تبليغاتX
گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

بســم الله الرحمن الرحیم

 

ورود اعضا به گروه    ثبت نام در گروه    معرفی اعضا     چت روم گروه

 به گروه  گروه دل نویسان ایرونی  خوش آمدید  

 




او قول داده بود كه ليلا نمي رود
مال من است بي من از اينجا نمي رود
او گفته بود آدم و حوّاش مي شويم
سوگند خورده بود كه فرداش مي شويم
او قول داده بود كه موسي رفيق ماست
عيسي شهود پاكّي دامان ما دوتاست
ايوب را به خا طر ما آفريده است
كشتيّ نوح را طرف ما كشيده است
ترسي نداشتيم كه از بت پرست ها
مردي تبر به دست فرستاد پيش ما
او قول داده بود فقط عاشق مني
علم مني شعور مني منطق مني
آخر خداست هر چه بخواهد چه خوب ، بد
بي اذن او كه رود به دريا نمي رود

اما عجيب رود به دريا رسيد ورفت
بر صورت زمخت زمين پا كشيد و رفت
فردا رسيده است تو رفتي بدون من
حالا تويي كه تشنه تريني به خون من
فردا رسيد آدم و حوا تمام شد
« ليلا دوباره قسمت ابن السلام شد
ليلا دوباره قسمت ابن السلام شد
ديگر تمام شد گل سرخم تمام شد »

موسي عصاش را سر ما ها شكست ورفت
با هر دو دست زد سرمان را شكست ورفت

وقتي كه ديد كار من و تو نمي شود
از روي عرشه نوح خودش را به خواب زد

ايوب بر خلاف هميشه عجول شد
آتش كشيد در من و باران نزول شد

قوم يهود بود سراسر شلوغ بود
عيسي زبان گشود كه ليلا دروغ بود

موسي عصاي معجزه اش را غلاف كرد
ديشب خدا به ضعف خودش اعتراف كرد

ديگر خودم به جاي خدا خالق توام
از اين به بعد مثل خدا عاشق توام
: اقراء به نام هر چه نميداني ازغزل
ليلاي من نگو كه پشيماني از غزل
اقراء به نام ليلي و مجنون كه قرن هاست
تمثيل هاي واقعي اشتياق ماست
ليلا تو اولين زن مبعوث عالمي
چشم حسود كور تو ناموس عالمي
از ابرها بخواه كه باران بياورند
حالا بلند شو همه ايمان بياورند
از سرزمين ابرهه تا فيل مي وزد
از روشناي چشم تو انجيل مي وزد
حالا حجاز دامنه ي روسري توست
اين سرزمين بچّگي و مادري ي توست
با پيروان واقعي ات خالصانه باش
تبليغ عشق كن غزلي عاشقانه باش
بيت المقدس تو همين چشمهاي توست
عشق آفريدگار تو هست و خداي توست
دور خودت بچرخ و خودت را طواف كن
دور لبان صورتي ات اعتكاف كن
لبيك لا شريك لبت جز من و خودت
لبيك لا شريك لبت جز من و خودت
لبيك لا

 

88/04/18 |دل نویس : پسر تنها |

بس شنیدم داستان بی کسی

بس شنیدم قصه ی دلواپسی

قصه ی عشق از زبان هر کسی

گفته اند از وی حکایت ها بسی

حال بشنو از من این افسانه را

داستان این دل دیوانه را

چشم هایش بویی از نیرنگ داشت

دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت

گویی از با من نشستن درد داشت

عاشقم من عاشقم من قصد هیچ انکار نیست

لیک با عاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن من سوختن

در دل شب چشم بر در دوختن

من خریدن ناز او نفروختن

باز آتش بر دلم افروختن

سوختن در عشق را از بر شدیم

آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست

خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

حال می ترسم شبی رسوا شوم

بد تر از رسواییم تنها شوم

وای از این صید و آن کمند

پیش رویم لبخند پشت رویم پوز خند

بر چنین نامهربانی دل نبند

دوستان گفتند و دل نشنید پند

خانه ای ویران تر از ویرانه ام

من حقیقت نیستم افسانه ام

گرچه سوزد پر ولی پروانه ام

فاش می گویم که من دیوانه ام

تا به کی آخر چنین دیوانگی

تیرگی بهتر از این پروانگی

گفتمش آرام جانی گفت نه

گفتمش شیرین زبانی گفت نه

گفتمش نامهربانی گفت نه

می شود یک شب بمانی گفت نه

دل شبی دور از خیالش سر نکرد

گفتمش افسوس او باور نکرد

خوب نمیدانم خدایا چیستم

یک نفر با من بگوید کیستم

بس کشیدم آه از دل بردنش

آه اگر آهم بگیرد دامنش

با تمام بی کسی ها ساختم

وای بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگی است

آخرین از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من است

شاهد من چشم بیمار من است

فکر می کردم که او یار من است

نه فقط در فکر آزار من است

نیتش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغی فاحش است

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت

بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

مذهب او هرچه بادا باد بود

خوش به حالش که انقدر آزاد بود

بی نیاز از مستی می او شاد بود

چشم هایش مست مادر زاد بود

یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت

من جوان بودم پیرم کرد و رفت

 

 

 

88/04/08 |دل نویس : پسر تنها |

نیمه شب آواره و بی حس و حال

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودایی جامی بی زبان

پرسه ای اغاز کردیم در خیال

دل به یاد اورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد آورد اولین بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازیان اسرار را

آن دو چشم مسته آهو وار را

همچو رازی مبهم و سر بسته بود

چون که من از تکرار روحم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

همنشینو هم زبان با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

نا توان بودو توان شد با من او

دامنش شد خواب گاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری شد با او هدر

مست او بودم ز دنیا بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دمساز شد

گفتگو ها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل

گر گشایی چشم دل زیباست دل

گرتو ضو رحمان شوی دریا ست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو ویران شده

درپی عشق تو سرگردان شده

 

گفت در عشقت وفا دارم بدان

من تو را بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور خمارم بدان

با تو شادی می شود غم های من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افسون شده

دل ز جادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیباییت مجنون شده

به لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه از سرم برد عقلو هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بحر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره افاق بود

در نجابت در نکوهی ناب بود

روزگار

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه حجران بودو بس

حسرت و رنج فراوان بودو بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق جز ماتم نبود

 

با من دیوانه پیمان ساده بست

رفت و ساده این عهدو پیمان و شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر آخر از بند رفت

رفت و با دلدار دیگر عهد بست

با که گویم که هم خون من است

خسم جان و تشنه ی خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوشدلی تدبیر نیست

با چنین تقدیر بد تدبیر نیست

از غمش با دودو دم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت این پروا پر پروانه را

عشق من عشق من

از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن ز سر

دیشب از کف رفت فردا و نگر

آخر این یک باراز من بشنو پند

بر منو بر روزگارم دل نبند

عاشقی رادیر فهمیدی چه زود

عشق دیرین گسسته تا که بود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است

بعد از این هم آشیانت هر کس است

باش با او یاد تو ما را بس است

88/04/02 |دل نویس : پسر تنها |

كار دل

شکوه ای کرد دل و گفتم:"خاموش

شکوه ات بی اثر ناله مکن"

آه سردی کشید جانم سوخت

گفت:"بی همنفسی چاره مکن"

گفتم:"عاشق شده ای بی وجدان ؟

از برای تو همان یک تن بس"

گفت:"عاشق نشوم پس چه کنم ؟

کارم عاشق شدن است بر همه کس"

گفتمش:"بهر که پر کار شدی ؟

جان من بر سر جایت بشین"

چشم آمد و با طعنه بگفت:

"پس ببند روی من و خلق نبین"

گفتمش:"هر چه که می خواهی کن

مگر آن دفعه ز من پرسیدی ؟"

پشت کرد بر من و با طعنه بگفت:

"باز از بازی دل ترسیدی ؟"

>تو بمان<

من از این عشق به کجا خواهم رفت

به دیاری که در این دور و در آن نزدیکی است

می روم از لب جوی

می رسم تا به سکوت

ناگهان آمد از این عمق درون، نایی برون:

"به کجا می روی ای گوشه نشین ؟

عشق در این نزدیکی است

عشق ز ما دور است دور

هر کجا باشی همین هست که هست

چه بگویم من از این غربت و از بغض عبور

به کجا می روی آخر تو بمان

همه رفتند ولیکن تو بمان

همه از عشق گریزند تو بمان"

من ماندم و

روز ها رفت و شب آمد

ناگهان جان به لب آمد

غصه در قصه اثر کرد

اشک از چشم گذر کرد

جان به لب آمد و مرگ را خبر کرد

دگر از درد نمانده اثری

اما حیف ...

دگر از تو نیز نیامد خبری !

من از این عشق به کجا خواهم رفت ؟؟؟

87/11/21 |دل نویس : پسر تنها |
یادت اون روز برفی
وسط فصل زمستون
تو پریدی پشت شیشیه
من زدم از خونه بیرون

یادت اشاره کردی
آدمک برفی بسازم
واسه ساختنش رو برفا
هرچی که دارم ببازم

گوله گوله برف سرد و
روی همدیگه می چیدم
شاد و خندان بودم انگار
که به آرزوم رسیدم

رو پیشونیش با یه پولک
یه خال هندو گذاشتم
واسه چشماش دو تا الماس
جای پوس گردو گذاشتم

رو سینش با شاخه یاس
یه گلوبند و کشیدم
روی لبهاش با اجازت
طرح لبخند رو کشیدم

یادم با نگرونی
تو یه ها کردی رو شیشه
دزدکی برام نوشتی
تکلیف قلبش چی میشه

شرم گرم لحظه ها رو
توی اون سرما چشیدم
سرخیش رو پوست سرد
آدمک برفی کشیدم

قلبم رو دادم نگفتم
تن اون از جنس برفه
عاشقونه فکر میکردم
نمیگفتم نمی صرفه

ولی فصل آشنایی
زود گذر بود و گریزون
شما از اون خونه رفتین
آخر همون زمستون

رفتی و قصه اون روز
واسه من مثل یه خواب شد
از تب گرم جدایی
آدمک برفی هم آب شد

کاشکی میشد که دوباره
روبروت یه جا بشینم
یا که رد پات رو برف
توی کوچمون ببینم

کاشکی میشد توی دنیا
هیچ کسی تنها نباشه
عمر آدم برفی هامون
امروز و فردا نباشه

قول میدم تا آخر عمر
دیگه قلبم رو نبازم
بعد تو تا آخر عمر

آدمک برفی نسازم ....

* *************************

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گريز برايم نمانده بود

اين عشق آتشين پر از درد بی اميد

در وادی گناه و جنونم كشانده بود

 

 

رفتم، كه داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشك های ديده ز لب شستشو دهم

رفتم كه ناتمام بمانم در اين سرود

رفتم كه با نگفته بخود آبرو دهم

 

 

رفتم مگو، مگو، كه چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح

بيرون فتاده بود به يكباره راز ما

 

 

رفتم كه گم شوم چو يكی قطره اشك گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم، كه در سياهی يك گور بی نشان

فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگی

 

 

من از دو چشم روشن و گريان گريختم

از خنده های وحشی توفان گريختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گريختم

 

 

ای سينه در حرارت سوزان خود بسوز

ديگر سراغ شعله آتش ز من مگير

می خواستم كه شعله شوم سركشی كنم

مرغی شدم به كنج قفس بسته و اسير

 

 

روحی مشوشم كه شبی بی خبر ز خويش

در دامن سكوت به تلخی گريستم

نالان ز كرده ها و پشيمان ز گفته ها

ديدم كه لايق تو و عشق تو نيستم

 

**********************

آئينه شكسته

 

 

ديروز بياد تو و آن عشق دل انگيز

بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم

در آينه بر صورت خود خيره شدم باز

بند از سر گيسويم آهسته گشودم

 

 

عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم

چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم

افشان كردم زلفم را بر سر شانه

در كنج لبم خالی آهسته نشاندم

 

 

گفتم بخود آنگاه صد افسوس كه او نيست

تا مات شود زينهمه افسونگری و ناز

چون پيرهن سبز ببيند بتن من

با خنده بگويد كه چه زيبا شده ای باز

 

 

او نيست كه در مردمك چشم سياهم

تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند

اين گيسوی افشان به چه كار آيدم امشب

كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند

 

 

او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد

ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را

اي آينه مردم من از اين حسرت و افسوس

او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را

 

 

من خيره به آئينه و او گوش بمن داشت

گفتم كه چسان حل كنی اين مشكل ما را

بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش

ای زن، چه بگويم، كه شكستی دل ما را

87/11/14 |دل نویس : پسر تنها |
                                  کاش میشد تا خدا پرواز کرد   

                    پای دل از بند دنیا باز کرد                    

کاش میشد از تعلق شد رها

بال زد همچون کبوتر در هوا

 

کاش میشد  این دلم دریا شود

باز عشقی اندر او پیدا شود

کاش میشد عاشقی دیوانه شد

گرد شمع یار چون پروانه شد

 

کاش میشد جان ز تن بیرون شود

چشم از هجران او پر خون شود

کاش میشد از خدا غافل نبود

کاش در افکار بی حاصل نبود

 

کاش میشد بر شیاطین چیره شد

تا رها از بند با این شیوه شد

کاش دستم را بگیرد توی دست

تا شوم از دست او من مست مست

 

        کاش میشد مست باشم تا ابد        

سر بر آرم دست افشان از لحد

کاش میشد تا که در روز جزا

شاد باشم از عمل پیش خدا

 

کاش میشد یک نفس دیدار یار

تا شوم مدهوش ؛ گردم بیقرار

کاش میشد با خدا شد همنشین

   جنت و دوزخ ؛ یا اندر زمین  

 

87/11/06 |دل نویس : پسر تنها |

امشب اي آئينه در اوج زلالي آمدي


از کدورت خالي خالي خالي آمدي


بوي شبنم،بوي سبزه،بوي شالي مي دهي

سبزسبزي شايد ازراهي شمالي آمدي

از گذرگاه خيالم آمدي مانند پيش

ياکه اينبار از مسير بي خيالي آمدي

پيش چشمانت پناهي گرم دارم از گناه

اي همه آغوش از بس لاابالي آمدي

برخلاف سابق اي مصداقي از اوج غزل

بي تکلف،صادقانه ،ارتجالي آمدي

*****************************

بي تو ميميرم

خيال کردم اگه يه روز نباشم


 

مي تونم يه کمي ازت جدا شم


 

همه گفتن واست چشم انتظاره


 

اخه اون طفلکي ياري نداره!!!


 

گمون کردم اگه باهات نباشم


 

مي تونم يه کمي سر به هوا شم


 

حالا ديدم يه روز بيش از هزاره


 

ديدم چشماي نازت بي قراره


 

خيال کردم يه روز بي تو مي تونم


 

حالا برگشته ام پيشت دوباره


 

بدوني خوب من اي مهربونم


 

يه روز بي تو ديگه من نمي تونم

****************************

وفا

در مصلحت عشق جزء وفا نمي دانم


 کنار عشق بمانم چون جفا نمي دانم


بر دو  رويان عالم جزء جفا  نمي دانم


هديه اي بهتر از عشق از خدا نمي دانم


در  زلالي عشق جزء صفا  نمي دانم


چون عاشقم ترک  وفا هرگز نمي دانم


خرده بر من نگيريد  جزء وفا نمي دانم!

*************************

از من گفتن


 

گفتنيها کم نيست ، من و تو کم بوديم
خشک و پژمرده ، تا روي زمين خم بوديم
گفتنيها کم نيست ، من و تو کم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ ، از آغاز چنين ،‌درهم و برهم گفتيم
ديدنيها کم نيست ، من وتو کم ديديم
بي سبب از پاييز ، جاي ميلاد اقاقيها را ،‌پرسيديم
چيدنيها کم نيست ، من و تو کم چيديم
وقت گل دادن عشق ، روي دار قالي
بي‌سبب حتي ، پرتاب گل سرخي را ، ترسيديم
خواندني‌ها کم نيست ،‌من و تو کم خوانديم
من و تو ساده ترين ،‌شکل سرودن را
در معبر باد ،‌با دهاني بسته وامانديم
من و تو کم بوديم
من و تو ،‌ اما در ميدانها
اينک اندازه ‌ما مي‌خوانيم
ما به اندازه‌ ما مي‌گوييم ،‌ما به اندازه‌ ما مي چينيم


 

‌ما به اندازه‌ ما مي بوييم ،‌ما به اندازه‌ ما مي روييم
من و تو کم نه که بايد شب بي ‌رحم وگل مريم وبيداري شبنم باشيم


 

من و تو خم نه و درهم نه وکم نه ،‌که مي‌بايد ،‌با هم باشيم
من و تو حق داريم در شب اين جنبش
نبض آدم باشيم


 

من و تو حق داريم که به اندازه‌ ما هم شده
با هم باشيم


 

گفتنيها کم نيست


 


 

87/11/06 |دل نویس : پسر تنها |

به چشماي خودت قسم
ديگه بهت نمي رسم
وصال تو خياليه
واي كه دلم چه حاليه
بازياي عروسكي
آخ كه چه حيف شد كودكي
يه كم برس باز به خودت
مي خوام بيام تولدت
اونوقتا اينجوري نبود
راهت به اين دوري نبود
حالا كه عاشقت شدم
نيستي ديگه مال خودم
پاييز چه فصل زرديه
عاشقيم چه درديه
گم شده باز بادبادكم
تو نمي ياي به كمكم ؟
مي خوام دستاتو بگيرم
تو بموني من بميرم
عاشقي ام نوبتيه
آخ كه چه بد عادتيه
من نگرانم واسه تو
قبله ي ديگران نشو
اشكم به اين زلاليه
دل تو از من خاليه
تو مه عشق تو گمم
هلاك يه تبسم
تو شدي مال ديگري
چه جور دلت اومد بري
قفلا كه بي كليد شدن
چشا به در سفيد شدن
چه امتحان خوبيه
دوريت عجب غروبيه
بارون شديده نازنين
از تو بعيده نازنين
خاطره رو جا نذاري
باز من و تنها نذاري
اونوقتا مهمونت بودم
دنيا رو مديونت بودم
اونقتا مجنونم بودي
كلي پريشونم بودي
قصه حالا عوض شده
صحبت يه تولده
قلبت رو دادي به كسي
يه كم واسم دلواپسي
مي ترسي كه من بشكنم
پشت سرت حرف بزنم
من مني كه بوسيدمت
تو اون غروب كه ديدمت
تو واسه من ناز مي كني
ناز مي كشم باز مي كني ؟
اين رسمشه نيلوفرم
من كه ازت نمي گذرم
ستارمون يادت مي ياد
دلواپسم خيلي زياد
فقط تماشا مي كني
بعد عشق و حاشا مي كني
مي گي گذشت گذشته ها
چه راحتن فشرته ها
سر به سرم كه نذاري
بگو يه كم دوسم داري ؟
نمي موني من مي مونم
ميري يه روزي مي دونم
اولا مهربونترن
اونايي كه همسفرن
اشك منم كه جاريه
نگه دار يادگاريه
مي سپرمت دست خدا
يه كم دوستم داشتي بيا

**************

اين روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه
درد تمام عاشقا پاي کسي نشستنه
اين روزا مشق بچه هايه صفحه آشفتگيه
گرداي روي آينه فقط غم زندگيه
اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشکل بي ستاره ها يه کم ستاره چيدنه
اين روزا کار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه کم کبوتر شدنه
اين روزا آسمونمون پر از شکسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا کار آدما دلاي پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتنو به ديگري سپردنه
اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفائيه
جرم تمومشون فقط لذت آشنائيه
اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه
رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه
اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه

******************

زيادي خوبي كردم 

 رفتي نموندي با ما

 آخر خط رسيده

 دوسم نداري حالا

 ***

با رقيبم نشستي

گفتي همين كه هستي

 رفتي و بي تفاوت

 دل منو شكستي

 *****

يه روزي بر ميگردي

 وقتي كه خيلي ديره

 خيال ميكردي قلبم

 بدون تو ميميره

 *****

خيال ميكردي هيچوقت

 دست تو رونميشه

 بازي ديگه تمومه

 برو واسه هميشه

****

دلم گرفته از تو

از عاشقي حرف نزن

 آخر قصه ما

 نه تو ميموني نه من

 

 *****************************************

87/11/01 |دل نویس : پسر تنها |

با تو حكايتي دگر

اين دل ما به سر كند

شب سياه  قصه را

هواي تو سحر كند

باور ما نمي شود

در سر ما نمي رود

از گذر سينه ما

يار دگر گذر كند

شكوه بسي شنيده ام

از دل درد كشيده ام

كور شوم جز تو اگر

زمزمه اي دگر كند

چاره كار ما تويي

ياور و يار ما تويي

توبه نمي كند اثر

مرگ اگر اثر كند

مجرم آزاده منم

تن به جزا داده منم

قاضي درگاه تويي

حكم سحر گاه تويي

87/10/29 |دل نویس : پسر تنها |

فرشته ی نازمنی

خوشکل و دلدار منی

اسیر دو چشمونت منم

می دونم که باور نداری

می گم دلت از سنگ شده

نگو  که   بی  وفا   شد ی

می خوام دست شبو بگیرم

برم   رو   سینش   بشینم

که شاید بشم ستاره چشات

اونوقت بیفتم تو نگات

با چشات نگام کنی

هر جا که باشم

تو منوصداکنی

 

87/10/28 |دل نویس : پسر تنها |

من نمی دانم چرا زرد شده احساسم

 

یا که بی رنگ شده روحیه ی حساسم

 

من نمی دانم چرا دنیا به چشمم واژگون

 

سرزمین سبز عشقم گشته از غم رنگ خون

 

من نمی دانم چرا مترود شد عاشق ترین

 

واژه ی تلخ فراموشی برایت بهترین

 

من نمی دانم تو را یاد من اینک در سر است

 

یا که سوزاندی مرا و یاد من خاکستر است

 

من نمی دانم نمی دانم

 

ولی دانسته ام از دیار قلب تو رخت سفر را

سال ها من بسته ام

 

87/10/28 |دل نویس : پسر تنها |

سفر غریبی داشتم

توی اون چشم سیاهت

سفری که بر نگشتم

گم شدم توی نگاهت

یه دل ساده ساده کوله بار سفرم بود

چشم تو مثل یه سایه

همه جا همسفرم بود

تو شدی خون تو رگهام   من دیگه

خودم نبودم

برای نفس کشیدن  حالا محتاج تو بودم

وای اگر همسفر

بعد از این در سفر

بی تو من تنها باشم

سفر غریبی داشتم

توی اون چشم سیاهت…..

87/10/28 |دل نویس : پسر تنها |
 

بازم افتاب غروب كرد و شب اومد  ...

                                         به جون خستم باز تب اومد ...

بازم از لالـــــهء خونین قلبـــم ...

                                         خدایا بانگ یا رب اومد ...

شب اومد باز شب اومد باز شب اومد ....

                                          به جون خستم باز تب اومد ..

هوا تازه ، چرا غم سوت و كوره ...؟

                                         تنم داره میسوزه مثل كوره ...

خدایا .. یار من كی بر میگرده ...؟

                                        آخه این از خداوندی به دوره ....

چه احوال مریضی دارم امشب ...

                                        چه درد ناله خیزی دارم امشب ..

خدایا این حبیبه یا طبیبه ...؟

                                        چه مهمون عزیزی دارم امشب ...

شب اومد باز شب اومد باز شب اومد ..

                                        به جون خستم  باز تب اومد ...

 

87/10/28 |دل نویس : پسر تنها |
 
بوسه یعنی وصل شیرین ۲لب             بوسه یعنی خسله در اعماق شب

بوسه یعنی مستی از مشروب عشق       بوسه راه خانه ی من و تو

بوسه گاهی گریه ی باران می شود       بوسه یعنی آتش گرمای لب

بوسه یعنی حس خوب طعم عشق          بوسه آتش می زند بر جسم و جان

بوسه یعنی لذت از دل دادگی              بوسه یعنی آغازی برای ما شدن

بوسه یعنی سر فصل کتاب عاشقی        بوسه یعنی عشق من با من بمان

بوسه رمز وارد دلها شدن                  بوسه را تکرار باید نمود

 

87/10/28 |دل نویس : پسر تنها |
عشق

من پذيرفتم که عشق افسانه است  ...    اين دل درد آشنا ديوانه است

 مي روم شايد فراموشت کنم      ...     با فراموشي هم آغوشت کنم

مي روم از رفتن من شاد باش       ...         از عذاب ديدنم آزادباش

 گرچه تو تنها تراز ما مي روي   ...    آرزو دارم ولي عاشق شوي

 آرزو دارم بفهمي درد را       ...        تلخي بر خوردهاي سرد را

 

87/10/28 |دل نویس : پسر تنها |

نازنينـــــــــــــــــــم !

بي تو اينجا نا تمام افتاده ام

پخته اي بودم که خام افتاده ام

گفته بودي تا که عاقلتر شوم

آه ، مي خواهي مگر کافر شوم

من سري دارم که مي خواهد کمند

حالتي دارم که محتاجم به بند

کاشکي در گردنم زنجير بود

کاشکي دست تو دامنگيربود

عقل ما سرمايه دردسر است

من جهان را زير وبالا کرده ام

عشق خود را در تــــــو پيدا کرده ام

من دگر از هر چه جز دل خسته ام

عهد ياري با دل دل بسته ام

بر لب تو خنده مجنوني ام

خنده تو رنگي از دلخونيم  
 

 

باز هم با نام تو افسا نه اى گلريز شد

باز هم در سينه ام عشق تو شور انگيز شد

باز هم همراه بوى ميخك و محبو به ها

خاطراتم پر كشد با ياد تو در كوچه ها

باز هم وقتى نگاهت گيرد از من فاصله

ديده ام مى بارد اما نم نم و بى‌حوصله

باز قلب پنجره بر روى‌من وا مى شود

باز هم پروانه اى در باغ پيدا مى شود

باز هم لاى‌كتابم مى‌نهم يك شاخه ياس

مى‌كنم بهر پيامى قاصدك را التماس

باز هم در هر شفق دلتنگ و دلگير مى‌شوم

باز هم با ياد تو سر شار رويا مى‌شوم

 

 

87/10/27 |دل نویس : پسر تنها |

سلام سلامی به گرمی افتاب سوزان و به درخشش ستارگان فروزان وبه زیبایی مهتاب برگ ریزان

این حرفای منه که دارم به اقای ارمین میزنم وخیلی از حرفاشم خودم گفتم نه داداش امین

دوستان دلنویس از هیچ کدومتون هم چین انتظاری نداشتم واقعا نداشتم و ندارم

اخه این چه کاری بود که با مدیر گروه (امین)انجام دادید به خدا برای همتون متاسفم البته بلا نسبت بعضی از دوستان

اخه داداش امین به جز این که گروه رو بنا کرد نزاشت کسی از گروه ناراحت بره بیرون وقتی شماها و منو دور هم جمع کرد این انصافه که باداداش امین این کارو کنید؟؟؟

اون مگه چی گفته بود اقا ی  ارمین به جز این گفته بود که عشق بازی تو دلنویسان ممنونعه به غیر از این گفته بود که به هرکسی تا رسیدی ابراز علاقه نکن مگه غیر از اینا گفته بود مگه جز این گفته وبود که ...............کاری نداشته باش و بهشون ابراز علاقه نکن مگه نگفته بود با افرادی که تازه وارد گروه شدن پیشنهاد رفاقت نکن که از گروه سرد بشن و برن مثل .... مگه چیز بدی گفته ،،، به خدا برات خیلی متاسفم تو با دورویی که داشتی و انجام دادی همه ی گروهو از هم وا دادی حالا بیا گروهو سر پا کن

داداش امین از گروه رفت از من درخواست کرد به هیچ کسی نگم ولی به خدا قسم نمیتونم چرا چون وقتی که من خواستم برم نذاشت من فقط اومدم بگم اقا ی ارمین حالا به عشق بازیت برس  چون دیگه کسی نیست جلوتو بگیره نگار خانم هم از گروه رفت و داداش امین خواست که من مدیر گروه بشم ولی منم فقط میتونم اینو بگم که با ادم هایی که زود نتیجه گیری میکنن و تحت تاثیر دروغ های یه ادم از خود راضی قرار میگیرن نمیتونم کار کنم ولی باز هم از داداش امین متشکرم که داداش های خوبی مثل اقا مهدی و خودش بهم معرفی کرد و باز هم ازش متشکرم که خواهران خوبی مثل انتیک بابا و تینا خانم و به من معرفی کرد..

دوستان گلم که جز اون بعضی ها بودید منو ببخشید داداش امین تا بهم گفت خیلی ناراحت شدم خیلی بیش از حد نمیدونم چی بگم نمیدونم فقط اینو میتونم بگم که خدا پشت پناه همتون مخصوصا تو اقای x حالا خوشه خوش باش برای همتون ارزوی موفقیت میکنم یا علی خدانگهدار همتون برای همیشه .......

 

 

من همون جزیره بودم

        خاکی و صمیمی و گرم

                     باسه عشق بازی موجا

                                     قامتم یه بستر نرم

                                          یه عزیز دوردونه بودم

                                                     پیش چشم خیس موجا

                                                                  یه نگین سبز خالص

                                                                             روی انگشتر دریا

                                                                                      تا یک روز تو رسیدی

توی قلبم پا گذاشتی

        غصه های عاشقی رو

                    تو وجودم جا گذاشتی

                                 زیر رگبار نگاهت

                                      دلم انگار زیر و رو شد

                                                     برای داشتن عشقت

                                                                 همه جونم ارزو شد

                                                                            تا نفس کشیدی انگار

                                                                                            نفسم برید تو سینه

ابرو باد و دریا گفتن

           حس عاشقی همینه

                   اومدی تو سرنوشتم

                             بی بهونه پا گذاشتی

                                         اما تا قایقی اومد

                                                 از من و دلم گذشتی

                                                          رفتی با قایق عشقت

                                                                         سوی روشنی فردا

                                                                                  منو دل اما نشستیم

                                                                                         چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم

          نه گلی هست نه درختی

                    لحظه های بی تو بودن

                                 میگذره اما به سختی

                                               دل تنها و غریبم

                                                    داره این گوشه میمیره

                                                                ولی حتی وقت مردن

                                                                           بازسراغ تو  میگیره  

 

 

                             میرسه روزی که دیگه

                                                       قعر دریا میشه خونم

         اما تو دریای عشقت

                                      باز یه گوشه ای میمونم

87/06/18 |دل نویس : پسر تنها |

سلام سلامی به گرمی افتاب سوزان و به درخشش ستارگان فروزان وبه زیبایی مهتاب برگ ریزان

این حرفای منه که دارم به اقای ارمین میزنم وخیلی از حرفاشم خودم گفتم نه داداش امین

دوستان دلنویس از هیچ کدومتون هم چین انتظاری نداشتم واقعا نداشتم و ندارم

اخه این چه کاری بود که با مدیر گروه (امین)انجام دادید به خدا برای همتون متاسفم البته بلا نسبت بعضی از دوستان

اخه داداش امین به جز این که گروه رو بنا کرد نزاشت کسی از گروه ناراحت بره بیرون وقتی شماها و منو دور هم جمع کرد این انصافه که باداداش امین این کارو کنید؟؟؟

اون مگه چی گفته بود اقا ی  ارمین به جز این گفته بود که عشق بازی تو دلنویسان ممنونعه به غیر از این گفته بود که به هرکسی تا رسیدی ابراز علاقه نکن مگه غیر از اینا گفته بود مگه جز این گفته وبود که ...............کاری نداشته باش و بهشون ابراز علاقه نکن مگه نگفته بود با افرادی که تازه وارد گروه شدن پیشنهاد رفاقت نکن که از گروه سرد بشن و برن مثل .... مگه چیز بدی گفته ،،، به خدا برات خیلی متاسفم تو با دورویی که داشتی و انجام دادی همه ی گروهو از هم وا دادی حالا بیا گروهو سر پا کن

داداش امین از گروه رفت از من درخواست کرد به هیچ کسی نگم ولی به خدا قسم نمیتونم چرا چون وقتی که من خواستم برم نذاشت من فقط اومدم بگم اقا ی ارمین حالا به عشق بازیت برس  چون دیگه کسی نیست جلوتو بگیره نگار خانم هم از گروه رفت و داداش امین خواست که من مدیر گروه بشم ولی منم فقط میتونم اینو بگم که با ادم هایی که زود نتیجه گیری میکنن و تحت تاثیر دروغ های یه ادم از خود راضی قرار میگیرن نمیتونم کار کنم ولی باز هم از داداش امین متشکرم که داداش های خوبی مثل اقا مهدی و خودش بهم معرفی کرد و باز هم ازش متشکرم که خواهران خوبی مثل انتیک بابا و تینا خانم و به من معرفی کرد..

دوستان گلم که جز اون بعضی ها بودید منو ببخشید داداش امین تا بهم گفت خیلی ناراحت شدم خیلی بیش از حد نمیدونم چی بگم نمیدونم فقط اینو میتونم بگم که خدا پشت پناه همتون مخصوصا تو اقای x حالا خوشه خوش باش برای همتون ارزوی موفقیت میکنم یا علی خدانگهدار همتون برای همیشه .......

 

 

من همون جزیره بودم

        خاکی و صمیمی و گرم

                     باسه عشق بازی موجا

                                     قامتم یه بستر نرم

                                          یه عزیز دوردونه بودم

                                                     پیش چشم خیس موجا

                                                                  یه نگین سبز خالص

                                                                             روی انگشتر دریا

                                                                                      تا یک روز تو رسیدی

توی قلبم پا گذاشتی

        غصه های عاشقی رو

                    تو وجودم جا گذاشتی

                                 زیر رگبار نگاهت

                                      دلم انگار زیر و رو شد

                                                     برای داشتن عشقت

                                                                 همه جونم ارزو شد

                                                                            تا نفس کشیدی انگار

                                                                                            نفسم برید تو سینه

ابرو باد و دریا گفتن

           حس عاشقی همینه

                   اومدی تو سرنوشتم

                             بی بهونه پا گذاشتی

                                         اما تا قایقی اومد

                                                 از من و دلم گذشتی

                                                          رفتی با قایق عشقت

                                                                         سوی روشنی فردا

                                                                                  منو دل اما نشستیم

                                                                                         چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم

          نه گلی هست نه درختی

                    لحظه های بی تو بودن

                                 میگذره اما به سختی

                                               دل تنها و غریبم

                                                    داره این گوشه میمیره

                                                                ولی حتی وقت مردن

                                                                           بازسراغ تو  میگیره  

 

 

                             میرسه روزی که دیگه

                                                       قعر دریا میشه خونم

         اما تو دریای عشقت

                                      باز یه گوشه ای میمونم

87/06/18 |دل نویس : پسر تنها |

سلام سلامی به گرمی افتاب سوزان و به درخشش ستارگان فروزان وبه زیبایی مهتاب برگ ریزان

این حرفای منه که دارم به اقای ارمین میزنم وخیلی از حرفاشم خودم گفتم نه داداش امین

دوستان دلنویس از هیچ کدومتون هم چین انتظاری نداشتم واقعا نداشتم و ندارم

اخه این چه کاری بود که با مدیر گروه (امین)انجام دادید به خدا برای همتون متاسفم البته بلا نسبت بعضی از دوستان

اخه داداش امین به جز این که گروه رو بنا کرد نزاشت کسی از گروه ناراحت بره بیرون وقتی شماها و منو دور هم جمع کرد این انصافه که باداداش امین این کارو کنید؟؟؟

اون مگه چی گفته بود اقا ی  ارمین به جز این گفته بود که عشق بازی تو دلنویسان ممنونعه به غیر از این گفته بود که به هرکسی تا رسیدی ابراز علاقه نکن مگه غیر از اینا گفته بود مگه جز این گفته وبود که ...............کاری نداشته باش و بهشون ابراز علاقه نکن مگه نگفته بود با افرادی که تازه وارد گروه شدن پیشنهاد رفاقت نکن که از گروه سرد بشن و برن مثل .... مگه چیز بدی گفته ،،، به خدا برات خیلی متاسفم تو با دورویی که داشتی و انجام دادی همه ی گروهو از هم وا دادی حالا بیا گروهو سر پا کن

داداش امین از گروه رفت از من درخواست کرد به هیچ کسی نگم ولی به خدا قسم نمیتونم چرا چون وقتی که من خواستم برم نذاشت من فقط اومدم بگم اقا ی ارمین حالا به عشق بازیت برس  چون دیگه کسی نیست جلوتو بگیره نگار خانم هم از گروه رفت و داداش امین خواست که من مدیر گروه بشم ولی منم فقط میتونم اینو بگم که با ادم هایی که زود نتیجه گیری میکنن و تحت تاثیر دروغ های یه ادم از خود راضی قرار میگیرن نمیتونم کار کنم ولی باز هم از داداش امین متشکرم که داداش های خوبی مثل اقا مهدی و خودش بهم معرفی کرد و باز هم ازش متشکرم که خواهران خوبی مثل انتیک بابا و تینا خانم و به من معرفی کرد..

دوستان گلم که جز اون بعضی ها بودید منو ببخشید داداش امین تا بهم گفت خیلی ناراحت شدم خیلی بیش از حد نمیدونم چی بگم نمیدونم فقط اینو میتونم بگم که خدا پشت پناه همتون مخصوصا تو اقای x حالا خوشه خوش باش برای همتون ارزوی موفقیت میکنم یا علی خدانگهدار همتون برای همیشه .......

 

 

من همون جزیره بودم

        خاکی و صمیمی و گرم

                     باسه عشق بازی موجا

                                     قامتم یه بستر نرم

                                          یه عزیز دوردونه بودم

                                                     پیش چشم خیس موجا

                                                                  یه نگین سبز خالص

                                                                             روی انگشتر دریا

                                                                                      تا یک روز تو رسیدی

توی قلبم پا گذاشتی

        غصه های عاشقی رو

                    تو وجودم جا گذاشتی

                                 زیر رگبار نگاهت

                                      دلم انگار زیر و رو شد

                                                     برای داشتن عشقت

                                                                 همه جونم ارزو شد

                                                                            تا نفس کشیدی انگار

                                                                                            نفسم برید تو سینه

ابرو باد و دریا گفتن

           حس عاشقی همینه

                   اومدی تو سرنوشتم

                             بی بهونه پا گذاشتی

                                         اما تا قایقی اومد

                                                 از من و دلم گذشتی

                                                          رفتی با قایق عشقت

                                                                         سوی روشنی فردا

                                                                                  منو دل اما نشستیم

                                                                                         چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم

          نه گلی هست نه درختی

                    لحظه های بی تو بودن

                                 میگذره اما به سختی

                                               دل تنها و غریبم

                                                    داره این گوشه میمیره

                                                                ولی حتی وقت مردن

                                                                           بازسراغ تو  میگیره  

 

 

                             میرسه روزی که دیگه

                                                       قعر دریا میشه خونم

         اما تو دریای عشقت

                                      باز یه گوشه ای میمونم

87/06/18 |دل نویس : پسر تنها |

سلام سلامی به گرمی افتاب سوزان و به درخشش ستارگان فروزان وبه زیبایی مهتاب برگ ریزان

این حرفای منه که دارم به اقای ارمین میزنم وخیلی از حرفاشم خودم گفتم نه داداش امین

دوستان دلنویس از هیچ کدومتون هم چین انتظاری نداشتم واقعا نداشتم و ندارم

اخه این چه کاری بود که با مدیر گروه (امین)انجام دادید به خدا برای همتون متاسفم البته بلا نسبت بعضی از دوستان

اخه داداش امین به جز این که گروه رو بنا کرد نزاشت کسی از گروه ناراحت بره بیرون وقتی شماها و منو دور هم جمع کرد این انصافه که باداداش امین این کارو کنید؟؟؟

اون مگه چی گفته بود اقا ی  ارمین به جز این گفته بود که عشق بازی تو دلنویسان ممنونعه به غیر از این گفته بود که به هرکسی تا رسیدی ابراز علاقه نکن مگه غیر از اینا گفته بود مگه جز این گفته وبود که ...............کاری نداشته باش و بهشون ابراز علاقه نکن مگه نگفته بود با افرادی که تازه وارد گروه شدن پیشنهاد رفاقت نکن که از گروه سرد بشن و برن مثل .... مگه چیز بدی گفته ،،، به خدا برات خیلی متاسفم تو با دورویی که داشتی و انجام دادی همه ی گروهو از هم وا دادی حالا بیا گروهو سر پا کن

داداش امین از گروه رفت از من درخواست کرد به هیچ کسی نگم ولی به خدا قسم نمیتونم چرا چون وقتی که من خواستم برم نذاشت من فقط اومدم بگم اقا ی ارمین حالا به عشق بازیت برس  چون دیگه کسی نیست جلوتو بگیره نگار خانم هم از گروه رفت و داداش امین خواست که من مدیر گروه بشم ولی منم فقط میتونم اینو بگم که با ادم هایی که زود نتیجه گیری میکنن و تحت تاثیر دروغ های یه ادم از خود راضی قرار میگیرن نمیتونم کار کنم ولی باز هم از داداش امین متشکرم که داداش های خوبی مثل اقا مهدی و خودش بهم معرفی کرد و باز هم ازش متشکرم که خواهران خوبی مثل انتیک بابا و تینا خانم و به من معرفی کرد..

دوستان گلم که جز اون بعضی ها بودید منو ببخشید داداش امین تا بهم گفت خیلی ناراحت شدم خیلی بیش از حد نمیدونم چی بگم نمیدونم فقط اینو میتونم بگم که خدا پشت پناه همتون مخصوصا تو اقای x حالا خوشه خوش باش برای همتون ارزوی موفقیت میکنم یا علی خدانگهدار همتون برای همیشه .......

 

 

من همون جزیره بودم

        خاکی و صمیمی و گرم

                     باسه عشق بازی موجا

                                     قامتم یه بستر نرم

                                          یه عزیز دوردونه بودم

                                                     پیش چشم خیس موجا

                                                                  یه نگین سبز خالص

                                                                             روی انگشتر دریا

                                                                                      تا یک روز تو رسیدی

توی قلبم پا گذاشتی

        غصه های عاشقی رو

                    تو وجودم جا گذاشتی

                                 زیر رگبار نگاهت

                                      دلم انگار زیر و رو شد

                                                     برای داشتن عشقت

                                                                 همه جونم ارزو شد

                                                                            تا نفس کشیدی انگار

                                                                                            نفسم برید تو سینه

ابرو باد و دریا گفتن

           حس عاشقی همینه

                   اومدی تو سرنوشتم

                             بی بهونه پا گذاشتی

                                         اما تا قایقی اومد

                                                 از من و دلم گذشتی

                                                          رفتی با قایق عشقت

                                                                         سوی روشنی فردا

                                                                                  منو دل اما نشستیم

                                                                                         چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم

          نه گلی هست نه درختی

                    لحظه های بی تو بودن

                                 میگذره اما به سختی

                                               دل تنها و غریبم

                                                    داره این گوشه میمیره

                                                                ولی حتی وقت مردن

                                                                           بازسراغ تو  میگیره  

 

 

                             میرسه روزی که دیگه

                                                       قعر دریا میشه خونم

         اما تو دریای عشقت

                                      باز یه گوشه ای میمونم

87/06/18 |دل نویس : پسر تنها |

سلام سلامی به گرمی افتاب سوزان و به درخشش ستارگان فروزان وبه زیبایی مهتاب برگ ریزان

این حرفای منه که دارم به اقای ارمین میزنم وخیلی از حرفاشم خودم گفتم نه داداش امین

دوستان دلنویس از هیچ کدومتون هم چین انتظاری نداشتم واقعا نداشتم و ندارم

اخه این چه کاری بود که با مدیر گروه (امین)انجام دادید به خدا برای همتون متاسفم البته بلا نسبت بعضی از دوستان

اخه داداش امین به جز این که گروه رو بنا کرد نزاشت کسی از گروه ناراحت بره بیرون وقتی شماها و منو دور هم جمع کرد این انصافه که باداداش امین این کارو کنید؟؟؟

اون مگه چی گفته بود اقا ی  ارمین به جز این گفته بود که عشق بازی تو دلنویسان ممنونعه به غیر از این گفته بود که به هرکسی تا رسیدی ابراز علاقه نکن مگه غیر از اینا گفته بود مگه جز این گفته وبود که ...............کاری نداشته باش و بهشون ابراز علاقه نکن مگه نگفته بود با افرادی که تازه وارد گروه شدن پیشنهاد رفاقت نکن که از گروه سرد بشن و برن مثل .... مگه چیز بدی گفته ،،، به خدا برات خیلی متاسفم تو با دورویی که داشتی و انجام دادی همه ی گروهو از هم وا دادی حالا بیا گروهو سر پا کن

داداش امین از گروه رفت از من درخواست کرد به هیچ کسی نگم ولی به خدا قسم نمیتونم چرا چون وقتی که من خواستم برم نذاشت من فقط اومدم بگم اقا ی ارمین حالا به عشق بازیت برس  چون دیگه کسی نیست جلوتو بگیره نگار خانم هم از گروه رفت و داداش امین خواست که من مدیر گروه بشم ولی منم فقط میتونم اینو بگم که با ادم هایی که زود نتیجه گیری میکنن و تحت تاثیر دروغ های یه ادم از خود راضی قرار میگیرن نمیتونم کار کنم ولی باز هم از داداش امین متشکرم که داداش های خوبی مثل اقا مهدی و خودش بهم معرفی کرد و باز هم ازش متشکرم که خواهران خوبی مثل انتیک بابا و تینا خانم و به من معرفی کرد..

دوستان گلم که جز اون بعضی ها بودید منو ببخشید داداش امین تا بهم گفت خیلی ناراحت شدم خیلی بیش از حد نمیدونم چی بگم نمیدونم فقط اینو میتونم بگم که خدا پشت پناه همتون مخصوصا تو اقای x حالا خوشه خوش باش برای همتون ارزوی موفقیت میکنم یا علی خدانگهدار همتون برای همیشه .......

 

 

من همون جزیره بودم

        خاکی و صمیمی و گرم

                     باسه عشق بازی موجا

                                     قامتم یه بستر نرم

                                          یه عزیز دوردونه بودم

                                                     پیش چشم خیس موجا

                                                                  یه نگین سبز خالص

                                                                             روی انگشتر دریا

                                                                                      تا یک روز تو رسیدی

توی قلبم پا گذاشتی

        غصه های عاشقی رو

                    تو وجودم جا گذاشتی

                                 زیر رگبار نگاهت

                                      دلم انگار زیر و رو شد

                                                     برای داشتن عشقت

                                                                 همه جونم ارزو شد

                                                                            تا نفس کشیدی انگار

                                                                                            نفسم برید تو سینه

ابرو باد و دریا گفتن

           حس عاشقی همینه

                   اومدی تو سرنوشتم

                             بی بهونه پا گذاشتی

                                         اما تا قایقی اومد

                                                 از من و دلم گذشتی

                                                          رفتی با قایق عشقت

                                                                         سوی روشنی فردا

                                                                                  منو دل اما نشستیم

                                                                                         چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم

          نه گلی هست نه درختی

                    لحظه های بی تو بودن

                                 میگذره اما به سختی

                                               دل تنها و غریبم

                                                    داره این گوشه میمیره

                                                                ولی حتی وقت مردن

                                                                           بازسراغ تو  میگیره  

 

 

                             میرسه روزی که دیگه

                                                       قعر دریا میشه خونم

         اما تو دریای عشقت

                                      باز یه گوشه ای میمونم

87/06/18 |دل نویس : پسر تنها |

سلام سلامی به گرمی افتاب سوزان و به درخشش ستارگان فروزان وبه زیبایی مهتاب برگ ریزان

این حرفای منه که دارم به اقای ارمین میزنم وخیلی از حرفاشم خودم گفتم نه داداش امین

دوستان دلنویس از هیچ کدومتون هم چین انتظاری نداشتم واقعا نداشتم و ندارم

اخه این چه کاری بود که با مدیر گروه (امین)انجام دادید به خدا برای همتون متاسفم البته بلا نسبت بعضی از دوستان

اخه داداش امین به جز این که گروه رو بنا کرد نزاشت کسی از گروه ناراحت بره بیرون وقتی شماها و منو دور هم جمع کرد این انصافه که باداداش امین این کارو کنید؟؟؟

اون مگه چی گفته بود اقا ی  ارمین به جز این گفته بود که عشق بازی تو دلنویسان ممنونعه به غیر از این گفته بود که به هرکسی تا رسیدی ابراز علاقه نکن مگه غیر از اینا گفته بود مگه جز این گفته وبود که ...............کاری نداشته باش و بهشون ابراز علاقه نکن مگه نگفته بود با افرادی که تازه وارد گروه شدن پیشنهاد رفاقت نکن که از گروه سرد بشن و برن مثل .... مگه چیز بدی گفته ،،، به خدا برات خیلی متاسفم تو با دورویی که داشتی و انجام دادی همه ی گروهو از هم وا دادی حالا بیا گروهو سر پا کن

داداش امین از گروه رفت از من درخواست کرد به هیچ کسی نگم ولی به خدا قسم نمیتونم چرا چون وقتی که من خواستم برم نذاشت من فقط اومدم بگم اقا ی ارمین حالا به عشق بازیت برس  چون دیگه کسی نیست جلوتو بگیره نگار خانم هم از گروه رفت و داداش امین خواست که من مدیر گروه بشم ولی منم فقط میتونم اینو بگم که با ادم هایی که زود نتیجه گیری میکنن و تحت تاثیر دروغ های یه ادم از خود راضی قرار میگیرن نمیتونم کار کنم ولی باز هم از داداش امین متشکرم که داداش های خوبی مثل اقا مهدی و خودش بهم معرفی کرد و باز هم ازش متشکرم که خواهران خوبی مثل انتیک بابا و تینا خانم و به من معرفی کرد..

دوستان گلم که جز اون بعضی ها بودید منو ببخشید داداش امین تا بهم گفت خیلی ناراحت شدم خیلی بیش از حد نمیدونم چی بگم نمیدونم فقط اینو میتونم بگم که خدا پشت پناه همتون مخصوصا تو اقای x حالا خوشه خوش باش برای همتون ارزوی موفقیت میکنم یا علی خدانگهدار همتون برای همیشه .......

 

 

من همون جزیره بودم

        خاکی و صمیمی و گرم

                     باسه عشق بازی موجا

                                     قامتم یه بستر نرم

                                          یه عزیز دوردونه بودم

                                                     پیش چشم خیس موجا

                                                                  یه نگین سبز خالص

                                                                             روی انگشتر دریا

                                                                                      تا یک روز تو رسیدی

توی قلبم پا گذاشتی

        غصه های عاشقی رو

                    تو وجودم جا گذاشتی

                                 زیر رگبار نگاهت

                                      دلم انگار زیر و رو شد

                                                     برای داشتن عشقت

                                                                 همه جونم ارزو شد

                                                                            تا نفس کشیدی انگار

                                                                                            نفسم برید تو سینه

ابرو باد و دریا گفتن

           حس عاشقی همینه

                   اومدی تو سرنوشتم

                             بی بهونه پا گذاشتی

                                         اما تا قایقی اومد

                                                 از من و دلم گذشتی

                                                          رفتی با قایق عشقت

                                                                         سوی روشنی فردا

                                                                                  منو دل اما نشستیم

                                                                                         چشم به راهت لب دریا

دیگه رو خاک وجودم

          نه گلی هست نه درختی

                    لحظه های بی تو بودن

                                 میگذره اما به سختی

                                               دل تنها و غریبم

                                                    داره این گوشه میمیره

                                                                ولی حتی وقت مردن

                                                                           بازسراغ تو  میگیره  

 

 

                             میرسه روزی که دیگه

                                                       قعر دریا میشه خونم

         اما تو دریای عشقت

                                      باز یه گوشه ای میمونم

87/06/18 |دل نویس : پسر تنها |

نگو طفلی دل سپرده

            یه نفر دلش رو برده

                  بگو چون عاشق قلبش

                               تا به حال از غم نمرده

                                        میدونی زندگی سخته

                                                        بار حرف زور زیاده

                                                           کسی برده که قلبش رو

                                                                              به دست غم نداده

                                                                  نگو طفلکی منم من

                                                      من شهامتم زیاده

                                          هیچ کسی هنوز تو دنیا

                                مثل من که دل نداده

                     مثل پرواز پرنده

        توی قرق اسمون ها

من دلو به عشق سپردم

       توی قلب کهکشون ها

               پر زدم من توی چشمات

                                  با تو من پرواز کردم

                                          من از پایان می ترسیدم و اغاز کردم

87/06/18 |دل نویس : پسر تنها |

زندگی یعنی چکیدن

    همچو شمع از گرمی عشق

                        زندگی یعنی لطافت

                                 گم شدن در نرمی عشق

                                                    زندگی یعنی دویدن

                                                           بی امان در وادی عشق

                                                                         رفتن و اخر رسیدن

                                                                                       بر در ابادی عشق

                                                                                               میتوان هر لحظه هرجا

                                                                                      عاشق و دلداده بودن

                                                                        پر غرور چون ابشاران

                                                           بودن اما ساده بودن

                                              میشود اندوه شب را

                                   از نگاه صبح فهمید

                       یا به وقت ریزش اشک

          شادی بگذشته رو دید

  میتوان در گریه ابر

           با خیال غنچه خوش بود

                                  زایش اینده را در

                                        هر خزانی دیدو اسود

                                                    میتوان هر لحظه هرجا

                                                                عاشق و دلداده بودن

                                                                              پر غرور چون ابشاران

                                                                                              بودن اما ساده بودن

87/06/18 |دل نویس : پسر تنها |

اشکای یخیمو پاک کن

                  درای قلبتو باز کن

                           صدای قلبمو بشناس

                                       من چه کردم با دل تو

                                               کاشکی تو لحظه ی اخر

                                                       عشقو تو نگام  میخوندی

                                                                      قلب تو صدامو نشنید

رفتی با غریبه موندی

   اگه یه روز بگم از این حکایت

                           که به تو کردم عادت

                               دلم پیش دلت مونده تو زندون رفاقت

اگه یه شب برسم به این حقایق

                            میشم خدای عاشق

                                  میگم رازمو به ستاره دریای مغرب

87/06/17 |دل نویس : پسر تنها |

من برای تو میخونم

           هنوز از این ور دیوار

             هرجای گریه که هستی

                             خاطره هاتو نگه دار

                                          تو نمیدونی عزیزم

                                                     حالو روزگار ما رو

                                                           توی ذهن ایینه بشمار

                                                                          تک تک  حادثه ها رو

                                                          خورشیدو از ما گرفتن

                                             شکر شب ستاره پیداست

                                      از نگاه ما جرقه

                   صد تا فانوس یه رویاست

         من برای تو میخونم

بهترین ترانه هارو

           دل دیوار و بلرزون

                        تازه کن خلوت ما رو

                                هم غصه بخون با من

                                           تو این قفس بی مرز

                                                      لعنت به چراغ سرخ

                                                                  لعنت به چراغ سبز

87/06/17 |دل نویس : پسر تنها |

تو چشام اشکی نمونده

             تو دلم حرفی ندارم

                        دیگه وقت رفتن

                               سفر دورو درازه

                                        انتظار روز برفی

                                           تو دلم داغ زده سرما

                                                            انتظار افتاب گرم

                                                                         تو دلم یخ زده اما

                                                              برف و بوران

                                                       ابر و بارون

                                      چیکه چیکه توی ناودون

                             روز ابری روز سرما

                   انتظار روز برفی

87/06/17 |دل نویس : پسر تنها |

ای کاش تنها یکنفر هم در این دنیا مرا یاری کند
ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم
تا بگویم که .
من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم
تا بداند غم شبها یم را....
تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را...........
قانون دنیا تنهایی من است................
و تنهایی من قانون عشق است.......
و عشق ارمغان دلدادگیست........
و این سرنوشت سادگیست....

*************** 

 

دیشب دلم هوای تو کرد و تو نبودی
چشمانم برای تو بارید و تو نبودی
آن یادگاری زیبا برگ گل سرخ
تصویر اسم زیبای تو بود تو نبودی
چشمانم تمنای نگاه تو میکرد
در آتش عشق تو بود و تو نبودی
آن قامت رعنا که سفر کرد
دلم تنها در حسرت دیدار تو بود و تو نبودی

 **********

تحمل کردن زیباست اگر قرار باشد روزی به تو برسم

انتظار آسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببینم

زندگی شیرین است اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم

مشکلات حل می شود اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم

اشک ها همه به لبخند تبدیل می شود اگر قرار باشد تو را یک بار ببوسم

و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببینم خیال رفتن داری

اما بدان دوستت دارم از پشت این همه فاصله از پشت این همه حرف

 

 ****************

هيچ كس ويرانيم را حس نكرد
وسعت تنهائيم را حس نكرد
در ميان خنده های تلخ من
گريه پنهانيم را حس نكرد
در هجوم لحظه های بی كسی
درد بی كس ماندنم را حس نكرد
آن كه با آغاز من مانوس بود
لحظه پايانيم را حس نكرد

 

87/06/16 |دل نویس : پسر تنها |

ای خدا دلگیرم ازت

   ای زندگی سیرم ازت

           ای زندگی میمیرمو

                    عمرمو میگیرم ازت

                          این غصه های لعنتی

                                   از خنده دورم میکنن

                                    این نفس های بی هدف

                                                   زنده به گورم میکنن

                                                          چه لخظه های خوبیه

                                                                       ثانیه های اخرش

                                                                               فرشته مردن من

                                                                                   منو از این جا میبره

                                                                            ای خدا دلگیرم ازت

                                                                  ای زندگی سیرم ازت

                                                          ای زندگی میمیرمو

                                                     عمرمو میگیرم ازت

                                          چه  اعتراف تلخیه

                                انگار رسیدم ته خط

                وقت خلاصی از همه است

       ای دنیا بیزارم ازت

شریک زجه های من

        بگو که گوشت بامنه

               ببین که زخم های تنم

                            شاهد حرفهای منه

                                     ای خدا دلگیرم ولی

                                          احساس غم نمیکنم

                                                چون با توام پیش کسی

                                                              سرم رو خم نمیکنم

                                                                        ای خدا دلگیرم ازت

                                                                               ای زندگی سیرم ازت

                                                                                             ای زندگی میمیرمو

                                            عمرمو میگیرم ازت

87/06/14 |دل نویس : پسر تنها |

بگو در راه عشق ما چه باشد نقطه پایان

نه وصل ما بود ممکن نه دل کندن بود آسان

 

به امید چه بنشینیم که هر چه پیش رو بینیم

سراب است و میان آن رهی دشوار و بی پایان

 

فلک بر ما همی تازد جهان با ما نمیسازد

دگر ما بر چه دل بندیم بگو دیگر عزیز جان

 

مرا دردیست ازعشقت که بر اغیار نشد عنوان

همان بهتر بسوزم زان غمت در خلوت پنهان

 

بیا تا بشکنیم زنجیر سرد بیکسی ها را

رها گردیم از این دوران سخت غربت هجران

 

ز یک دست نازنین من صدایی برنمیخیزد

بده دستی به دست من که بگریزیم از این زندان

87/06/13 |دل نویس : پسر تنها |

دلم گرفته اسمون

          نمیتونم گریه کنم

              شکنجه میشم از خودم

                            نمیتونم شکفه کنم

                                     انگاری کوه غصه ها

                                                رو سینه من اومده

                                                         اخ داره باورم میشه

                                                                   خنده به ما نیومده

دلم گرفته اسمون

       از خودتم خسته ترم

                   تو روزگار بی کسی

                            یه عمره که در به درم

                                        حتی صدای نفسم

                                               میگه که توی قفسم

                                                        من باسه اتیش زدنه

                                                                یه کولبار شب بسم

دلم گرفته اسمون

       یکم منو حوصله کن

                  نگو که از این روزگار

                       یه خورده کمتر گله کن

                                  منو به بازی میگیرن

                                            عقربه های ساعتم

                                                  برگه ی تقویم میکنه

                                                        لحظه به لحظه لعنتم

                                                                  اهای زمین یه لحظه

                                        تو نفس نزن

                          نچرخ تا اروم بگیره

          یه ادمه شکسته تر

87/06/13 |دل نویس : پسر تنها |

هیچ کی نمیتونه بفهمه

       که دلم از چی گرفته

           هیچ کی نمیتونه بفهمه

               که صدام از چی گرفته

                    هیچ کی نمیمونه تا بامن

                             توی راهم همسفر شه

                                     اخه میترسه که با من

                                           با دل من در به در شه

 

 

هیچ کی نمیدونه چشمام

         چرا همیشه خیس خیسه

              چرا هیچ کی حتی به نامه

                     واسه من دیگه نمی نویسه

                                هیچ کی نمیدونه که قلبم

                                        تا حالا چند بار شکسته

                                             هیچ کی نمیدونه سر راه اون

 

 

تاحالا چند دفعه نشسته

                 اخه تو کلبه ی

                    سوتو کور و تاریک من

                               خورشید که جا نمیشه

                                   میدونم اگه تا لحظه مرگم بگردم

                                                            دنبالش پیدا نمیشه

87/06/12 |دل نویس : پسر تنها |

سلام خدمت همه ی دوستان دلنویسم

داداش امین ناراحت شدم که این حرفا رو دوباره اومدی تو نظرات وبلاگم زدی عزیزم داداشی گلم من که بهتون گفتم من میگم میرم ولی دوباره میام من که براتون توضیح داده بودم داداشی بعد هم من برای این هر دفعه خداحافظی میکنم که معلوم نیست خدا کی این روحی که به ما داده رو از ما بگیره پس بهتره خداحافظی کنم ...

اگه باعث ناراحتیتون شدم منو ببخشید.........

فعلا یا علی

 

 

مثل  اون موج صبوري كه وفاداره به دريا
تو ماهي مثل حقيقت مهربوني مثل رويا

چه قدر تازه و پاكي مثل ياساي تو باغچه
مثل اون ديوان حافظ كه نشسته لب طاقچه

تو مثل اون گل سرخي كه گذاشتم لاي دفتر
مثل اون حرفي كه ناگفته مي مونه دم آخر

تو مثل بارون عشقي روي تنهايي شاعر
تو همون آبي كه رسمه بريزن پشت مسافر

مثل برق دو تا چشمي توي يك قاب شكسته
مثل پرواز واسه قلبي كه يكي بالاشو بسته

مثل اون مهمون خوبي كه ميآد آخر هفته
مثل اون حرفي كه از ياد دل و پنجره رفته 

 مثل پاييزي وليكن پري از گل هاي پونه
مثل اون قولي كه دادي گفتي يادش نمي مونه

تو مثل چشمه آبي واسه تشنه تو بيابون
تو مثل يه آشنا تو غربت واسه يه عاشق مجنون

تو مثل يه سرپناهي واسه عابر غريبه
مثل چشماي قشنگي كه تو حسرت يه سيبه

چشمه ي چشماي نازت مثل اشك من زلاله
مثل زندگي رو ابرا بودنت با من محاله

يك روزي بيا تو خوابم بشو شكل يك ستاره
توي خواب دختري كه هيچ كس و جز تو نداره

تو يه عمر مي درخشي تو يه قاب عكس خالي
اما من چشمام رو دوختم به گلاي سرخ قالي

تو مثل بادبادك من كه يه روز رفت پيش ابرا
بي خبر رفتي و خواستي بمونم تنهاي تنها

تو مثل دفتر مشقم پر خطاي عجيبي
مثل شاگرداي اول كمي مغرور و نجيبي

دل تو يه آسمونه دل تنگ من زميني
مي دونم عوض نمي شي تو خودت گفتي هميني

تو مثل اون كسي هستي كه ميره واسه هميشه
التماسش مي كني كه بمون اون ميگه نميشه

مثل يه تولدي تو مثل تقدير مثل قسمت
مثل الماسي كه هيچ كس واسه اون نذاشته قيمت

مثل نذر بچه هايي مثل التماس گلدون
مثل ابتداي راهي مثل آينه مثل شمعدون

مثل قصه هاي زيبا پري از خواباي رنگي
حيفه كه پيشم نمونن چشاي به اين قشنگي

پر نازي مثل ليلي پر شعري مث تنها
ديدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ يلدا

بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد
ديد يارش داره ميميره موند ش و صرف نظر كرد

87/06/11 |دل نویس : پسر تنها |

مرگ من روزی فرا خواهد رســـید       در بــــهاری روشن از امواج نــور

در زمســـــــتانی غـــــبار آلود و دور      یا خزانی خــالی از فریاد و شـــــور

مرگ من روزی فرا خواهد رســــید       روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی هــــــــمچون روزان دگر       ســـایه ای ز امروز ها دیـــروز ها

خاک می خواند مرا هر دم به خویش       می رسند از ره که در خاکم نهـــند

آه شایـــــد عاشــــــقانم  نیمـــــه  شب       گل به روی گور غـــــمناکم نهـــــند

بعد من ناگه به یکســــــــو می روند        پرده هــــــــای تــــــیره ی دنیای من

چشــــــــمهای ناشـــــناسی می خزند       روی کـــــاغذ ها و دفتــــــر های من

در اتاق کوچــــکم پـــــــا مـــــی نهند       بعد من با یاد من بــــــــــــــــیگانه ای

در بـــــر آیـــــــینه مـــی ماند به جای      تار مویی,نقش دستی,شانـــــــــــــه ای

میرهم از خویـش و می مانم ز خویش     هر چه بر جا مـــانده ویران می شود

روح من چون بـــــــــادبان قـــــــــایقی     در افق ها دور و پنهان می شـــــــود

می شتابند از پـــی هـــم بـــــی شکیب      روزهــــا و هـــــفته ها و مـــــــاه ها

چشـــــــم تـــو در انتظار نــــــــامه ای     خیره مـــــــی ماند به چشــــــم راه ها

لیک دیگـــــــــر پیکـــر ســــرد مـــرا      می فشارد خــــــــاک دامنــگیر خاک

بی تو , دور از ضربه های قلب تــــو     قلب من می پوسد آنجا زیر خــــــاک

بعد ها نام مرا باران و بــــــــــــــــــاد      نـــرم مــــــی شویند از رخسـار سنگ

گور من گمــــنام مــــــی ماند بـــه راه      فارغ از افسانه های نــــام و نـــــــنگ

دیـــــــدگانم همچو دالان هــــای نـــور     گونه هایم همچو مرمـــــر های ســـرد

87/06/11 |دل نویس : پسر تنها |
دوستان عزیزم منو به خاطر همه ی اذیت هام ببخشید

برای همتون ارزوی موفقیت دارم

شاید روزی اگه...........

اومدم حتما براتون نظر میزام

درپناه حق یا علی خدانگهدار همتون

به خمره شراب غسل و غصلم دهید***به برگ خزان کفن و دفنم کنید

بریزید به قبرم دو خمره شراب *********که تا مست باشم به روز حساب

نیایید به قبرم نه مر دو نه زن************جز یک مغنی و یک تار زن

87/06/09 |دل نویس : پسر تنها |

آدما از آدما زود سیر می شن

 آدما از عشق هم دلگیر می شن

  آدمو رو عشقشون پا می زارن

 آدما آدمو تنها می زارن

  منو دیگه نمی خوایی خوب می دونم

 تو کتاب دلت اینو می خونم

   یادته اون عشق رسوا یادته

 اون همه دیوونگی ها یادته

  تو می گفتی که گناه مقدسه

  اول و آخر هر عشق هوسه

  آدما اخ آدمای روزگار

 چی میمونه از شماها یادگار

   دیگه از بگو مگو خسته شدم

 من از اون قلب دو رو خسته شدم

  نمی خوایی بمونی توی این خونه

 چشم تو دنبال چشمای اونه

  همه ی حرفای تو یک بهونه است

87/06/09 |دل نویس : پسر تنها |

امشب هم برای تو خواهم نوشت

 

شبی در سکوت تنهایی خودم

شبی پر از ستاره های عاشق

شبی با نور قرص ماه

می نویسم از تو برای تو

چون دل بهانه را در خود می بیند

چون دستانم گرمی دستانت را می خواهد

چون چشمانم دیدن نوری را می خواهد که فقط در چشمان تو آن را پیدا خواهد کرد

 

امشب باز خواهم رفت به جایی

به دنیایی که در تنهایی خودم آن را ساختم

دنیای که در تنهایی به سراغش می روم نه در تنهایی

من همیشه می روم

و من تو را در این دنیای خودم آورده ام و جای دادم

 

این دنیایه کوچک من شاید عجیب باشد

چیز های را در آن قرار داده ام

 

چیز هایی را کنار گذاشتم که در این دنیای بزرگ این طور نیست

در دنیای کوچک خود هوس را کنار گذاشتم

نفرت و نا امیدی را راه نداده ام

در آنجا همه چیز شکل انتظار دارد

عشق را سر دروازه آن نوشتم.

پایه های دوست داشتن را آنفدر محکم زدم که به هیچ عنوان از بین نخواهد رفت

و من تو را در آغاز این دنیا قرار داده ام

87/06/09 |دل نویس : پسر تنها |

غروب خورشيد را ،آرامش طوفان را و باز ايستادن دل دريايی ترا باور نميکنم .
خاموشی فروغ ديدگان تو را و سکون وسکوت ترنم نجوای شبانه تو را باور نميکنم.
هرشب مهتاب بر بام خانه تو می نشيد و
يک کهکشان ستاره تسبيح سجاده توست .
هر روز سحر با ياد مويه های تو بارانی است
و سپيده در کوچه خورشيد انتظار گامهای تور ا می کشد.
هر روز سجاده خيالم را در وسعت ياد تو پهن ميکنم ،
چونان که باد در گيسوان آشفته نخلهای بيقرار وصل تو ايثار ميشوم.
می آيی مثل هميشه از سطح خاطره ها تا عمق جان نفوذ می کنی
و باز قلندرانه ميروی.
تو به احساس ميمانی وقتی از قلبم گذر می کنی ميلرزم .
ديوار عاطفه ام فرو ميريزد.
آنگاه چشم است و کوچه های غريبی
احساس ميکنم حضور تو انگار رويايی بود.
رويايی سرشار از گل نرگس
..............
تو رفته ای
!!!!!
امانه
می آيی چونان هميشه و ما مثل موج در اقيانوس چشمان آرامت تفسير ميشويم .
هر چند پائيز برگ ريزان دلهامان را آرزو ميکند.
اما تا ياد با ماست
آسمان سبز است و زمين به بهار می انديشد به شکفتن
و فردا به رنگ آينه های نورانی است

 

هرگز از بی کسی خویش مرنج ، هرگز از دوری این راه مگو و از این تنهایی ، و از این فاصله ها ... که میان من و تو روئیده است ...

بگذار تا که پروانه ، تنهایی از این پنجره آزاد شود ، برود .

بال خود را بسپار به نسیم ، قاطی باد شو ، بگذار کبوتر خوشبختی روی بام قفست بنشیند .

هر زمان که دلت تنگ من است ، بهترین شعر مرا قاب کن ، پشت نگاهت بگذار تا که تنهائیت از دیدن آن جا بخورد و بداند که دل من با توست در همین یک قدمی ...

87/06/09 |دل نویس : پسر تنها |
خداوندا تو میدانی ...
منم ، دلتنگ دلتنگم
منم ، یک شعر بیرنگم
منم ، دل رفته از چنگم
منم ، یک دل که از سنگم
منم ، آواز طولانی
منم ، شبهای بارانی
منم ، انسانیم فانی
خداوندا تو میدانی ...
منم ، در متن یک دردم
منم ، برگم ، ولی زردم
منم ، هستم ، ولی سردم
منم ، مُرده م ، منم مُرده م
منم ، یک بغض پر باران
منم ، غمهای بی سامان
منم ، هستم دراین زندان
منم ، زخمهای بی درمان
منم ، دارم تب و تابی
ز تنهائی ، ز بیتابی
منم ، رفته به گردابی
مرا باید که دریابی
منم ، یک آسمان دردم
منم ، دریا شود قبرم
منم ، دنیا شود جبرم
منم ، پایان شده صبرم
منم ، یک ذره گردم
منم ، خواهم کسی همدم
منم ، برخود ستم کردم
دلم خون میشود هردم
منم ، از عشق گویانم
منم ، دردست درمانم
منم ، آمد به لب جانم
خداوندا ! بمیرانم !
87/06/07 |دل نویس : پسر تنها |

عشــق يعنـي لايـق مريـــم شــدن
عشــق يعني با خـدا هـمدم شدن
عشــق يعنـي جـام لبـريز از شـراب
عشــق يعني تشنگي يعني سراب

عشــق يعني خواستن و بر دل زدن
عشــق يعنـي سـوخـتن و پرپر زدن
عشــق يعنـي سالهاي عمر سخت
عشــق يعنـي چون همـيشه باختن

عشــق يعنـي حسرت شبهاي گرم
عشــق يعنـي يـاد يـك رويــاي گـرم
عشــق يعني تا ابد فــــــاني شدن
عشــق يعني عابد و زاهــــد شدن

عشــق يعني همچو ليلا خون شدن
یا چو مجــنون راهـــی صحـــرا شدن
عشــق يعنی همچو من شيدا شدن
عشــق يعنی قطــــره و دريـــا شدن 

عشــق یعنی زخم کوه بیــــستون
عشــق یعنی ناله های درد و خون
عشــق یعنی در جهان رسوا شدن
عشــق یعنی یـــکه و تـــنها شدن 

عشــق یعنی التماس و انتظار
عشــق یعنی تا ابد با من بمان
عشــق يعنی با پرستو پـر زدن
عشــق يعنی آب بــــر آذر زدن

عشــق يعنی چـون محـمـــد پا به راه
عشــق يعنی هـمـچو يوسف قعر چاه
عشــق يعنی بيستون کندن به دست
عشــق يعنی زاهــــد اما بُـت پرسـت

87/06/06 |دل نویس : پسر تنها |

اي خدا كي ميشه روزي كه بدون واهمه

 

بتونم عشقمو فرياد بزنم بين همه

 

بگيرم دستاي گرمشو تو دستام هميشه

 

بدونم دلم ديگه هم سفر تنهاييشه

 

نزنه شور جدايي دله تنگ و بي قرار

 

لحظه ديدن روي ماه اون گله بهار

 

مثه پروانه كه گرد گل همش پر ميزنه

 

دله تنگم نمي تونه از نگاش دل بكنه

 

بدوزم چشمامو تو چشماي پاك و بي رياش

 

بخونم راز قشنگ عشقو از تويه چشاش

 

بزنم بوسه به اون لبهايي كه دلم ميخواد

 

بدونه آرزومه فقط بهش خنده بياد

 

موهاي لطيفشو شونه كنم دونه دونه

 

بخونم ترانه مهر و وفا ، عاشقونه

 

بكنم زمزمه وقتي سر رو شونم ميزاره

 

    عزيزت دوست داره ، بدون واست جون  میزاره 

87/06/06 |دل نویس : پسر تنها |

عبور عابر بيدار ممنوع

حكايت ها ز مور و مار ممنوع

صداي كركسان در باغ پيچيد

حضور هر گل بي خار ممنوع

شنيدم از كسي چون مار بي رنگ

نشستن پشت هر ديوار ممنوع

مهي آمد به روي مه به تندي

نگاه هرزه ي بيمار ممنوع

قناري از كلاس اخراج گرديد

از اين پس واژه ي گيتار ممنوع

هواي تازه اي را آرزو كرد

 هوس هاي سياه تار ممنوع

ره رود روان بستيم با سد

كه با درياي غم ديدار ممنوع

خراب آباد دل تنهاي تنها

رهايي از دل آوار ممنوع

87/06/06 |دل نویس : پسر تنها |
سلام سلامی به گرمی افتاب سوزان به درخشش ستارگان فروزان و به زیبایی مهتاب برگ ریزان
اول اینکه ممنونم از همتون که به من لطف دارید

دوم اینکه من برای همیشه نرفتم من کجا میتونم از اینجا دوستای به این خوبی پیدا کنم من میام البته چند وقت بعد چون برام خیلی مشکل بدی رخ داده فقط برام دعا کنید دوستان گلم
ممنونم از همتون فقط برام دعا کنید دعا

به امید دیدار یا علی خدانگهدار

87/06/04 |دل نویس : پسر تنها |

گریه کن گریه قشنگه

         گریه سهم دل تنگه

           گریه کن گریه غروبه

                 مرحم این راه دوره

                    سر بده اواز حق حق

                         خالی کن دلی که تنگه

                               گریه کن گریه قشنگه

                                         گریه سهم دل تنگه

بزار پروانه احساس

            دلتو بغل بگیره

              بغض کهنه رو رها کن

                        تا دلت نفس بگیره

                              نکنه تنها بمونی

                                دل به غصه ها بدوزی

                                           تو بشی مثل ستاره

 

        تو دل شبها بسوزی

                                                         گریه کن گریه قشنگه

                                گریه سهم دل تنگه

87/06/04 |دل نویس : پسر تنها |

فصل پاییزی که من می رسه

   فصل اندوه سحر سر می رسه

         تو سکوت خسته ی باور من

                سایه ام فکر جدایی میکنه

                 شاخه سرد وجودم نمی خواد

                      رگ بیداری لحظه هام باشه

                                           نفسم در نمیاد

                                           به چشم خواب نمیاد

                                              دل من تو رو میخواد

                                                   چشم من گریه میخواد

                                                                     نفسم در نمیاد

                                                   به چشم خواب نمیاد

                                              دل من تو رو میخواد

                                           چشم من گریه میخواد

                                 تو عبور ازپل خواب جاده ها

                          روح من عشقی به رفتن نداره

                  تو سکوت خالی این دل من

          دیگه هیچی جز تو جایی نداره

 ذهن شبنم که میخواد  گریه کنه

         فصل بارون تو چشمم در میزنه

               فصل پاییزی من که میرسه

                      نفسم به عشق تو پر میزنه

87/06/04 |دل نویس : پسر تنها |

نگاهی میکینم ما

      مگه عاشق ندیدی تو

                     یا شاید دیدی و

                          رسواترین عاشق ندیدی تو

                                              یا ما مجنونیم و

                                                  خونه خرابی عالمی داره

                                                                  یا عشقت مونده و

                                                                      دست از سر ما برنمیداره

خداییش فرقی هم انگار نداره

         یا اگه داره دل ما رسوای

                         ما بند کرده و بازم گرفتاره

                                 الهی دل خوشی باشه پناهت

                                          گلای رازقی تن پوش راهت

                                                     الهی خوش خبر باشه غناری

بخونه تا خروس خون چشم به راهت

                صفای دیدنت ای قصه  نور

                       منو با خود ببر تا اخر نور

                                 گلای پیرهنت یاس و اقاقی

                                           بمونم منتظر تا قصه باقی

87/06/04 |دل نویس : پسر تنها |

خوابیدی بدون لالایی و قصه

            بگیر اسوده بخواب بی دردو قصه

                           دیگه کابوس زمستون نمیبینی

                                  توی خواب گلای حسرت نمیچینی

                                            دیگه خورشید چهرتو نمیسوزونه

جای سیلی های باد روش نمیمونه

           دیگه بیدار نمیشی با نگرونی

                          یا با تردید یا که بری یا که بمونی

                                   رفتی و ادمک ها رو جا گذاشتی

                                            قانون جنگل و زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

           تو ،تو جنگل نمی تونستی بمونی

                          دلتوبردی  با خود به جای دیگه

                                  اونجا که خدا برات لالایی میگه

                                            میدونم میبینمت یه روز دوباره

                توی دنیایی که ادمک نداره

 

 

87/06/03 |دل نویس : پسر تنها |

ای بازیگر گریه نکن

        ما هممون مثل همیم

               صبح ها که از خواب پا می شیم

                              نقاب به صورت می زنیم

                                              یکی معلم میشه و

                                                      یکی میشه  خونه به دوش

                                                                     یکی ترانه ساز میشه

                                                                              یکی میشه غزل فروش

                                                                                                 کهنه نقاب زندگی

                                                                      تا شب رو صورت های ماست

                                                                 گریه های پشت نقاب

                                                       مثل همیشه بی صداست

                                              هرکسی هستی یه دفعه

                                      قد بکش از پشت نقاب

                             از رو نوشته حرف نزن

                رها شو از حیله ی خواب

          نقش یک دریچه رو

رو میله ی قفس بکش

         برای کی بار که شده

              جای خودت نفس بکش

                          کاش که میشد تو زندگی

                                    ما خودمون باشیم و بس

                                              تنها برای یک نگاه

                                                       حتی برای یک نفس

                                                                 تا  کی بجای خود ما

                                                                           نقاب ما حرف بزنه

                                                                                  تا کی سکوت و رج زدن

                                                                           نقش نمایش منه

                                                                میخوام همین ترانه رو

                                                        رو صحنه فریاد بزنم

                                              نقابمو پاره کنم

                                  جای خودم حرف بزنم

87/06/03 |دل نویس : پسر تنها |

در ابن حوالی گوشی برای شنیدن هست؟ سخنی برای گفتن چطور؟ دلیلی برای بودن داری؟ غمی برای بازگو کردن چطور؟ در این حوالی شهری هست که به من خانه ای از جنس معرفت دهد؟ راهی هست که در پی گمراه کردنم نباشد؟ گلی را سراغ داری که بوی تعفن کذب ندهد؟ عشقی هست که عاشقانه معنا شود؟ سخنی هست که دیدار را ممکن سازد؟  در این راه موسیقی شنیده خواهد شد که مرا به ژرفای گران قیمت  اندیشه و احساس ببرد؟ منطقی هست که بی منطقی را حکم کند؟ تو کدام یک از این ها را به من نشان خواهی داد … منی را که نه می شناسی و نه نامی از من می دانی…منی که با کوله باری به رنگ زندگی در این جا می نویسم…سالهاست که می نویسم از چیزهایی که شما برایم می گویید. غم هایتان وزن شعرهایم شده  و موضوع نوشته هایم عاشقانه شکست خوردنتان است. من سالهاست که از شما می نویسم … قلمم دیگر مرا نمی شناسد زیرا که یک پارچه تو شده ام.ولی می خواهم اینجا کمی از عطش گفتنم را کم کنم … می خواهم کمی از خود بنویسم …تو نیز سخن بگو اگر ارزش گفتن آن قدر پایین نیامده ه از من اسمی بپرسی … شعری بگو که از دردهای زندگیت  حکایت کند… فلسفه ای داشته باش به ارزش زیستن …اینجا تو نیز یاریم کن بی آنکه در پشت نگاه مغرورم گم شوی… دستانم را بگیر و از من مپرس کیستم … زیرا که من اهل این دیار نیستم …

87/06/02 |دل نویس : پسر تنها |

 

می خواهم بمیرم ، نه اینکه قلبم از کار بایستد و تنم سرد شود و با خاک یکسان شوم می خواهم بمیرم ، نه اینکه هیچ صدایی به گوشم نرسد و هیچ خورشیدی بر من نتابد و از دیدن ماه وستارگان کور باشم می خواهم به مرگی کاملأ غیرعادی بمیرم مرگی شبیه بخار شدن آب روییدن دانه غروب خورشید ابری شدن آسمان می خواهم نیست شوم تا در دنیایی دیگر ظاهر شوم : دنیایی که مزه ی آن را کاملأ نچشیدم دنیایی که در آن همه چیز عادی باشد جز وحشت از نیستی جز درماندگی

 

 

 دریک لحظه : گاه خواستم بنویسم ،قلمم نداد.گاه خواستم بگویم زبانم نداد. خواستم بنامم او نداد .کسی که از ترس عشقش در دلم ،بی شوق از پرکشیدن آن کبوتران وحشی پر میکرد و به عشق بودنم سر به دوباره زندگی مینهاد. پیمان و عهد بودن تک ستاره ی دنیای عالمیرا بادیدن دوچشمانش میدید و بی ارده از عشقش میسوخت و برای کسی که نمی دانست می گریست.می گریست تا پس از نفس زدن ،قطره اشکی نیایدو به بغض بسنده کند . اویی که هر زمان بودنش برایم همچو شقایقی پرطلوع بود ولی کاش او نیز پیمان عهدی را که من نمی دانستم ،می بست و می ماند.کاش حرف دلش را به من میزد و می گفت که بودنش مال من است . انتظار زیباست اما انتظار نمی رفت که چه بگوید و چه کند . در یک لحظه همه چیز تمام شد ...

نمی خواهی معشوق مرا بشناسی ؟ معشوق من ان بالاست. ستاره ا ی که هر شب دیوانه تر از پیشم می کند ستاره ای که با هر نگاهش با من عشق بازی می کند خوب گوش کن. معشوق من همان ستاره سهیلی است که یک شب از اسمان دلم رد شد. نفهمیدم چه شد ولی مهرش به دلم نشست

 

من با عشق آشنا شدم و چه کسی این چنین آشنا شده است؟ هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود. هنگامی لب به زمزمه گشودم، که مخاطبی نداشتم. و هنگامی تشنۀ آتش شدم، که در برابرم دریا بود و دریا و دریا...!

 

در شگفتم که سلام آغار هر دیدار است ولی در نماز پایان است شاید . شاید این بدان معناست که پایان هر نماز آغاز یک دیدار است......

 

 زندگی تفسیر سه کلمه است .... خندیدن...... بخشیدن...... و فراموش کردن پس بخند ببخش و فراموش کن ......

من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود

بنویسید صدا بود ولی نرم نبود

 

خانه در خاک و خدا داشت ، تماشایی بود

بنویسید دو خط ما نده به تنهایی بود

 

بنویسید­ که با ماه ،کبوتر می چید

از لب زاغچه ها بوسه ي باور می چید

 

بنویسید­ که با چلچله ها الفت داشت

اهل دل بود وَ با فاصله ها نسبت داشت

 

دلش از زمزمهء نور عطش می بارید

ریشه در ماه ، ولی روی زمین میتابید

 

بنو­یسید زبان داشت ولی لال نشد

بنویسید که پوسید ولی کال نشد

 

پُرِ طوفان غزل بود ولی سیل نداشت

بنویسید که دل داشت ولی میل نداشت

 

پنجه بر پنجرهء روشن فردا می زد

وسعت حوصله اش طعنه به دریا می زد

 

 

بنویسید به قانونِ عطش ، آب نداد

و کسی کودک احساسش را تاب نداد

 

سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود

کودکی بود که در هیاتِ پیر آمده بود

 

تا صدای دل خود چند تپش فاصله داشت

گاه با فلسفهء عشق کمی مسئله داشت
87/06/02 |دل نویس : پسر تنها |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

tanhaeih-dalha

AMIN KHAN - مـدیر گروه

tanhaeih-dalha

http://tanhaeih-dalha.blogfa.com

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

گروه بزرگ دل نویسان ایرونی

گروه دختر پسر های دل نویس ایرونی

گروه دوستی و رفاقت - از دل نوشتن

فرصتی برای دل نویسان ایرونی برای در کنار هم بودن


اطلاعات مختصر گروه
تعدا اعضا در حال حاضر :32 نفر
سن بزرگترین عضو گروه :۲۸ سال
سن کوچک ترین عضو گروه :۱4 سال
میانگین سن اعضا : 20 سال
افتتاح : اول تیر ماه 1387

میانگین مطالب ارسالی در طول روز: ---
میانگین مطالب ارسالی در طول ماه: ---
میانگین بازدید کننده در طول روز :----
حداکثر ظرفیت پذیرش عضو : فعلا نا محدود
تعداد اعضای کمکار اخراجی :15 نفر
رضایت از مدیریت : 80% رضایت بالای 50 %
موضوع نوشته ها : بیشتر دل نوشته -شعر - مطالب جالب - بحث و تبادل نظر و دوستی های جالب




پاتوق هر چی دخترو پسر با مرام عاشق از نوع محترم دل نویس با ملیت ایرانی

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

صفحه اصلی دل نویسان

عضویت و شرایط گروه

بزرگ دانلودستان گوشی -موبایلستان تکنولوژی

عاشقان 14 معصوم ع

PersiaNet.ir | Coo.ir | tanhaeih-dalha