشب خدا به ضعف خودش اعتراف كرد

ديگر خودم به جاي خدا خالق توام
از اين به بعد مثل خدا عاشق توام
: اقراء به نام هر چه نميداني ازغزل
ليلاي من نگو كه پشيماني از غزل
اقراء به نام ليلي و مجنون كه قرن هاست
تمثيل هاي واقعي اشتياق ماست
ليلا تو اولين زن مبعوث عالمي
چشم حسود كور تو ناموس عالمي
از ابرها بخواه كه باران بياورند
حالا بلند شو همه ايمان بياورند
از سرزمين ابرهه تا فيل مي وزد
از روشناي چشم تو انجيل مي وزد
حالا حجاز دامنه ي روسري توست
اين سرزمين بچّگي و مادري ي توست
با پيروان واقعي ات خالصانه باش
تبليغ عشق كن غزلي عاشقانه باش
بيت المقدس تو همين چشمهاي توست
عشق آفريدگار تو هست و خداي توست
دور خودت بچرخ و خودت را طواف كن
دور لبان صورتي ات اعتكاف كن
لبيك لا شريك لبت جز من و خودت
لبيك لا شريك لبت جز من و خودت
لبيك لا

 

88/04/18 |دل نویس : پسر تنها |

بس شنیدم داستان بی کسی

بس شنیدم قصه ی دلواپسی

قصه ی عشق از زبان هر کسی

گفته اند از وی حکایت ها بسی

حال بشنو از من این افسانه را

داستان این دل دیوانه را

چشم هایش بویی از نیرنگ داشت

دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت

گویی از با من نشستن درد داشت

عاشقم من عاشقم من قصد هیچ انکار نیست

لیک با عاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن من سوختن

در دل شب چشم بر در دوختن

من خریدن ناز او نفروختن

باز آتش بر دلم افروختن

سوختن در عشق را از بر شدیم

آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست

خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

حال می ترسم شبی رسوا شوم

بد تر از رسواییم تنها شوم

وای از این صید و آن کمند

پیش رویم لبخند پشت رویم پوز خند

بر چنین نامهربانی دل نبند

دوستان گفتند و دل نشنید پند

خانه ای ویران تر از ویرانه ام

من حقیقت نیستم افسانه ام

گرچه سوزد پر ولی پروانه ام

فاش می گویم که من دیوانه ام

تا به کی آخر چنین دیوانگی

تیرگی بهتر از این پروانگی

گفتمش آرام جانی گفت نه

گفتمش شیرین زبانی گفت نه

گفتمش نامهربانی گفت نه

می شود یک شب بمانی گفت نه

دل شبی دور از خیالش سر نکرد

گفتمش افسوس او باور نکرد

خوب نمیدانم خدایا چیستم

یک نفر با من بگوید کیستم

بس کشیدم آه از دل بردنش

آه اگر آهم بگیرد دامنش

با تمام بی کسی ها ساختم

وای بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگی است

آخرین از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من است

شاهد من چشم بیمار من است

فکر می کردم که او یار من است

نه فقط در فکر آزار من است

نیتش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغی فاحش است

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت

بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

مذهب او هرچه بادا باد بود

خوش به حالش که انقدر آزاد بود

بی نیاز از مستی می او شاد بود

چشم هایش مست مادر زاد بود

یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت

من جوان بودم پیرم کرد و رفت

 

 

 

88/04/08 |دل نویس : پسر تنها |

 

 

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
کن تماشایش ولی با اشک و آه


عشق یعنی بی قراری بی کسی
عشق یعنی یک بغل دلواپسی

عشق یعنی این دلم کم طاقت است
با وجودش بی قراری عادت است

عشق یعنی اگر او چیزی نگفت
تو بگویی راز دل را هم نخست

88/04/07 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |

نیمه شب آواره و بی حس و حال

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودایی جامی بی زبان

پرسه ای اغاز کردیم در خیال

دل به یاد اورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اولین بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازیان اسرار را

آن دو چشم مسته آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون که من از تکرار روحم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

همنشینو هم زبان با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

نا توان بودو توان شد با من او

دامنش شد خواب گاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری شد با او هدر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گرتو ضو رحمان شوی دریا ست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو ویران شده

درپی عشق تو سرگردان شده

 

گفت در عشقت وفا دارم بدان

من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افسون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

به لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقلو هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره افاق بود

در نجابت در نکوهی ناب بود

روزگار

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه حجران بودو بس

حسرت و رنج فراوان بودو بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

 

با من دیوانه پیمان ساده بست

رفت و ساده این عهدو پیمان و شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر آخر از بند رفت

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم که هم خون من است

خسم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تدبیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دودو دم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت این پروا پر پروانه را

عشق من عشق من

از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا و نگر

آخر این یک باراز من بشنو پند

بر منو بر روزگارم دل نبند

عاشقی رادیر فهمیدی چه زود

عشق دیرین گسسته تا که بود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او یاد تو ما را بس است

88/04/02 |دل نویس : پسر تنها |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

tanhaeih-dalha

AMIN KHAN - مـدیر گروه

tanhaeih-dalha

http://tanhaeih-dalha.blogfa.com

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

گروه بزرگ دل نویسان ایرونی

گروه دختر پسر های دل نویس ایرونی

گروه دوستی و رفاقت - از دل نوشتن

فرصتی برای دل نویسان ایرونی برای در کنار هم بودن


اطلاعات مختصر گروه
تعدا اعضا در حال حاضر :32 نفر
سن بزرگترین عضو گروه :۲۸ سال
سن کوچک ترین عضو گروه :۱4 سال
میانگین سن اعضا : 20 سال
افتتاح : اول تیر ماه 1387

میانگین مطالب ارسالی در طول روز: ---
میانگین مطالب ارسالی در طول ماه: ---
میانگین بازدید کننده در طول روز :----
حداکثر ظرفیت پذیرش عضو : فعلا نا محدود
تعداد اعضای کمکار اخراجی :15 نفر
رضایت از مدیریت : 80% رضایت بالای 50 %
موضوع نوشته ها : بیشتر دل نوشته -شعر - مطالب جالب - بحث و تبادل نظر و دوستی های جالب




پاتوق هر چی دخترو پسر با مرام عاشق از نوع محترم دل نویس با ملیت ایرانی

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

صفحه اصلی دل نویسان

عضویت و شرایط گروه

بزرگ دانلودستان گوشی -موبایلستان تکنولوژی

عاشقان 14 معصوم ع

PersiaNet.ir | Coo.ir | tanhaeih-dalha