تبليغاتX
گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

بســم الله الرحمن الرحیم

 

ورود اعضا به گروه    ثبت نام در گروه    معرفی اعضا     چت روم گروه

 به گروه  گروه دل نویسان ایرونی  خوش آمدید  

 



این همه فاصله

تو بگو چگونه  بگویم دوستت دارم

با کدامین تصویر تو صحبت کنم

خودت که نیستی!

فاصله های دور

و لحظه های  من  و تصویرت

و کاش دیوار  به  دیوار

خانه  به  خانه

وقتی  دنبال  تو  گشتم

خانه ای تو را  داشت

و  من  تو  را

چه  خوب است هوای خانه ای که تو را  دارد

 با کدامین تصویر تو؟

امید هادی::خردادماه 1388

88/08/03 |دل نویس : امید هادی |


شما که بهتر از خودم میدونید من بلد نیستم بنویسم ! ولی گاهی اوقات بعضی مسائل اونقــدر رو آدم فشار میارن فشار میارن که آدم به کارهایی رو میاره که خودشم باورش نمیشه ...

خاطراتم دارن آزارم میدن . نمیذارن فراموشش کنم . نمیزارن  یه لحظه از یادم بره ! شاید واسه اینه که خودمم واقعا نمیخوام فراموشش کنم ... نمی خوام نه ! راستش نمیخوام فراموشش کنم چون واقعا دوستش دارم !
اوایل که این طوری نبود !

سخته از بچگی با یکی بزرگ بشی ... چند سال بعد از اونکه خودتو شناختی عاشقش بشی ... یه مدت باهاش بگردی و خوش باشی و فکر کنی اون هم دوستت داره  و وقتی به اوج امید و آرزو برسی یهو همه چی مثله آوار ... مثل آوار تو یه خونه به ظاهر محکم و در باطن ضعیف به یه زلزله که خودت ندونی از کجا اومد سرت خراب شه ! سخته ... سخت ! تو یه لحظه ببینی نه تو هستی نه او و عشقتون ! 

این طوری فکر میکنم و با خودم میگم : 

عشق و عاشقی و دل باختن  !
همه باشد بهر دل غم ساختن !

بارها از خودم سوالاتی رو میپرسم که تو جوابش هر عقل و منطقی قفل میکنه ؟

چرا این طوری شد ؟ ... واقعا دوست داشتنی در بین نبود ؟ پس چرا اومد ؟ 

به قوله خودم که میگم : 

اگه قرا بود که بری  ، چرا تو پیشم اومدی ؟
چرا نشستی پیش من وقتی کنارم اومدی ؟
 
 اما وقتی به جوابشم فکر میکنم بعضی وقتها از خودم بدم میاد که چرا باورش کردم شاید بازیم داده !
بعضی وقتها میگم شاید کاری کردم که بدش اومده و لج کرده ... آخه متولد اردیبهشته و لــــــج باز !
بعضی وقتها میگم شاید مجبور شده این طوری رفتار کنه ... 
بعضی وقت ها .... و هزار تا از این بعضی وقتها ، سوال ها و جواب ها !  آخرشم هیچی !

هر وقت که می خوام بگم من اشتباه کردم و فقط فکر میکردم که دوستم داشته یاده کاراش و خاطرات و حرفاش میوفتم و می بینم بابا اینکه از من مشتاق تر بود که ... این بوده که همش دور و برم بود  !
این بود که زودتر از من دلتنگ میشد ! 
وقتی تو باغ بودیم اون بود که همه رو ول میکرد و به زور مجبورم میکرد که باهاش والیبال تمرین کنم !

یعنی آدما این قدر متغیرن ؟ تا این حد ؟ همون آدم الان دیگه جواب سلامم درست و حسابی نمیده !
شاید پیش خودت برگردی و بگی خوب اینکه دلیل نمیشه بابا ... برو پی کارت ... 
تو جوابت میگم : اشتباه نکردم ... چیزی بالاترین از این هست که خودش بگه ؟ بالاتر از این هست که خودت و بقیه تو چشات و چشاش ببینن و بهت بگن ... بالاترین از این  دلیل هست ؟؟؟
اون همه محبت چی شد خدایا .... ؟ چرا این طوری شد ؟ 
 آخه چرااااااااااااااااااا ؟ نمیدونم ... نــــــــــــمیدونم و این یکی از بدترین ندونستن هاست !

ادامه دارد تا بار دگر ...


88/07/27 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |

عصر پاییز بود،روزی که دیگر هیچ درختی سبز نبود خیابانها سرد و درختان زرد بودند،هوا ابری بود پرنده ها دیگر در شهر نبود،فردا دیگر تو نبودی و اکنون من که در این راه باید بی تو بودن را تحمّل می کردم.

درختان آنجا هم غم مرا می فهمیدند. نسیم سردی به صورتم خورد،با دستان یخ زده ام عکس زیبایت را پاک کردم،با اشک چشمانم اسم خوبت را شستم وبر آن بوسه ای زدم به یادگار.راستی شاخه گلی آوردم ، رنگش هم قرمز است ، گذاشتم کنار عکست آنجا کمی گرم است.ممنون ،دیشب در خوابم آمدی با تو رفتیم پیش ابرها،از ستاره ها گذشتیم،از این ستاره تا آن ستاره ،بعد هم گفتی باید بروم خداحافظ!

چشمانم را که باز کردم ، صبح بود،چند پرنده را دیدم که روی درخت خشکیده حیاط نشسته بودند؛به دنبالت گشتم امّا تو نبودی،هوا چقدر سرد است،دلم تنگ شد برایت باید می دیدمت ،گل خریدم ؛ آمدم.تو رفتی ولی من هنوز دوستت دارم به اندازه ی گلهای روی زمین به اندازه ستاره ها ،به وسعت آسمانها ،تا بی نهایت.توقع زیادی است ولی آنجا هم مرا یاد کن.دوستم داشته باش.این یک خواهش است برای واقعیّتی دوست داشتنی.

می دانی خانه خیلی تنها شده،دیوارهای خانه هم گاهی بهانه گیری می کنند.اینجا همه دوستت دارند،باغچه،گلها،درختان،دیوار ها،و  من.

با یاد تو هر شب

می روم بر بستر خواب

با عشق تو هر روز

می دهم به زندگی تداوم

با عهد پاک تو با خاک

می کنم بی تو بودن را تحمّل

***

این هوای سرد دل من

دیگر رفتنی نیست

ای مردمان بدانید

خورشید وجودم

دیگر نیست

امید هادی::پاییز ۸۵

دیدار

88/07/21 |دل نویس : امید هادی |

دفاع مقدس

وقتی که نتوانستم حرفی بزنم بهتر است گوش کنیم،چون دیدم زبانم ناتوان تر از این ها است که توصیف کند شرح لاله ها را.

مادر سلام!

شعر : سید علی صالحی

با صدای جاودانه :مرحوم خسرو شکیبایی

برگرفته از آلبوم مهربانی

دانلوددریافت فایل mp3 با کیفیت ۴۰-حجم ۳.۵ مگابایت

لینک کمکی

دانلوددریافت فایل mp3 با کیفیت ۶۴-حجم ۴.۷ مگابایت

لینک کمکی

دانلوددریافت فایل mp3 با کیفیت ۱۲۸-حجم ۷.۵ مگابایت

 لینک کمکی

امید هادی::

************************************

 

88/06/30 |دل نویس : امید هادی |

هفت شهر عشق:

شهر اول:نگاه و دلربایی

شهر دوم:دیدار و آشنایی

شهر سوم:روزهای شیرین و طلایی

شهر چهارم:بهانه و فکر جدایی

شهر پنجم:بی وفایی،بی خیالی

شهر ششم:دوری و بی اعتنایی

شهر هفتم:اشک و آه و تنهایی

88/06/25 |دل نویس : مریم |

برایم  از  عشق  بگو

کمبود احساس دارم

دلم تنگ است

تو را  من دوست دارم

دلم  حس غریبی دارد  امروز

هوایت کرده است

نو گل  صحرای پر  سوز

دلم  تنگ است

مثل  اوّلین  روز

زمان  آشنایی

اوّلین  حرف،آخرین روز

ثانیه  ،  ساعت ، زمان

روز  و  شب  و  عصر

که  حتّی  تو ، من ، خاطراتت

همه  رفتند ،  حرفهایت  ماند   با  من

دلم  می  خواست   حرفی  را  بگویم

توان  گفتنم  رفت  از  دست

که  آخر   ماندم در  حسرت تو

زبانم  کوتاه  شد

نگفتم،  دوستت دارم

امید هادی::

88/05/31 |دل نویس : امید هادی |

 از  یاد  ببر 

همه  چیز    را  از   یاد    ببر

بگو  که  همه ی  دیده  ها  خواب  بود

 مثل   رویا

همه  چیز  خاطره ای  بود

حتی  همه  ی  فاصله  های    ما

از  یاد  ببر  هر  حرفی  که  عشق  گفت

هر  حرفی  که  چشمهایت گفت

از یاد  ببر   ، تقدیر  این  است

از یاد ببر، فردای  داشتن ها را

حرفی  از   افسانه  ی  خواب ها را

امید هادی::افسانه خوابها

88/05/28 |دل نویس : امید هادی |

آنروز که تو یک کودک بودی

من جوانی پیر بودم

در فاصله ای از دوری تو

آنروز که تو یک احساس بودی

من اشکی بودم برایت

آنروز که تو عاشق بودی

من گل سرخی بودم در دوری تو

آنروز که تمّنا می کردم برای دیدنت

تو نبودی،

شاید هم نگذاشتند که ببینمت

من آنروز که تو کودک بودی و من جوانی پیر دوستت داشتم

چه بدانی، چه ندانی.

امید هادی::

88/04/30 |دل نویس : امید هادی |

خاطره ی من نبودن توست

هر کجا که باشد می نویسم

تنهایی خود را

خاطره ی من آخرین نگاه توست

که مرا نشناخت

خاطره من آخرین سفر است

که کاش همسفرت بودم

قبل ازهر اتفاق

به تو می گفتم دوستت دارم

 

امید هادی::

88/04/30 |دل نویس : امید هادی |

بس شنیدم داستان بی کسی

بس شنیدم قصه ی دلواپسی

قصه ی عشق از زبان هر کسی

گفته اند از وی حکایت ها بسی

حال بشنو از من این افسانه را

داستان این دل دیوانه را

چشم هایش بویی از نیرنگ داشت

دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت

گویی از با من نشستن درد داشت

عاشقم من عاشقم من قصد هیچ انکار نیست

لیک با عاشق نشستن عار نیست

کار او آتش زدن من سوختن

در دل شب چشم بر در دوختن

من خریدن ناز او نفروختن

باز آتش بر دلم افروختن

سوختن در عشق را از بر شدیم

آتشی بودیم و خاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست

خون دل هر لحظه خوردن باک نیست

حال می ترسم شبی رسوا شوم

بد تر از رسواییم تنها شوم

وای از این صید و آن کمند

پیش رویم لبخند پشت رویم پوز خند

بر چنین نامهربانی دل نبند

دوستان گفتند و دل نشنید پند

خانه ای ویران تر از ویرانه ام

من حقیقت نیستم افسانه ام

گرچه سوزد پر ولی پروانه ام

فاش می گویم که من دیوانه ام

تا به کی آخر چنین دیوانگی

تیرگی بهتر از این پروانگی

گفتمش آرام جانی گفت نه

گفتمش شیرین زبانی گفت نه

گفتمش نامهربانی گفت نه

می شود یک شب بمانی گفت نه

دل شبی دور از خیالش سر نکرد

گفتمش افسوس او باور نکرد

خوب نمیدانم خدایا چیستم

یک نفر با من بگوید کیستم

بس کشیدم آه از دل بردنش

آه اگر آهم بگیرد دامنش

با تمام بی کسی ها ساختم

وای بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگی است

آخرین از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من است

شاهد من چشم بیمار من است

فکر می کردم که او یار من است

نه فقط در فکر آزار من است

نیتش از عشق تنها خواهش است

دوستت دارم دروغی فاحش است

یک شب آمد زیر و رویم کرد و رفت

بغض تلخی در گلویم کرد و رفت

مذهب او هرچه بادا باد بود

خوش به حالش که انقدر آزاد بود

بی نیاز از مستی می او شاد بود

چشم هایش مست مادر زاد بود

یک شبه از عمر سیرم کرد و رفت

من جوان بودم پیرم کرد و رفت

 

 

 

88/04/08 |دل نویس : پسر تنها |

 

 

عشق یعنی یک تبسم یک نگاه
کن تماشایش ولی با اشک و آه


عشق یعنی بی قراری بی کسی
عشق یعنی یک بغل دلواپسی

عشق یعنی این دلم کم طاقت است
با وجودش بی قراری عادت است

عشق یعنی اگر او چیزی نگفت
تو بگویی راز دل را هم نخست

88/04/07 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |
 

...و عشق ... و عشق این موزه شیرین و تلخ ....
و عشق تنها به چشمان هم خیره شدن نیست ...
بلکه همراه یکدیگر به یک سو نگریستن است ....

 

88/03/27 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |
شنیدم که شمشیر جنگ یکیرا دو تا میکند

بنازم به شمشیر عشق که دوتارا یکی میکند

87/11/25 |دل نویس : حسین |
عاشق واقعی دل را شناسد                                 حالت دل را در ان موقع بداند

عاشق واقعی طاقت فراوان                                      در کنجی در پی دلبر بماند

باید بداند ان نفر که                                خدا در فردوس او را به وی رساند

اگر خواستی ببینی عاشقی                                     خود را محک زن تا که شاید

ببین دنیا را بینی تو چه                        اگر بد دیدی نه و خوب دیدی بازم شاید

باید دل را زنی محک در اخر                             تا بینی دلت عشق داند یا نداند

گر عاشق شدی روزی بدان که                                  صالحی بر تو نیز باید باشد

بدان عشق باشد مقدس                                    درنگ نکن که با هوس یکی نباشد

معشوقه نیز دارد حال هوایی                           با دعاهایش تو را به خویش رساند

چچون نبودی عاشق دیدی یک عاشق                           حرف نزن از عشق که ضایع باشد

عشق را توصیف کنم همچون شرابی                            که هرگز مستی اش اتمامی نشاید

پس بدان عاشق عشق بداند                                     گر ندانست عشقش هوس باشد

87/11/24 |دل نویس : حسین |
1- به جای آنکه از روی در مانگی رمانتیک باشید با چشمان باز و امیدوارانه رمانتیک باشید.
2- به خاطر داشته باشید خوشحالی و خوشبختی چیزی نیست که مالکش باشید.خوشبختی یک مهارت است . خوشبختی را نمی توانید به چنگ آورید. خوشبختی را هنگامی تجربه خواهید کرد که بیاموزید در هر لحظه چگونه زندگی کنید.
3- چنانچه خواهان آن هستید که عاشق باشید. می بایست نخست عشق را در درون خود جسته و یافته باشید. فقط در این هنگام است که عشق را در دیگری نیز خواهید یافت.
4- به ازدواج خود مانند راهی محتول کننده و سفری که در بردارنده رشد و تغییر شخصی است بنگرید . گام برداشتن در این مسیر برای شما و همسرتان نیرو استحکام , پایمردی و بردباری به همراه خواهد آورد تا بتوانید سفر عشق را دو شادو ش یکدیگر بپیمایید.
5- به همسرتان توجه و علاقه نشان دهید و هرگز از یاد مبرید که چرا عاشق او شدید.
6- به همسرتان کمک کنید شما را بیشتر و بهتر دوست داشته باشد. با در میان گذاشتن خواسته های پنهان و نیز درونی ترین و عمیقترین نیازهایتان با او کمکش کنید تا شما را خوشحال کند.
7- به بیان این نکته که عاشق همسرتانید اکتفا نکنید. به او بگویید چرا دوستش دارید و به او عشق می ورزید.
8- اعجاز و وفوری را که همسرتان با عشق خود به زندگیتان آورده شکر گزار باشید.همانا او کلید ورود شما به بهشت روی زمین است.
9- به خاطر داشته باشید ازدواج به شما کمک می کند تا هر آنچه را در شما دوست داشتنی نیست بهبود بخشید.
10- پایبندی خود را ازدواجتان هر روز تمدید وتجدید کنید . آن را قوی تر و عمیقتر از روز قبل سازید. این امر رابطه شما را از یک دوستی و یا موانست به یگانگی و الحاقی حقیقی و کم نظیر بدل می سازد که یک یک اعمال و حرکات شما را از معنا و مفهوم آکنده می سازد.
همواره مراقب چهار نشانه هشدار دهنده در مورد ازدواج باشید:
مقاومت, مخالفت, جبهه گرفتن
بی میلی, دلخوری , انزجار
طرد کردن , رد کردن , نپذیرفتن
واپس زدن , سرکوب کردن و سرخوردگی .
87/09/17 |دل نویس : مصطفی |
 

 

از نگاه همیشه منتظرم....

                                  از چشمان بارانی ام.....

                                                               ازبوسه های نشکفته ام.....

بنو یسم برایت از ترسم....

                                 ترس از بی تو ماندن وبی تو رفتن...

                                                                               بی تو گفتن وبی تو خواندن....

بنویسم بـرایــت از معنای زنــدگی...

                                                   از اینکه من زندگی را در کنار تو بودن معنا می کنم....

زندگی را برای تو سرودن معنا می کنم....

                                                      من زندگی را در خروش چشمان نیلگونت معنا می کنم....

من زندگی را در آغوش تو بودن معنا می کنم....

                                                     معنای زندگی معنای بوسه های آتــشـین عشق است....

زندگی یعنی عشق.....

 

87/08/23 |دل نویس : امیر |

منبع : www.shere-sepid.blogfa.com

لبان‌ات
به ظرافت ِ شعر
شهواني‌ترين ِ
بوسه‌ها را به شرمي چنان مبدل مي‌کند
که جان‌دار ِ غارنشين از آن سود مي‌جويد
تا به صورت ِ انسان درآيد


و گونه‌هاي‌ات
با دو شيار ِ مورّب،
که غرور ِ تو را هدايت مي‌کنند و
سرنوشت ِ مرا
که شب را تحمل کرده‌ام
بي‌آن‌که به انتظار ِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتي سربلند را
از روسبي‌خانه‌هاي ِ دادوستد
سربه‌مُهر بازآورده‌ام
هرگز کسي اين‌گونه فجيع به کشتن ِ خود برنخاست

 که من به زنده‌گي نشستم!

و چشمان‌ات راز ِ آتش است.
و
عشق‌ات پيروزي‌ ِ آدمي‌ست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير مي‌شتابد.
و آغوش‌ات
اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن
و گريز ِ از شهر
که با هزار انگشت
به‌وقاحت
پاکي‌ي ِ آسمان را متهم مي‌کند.


کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
و انسان با نخستين درد.
در من زنداني‌ي ِ ستم‌گري بود
که به آواز ِ زنجيرش خو نمي‌کرد ــ
من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.


طوفان‌ها
در رقص ِ عظيم ِ تو
به‌شکوه‌مندي
ني‌لبکي مي‌نوازند،
و
ترانه‌ي ِ رگ‌هاي‌ات
آفتاب ِ هميشه را طالع مي‌کند.
بگذار چنان از خواب برآيم
که کوچه‌هاي ِ شهر
حضور ِ مرا دريابند.
دستان‌ات آشتي است
و دوستاني که ياري مي‌دهند
تا دشمني از يادبرده شود


پيشاني‌ات آينه‌ئي بلند است
تابناک و بلند،
که خواهران ِ هفت‌گانه در آن مي‌نگرند
تا به زيبائي‌ي ِ خويش دست يابند.
دو پرنده‌ي ِ بي‌طاقت در سينه‌ات آواز مي‌خوانند.
تابستان از کدامين راه فرا خواهد رسيد
تا عطش
آب‌ها را گواراتر کند؟
تا در آئينه پديدار آئي
عمري دراز در آن نگريستم
من برکه‌ها و درياها را گريستم
اي
پري‌وار ِ در قالب ِ آدمي
که پيکرت جز در خُلواره‌ي ِ ناراستي نمي‌سوزد! ــ

حضورت بهشتي‌ست که گريزاز جهنم را توجيه مي‌کند،
دريائي که مرا در خود غرق مي‌کند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم


و سپيده‌دم با دست‌هاي‌ات بيدار مي‌شود

شعر از احمد شاملو

87/08/10 |دل نویس : بهار - بهاری |

منبع : www.shere-sepid.blogfa.com

 روزي خواهم آمد

           و پيامي خواهم آورد

         در رگ‌ها نور خواهم ريخت


و صدا خواهم در داد:

 اي سبدهاتان پر خواب!سيب آوردم

                        سيب سرخ خورشيد

خواهم آمد،

         گل ياسي به گدا خواهم داد


          زن زيباي جذامي را

          گوشواري ديگر خواهم بخشيد


كور را خواهم گفت:چه تماشا دارد باغ!

دوره گردي خواهم شد،

                 كوچه‌ها را خواهم گشت،

جار خواهم زد، آي شبنم،شبنم،شبنم....

رهگذاري خواهد گفت: راستي را،

     شب تاريكي است

                  كهكشاني خواهم دادش 

روي پل دختركي بي پاست،

 دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت


هر چه دشنام،از لب‌ها خواهم برچيد

هر چه ديوار،از جا خواهم بركند

    رهزنان را خواهم گفت:

         كارواني آمد بارش لبخند!

ابر را پاره خواهم كرد

من گره خواهم زد،

          چشمان را با خورشيد،

  دل‌هارا باعشق

                    سايه‌هاي را با باد


و بهم خواهم پيوست،

 خواب كودك را با زمزمه زنجره‌ها

بادبادك‌ها، به هوا خواهم برد

گلدان‌ها آب خواهم داد


خواهم آمد

پيش اسبان،گاوان،علف سبز نوازش خواهم ريخت

مادياني تشنه،سطل شبنم را خواهم آورد

خر فرتوتي در راه،من مگس‌هايش را خواهم زد


خواهم آمد

 سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت


پاي هر پنجره‌اي شعري خواهم خواند


هر كلاغي را كاجي خواهم داد


     آشتي خواهم داد

            آشنا خواهم كرد

                  راه خواهم رفت

            نور خواهم خورد

                     دوست خواهم داشت

((شعر از: سهراب سپهری))

87/07/30 |دل نویس : بهار - بهاری |

فهمیدن عشق را چه مشکل کردند

                           ما را زدرون خویش غافل کردند

انگار کسی به فکر ماهی ها نیست

                         سهراب بیا که آب را گل کردند

87/07/26 |دل نویس : |
دوستهای نازنینم سلام
خوشحالم که توی گروه شما عضو شدم
دلم میخواد اولین نوشته ام توی این وبلاگ شعری باشه که اولین بار از نازنین
ی شنیدم که خیلی برام عزیز بود وهست...هر چند که من و تنها گذاشت...
شعری از مشیری

بی تو مهتابم....!
                                
شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم ان عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو در خشید
باغ صد خاطره خندید
عطرصد خاطره پیچید
یادم امد که شبی با هم از ان کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در ان خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب ان جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت
اسمان صاف وشب ارام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در اب
شاخه ! دست بر اورده به مهتاب
دشتها ِصحرا ِگل و سنگ
همه د ل داده به اواز شباهنگ
یادم امد، تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این اب نظر کن
اب ، ایینه عشق گذران هست
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران
باش فردا که دلت با دیگران هست
تا فراموش کنی چندی ار این شهر سفر کن
با تو گفتم، حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم،نتوانم!
روز اول که دل من به هوای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی
من نرمیدم،نگسستم
بازگفتم تو صیادی و من اهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم....!
حذر از عشق ندانم،نتواتنم
اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر عشق تو خندید
یادم امدکه دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
رفت در ظلمت غم ان شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از ان عاشق ازرده خبر هم
نکنی دیگر از ان کوچه گذر هم

بی تو اما به چه حالی من ازآن کوچه گذشتم...!

87/07/21 |دل نویس : شاپرک |
روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.

  

او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟

بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.

شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي دست نوازش کشيده ايد؟

87/07/19 |دل نویس : سوسن |

به همه لبخند بزن ولی فقط و فقط برای یکی  بخند

همه رو دوست داشته باش ولی فقط و فقط به یکی عشق بورز

در قلب همه باش ولی فقط و فقط یک نفر در قلب تو باشد

87/07/18 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |
اسکله ناز چشات حریم امن قایقم
تو ساعت یه ربع عشق عقربه دقایقم

گرمی دستهای تو رو به صد تا دنیا نمیدم
هر وقت که یارم من تو بودی بی کسی رو نفهمیدم

تو بند دل، سلول عشق ،حبس نگاهت رو میکشم
ولی بازهم رو میله هاش عکس چشات رو میکشم

ای قصه بی سر و ته ، شعر بدون قافیه
برای مرگ این صدا نبودن تو کافیه ...

حریم امن قایق دلم ، اسکله ناز چشمان توووووست !

 

87/07/13 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |

چشم هاي من ...
اين جزيره ها كه درتصرف غم است ،
اين جزيره ها كه ازچهارسو محاصره است ،
در هواي گريه هاي نم نم است ...
گرچه گريه هاي گاه گاه من ،
آب مي دهد درخت درد را ...
برق آه بي گناه من
ذوب مي كند سدِ صخره هاي سختِ درد را
فكر مي كنم
عاقبت هجوم ناگهان عشق ...
فتح مي كند
پايتخت درد را .


 

87/07/12 |دل نویس : |

نگفتمت مرو آنجا كه آشنات منم

دراين سراب فنا چشمه حيات منم

                                                           وگر زخشم روي هزار سال زمن

                                                           به عاقبت به من آيي كه منتهات منم

نگفتمت كه به نقش جهان مشو راضي

كه نقشبند پرده ي رضات من

                                                           نگفتمنت كه منم بحر و تو يكي ماهي

                                                           مرو به خشك كه درياي با صفات منم

نگفتمت كه چو مرغان به سوي دام مرو

بيا كه قوت پرواز پر و پات منم

                                                           نگفتمت كه تو را ره زنند و سرد كنند

                                                           كه آتش و تپش و گرمي هوات منم

نگفتمت كه صفتهاي زشت در تو نهند

كه گم كني كه سرچشمه ي صفات منم

                                                           اگر چراغ دلي دان كه خانه كجاست

                                                           وگر خدا صفتي دان كه كدخدات منم
87/07/11 |دل نویس : |

تو همونی که دلم یه عمری آرزوشو داشت

همونی که غیر اون هیچ کسی رو قبول نداشت 



تو همونی که برام قشنگ ترین بهونه بود
همونی که بهترین لحظه ی عاشقونه بود

 
تو همونی که چشام سراغ اشکاشو گرفت
اون که حتی شبای فاصله دستاشو گرفت

 
تو همونی که می گفتم مال من میشه یه روز
اون که از خاطر من نرفته یک لحظه هنوز

 
تو همونی که می خواستم باهاش عاشقی کنم
از خودم، از خودمون یه روز باهاش حرف بزنم

 
تو همونی که دلم همش به اون فکر می کنه
هیچ کسی و هیچ چیزی عشقشو کم نمی کنه

 
تو همونی که هنوز با خاطره ش جون می گیرم
تو همونی که هنوز برای چشماش می میرم
 
تو همونی که قرار نبود بدون ما بره
تو همونی که نگفت از ما یه روزی می گذره

               

87/07/07 |دل نویس : سپیده |
مهربانم ای خوب

یاد قلبت باشد

یک نفر هست اینجا

بین ادمهایی که همه

سرد و غریبند با تو

تک و تنها به تو می اندیشد

وکمی دلش از دوری تو دلگیر است....

87/07/04 |دل نویس : آیلار |

عشق من منو صدا کن
منو از خودم رها کن
تو اجاق مرده دل
آتشی تازه به پا کن
تو منو از نو بنا کن

 

عشق من منو صدا کن
قصه ام رو بی انتها کن
رو به روت آیینه بگذار
ابدیتی بنا کن
عشق من منو صدا کن

 

قصه نگفته ام من
تو بیا روایتم کن
عشق من مرمتم کن
از عذابم راحتم کن
ای صدایت تو نهایت
راهی نهایتم کن

عشق من منو صدا کن
من رو از نو بنا کن
منو راهی قصه ها کن

 

عشق من منو صدا کن ... منتظرم صدام کن

87/06/28 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |
من اگر عاشق نباشم از خودم سیرم
من اگر عاشق نباشم زود میمیرم

سینه سردش پیش ماست ،
لبریز دردش پیش ماست ،
همسفر آتش کجاست ،

سفره دل خالی و بی روزی است
سینه ام محتاج آتش سورزی است

نازنین تو همرهی با راز داران میکنی
آتشی را زیر خاکستر تو پنهان میکنی

من که خود در مبعد دل دادگان آینه ام
تل خاکستر نمیخوام درون سینه ام

من اگر عاشق نباشم از خودم سیرم
من اگر عاشق نباشم زود میمیرم

من اگر عاشق نباشم از خودم سیرم ،زود میمیرم

 

من اگه عاشق نباشم از خودم سیرم ، زود میمیرم


87/06/28 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |

اگر عالم رو هفت شهر باشد ز عشق

اگر این هفت شهر عشق را هفت خانه باشد ز وفا

و اگر این هفت خانه را هفت چراغ به روشنی دل عاشق باشد چو مهتاب

تو به تنهایی هفت چراغ مهتاب گونه ی  دل من در این هفت خانه وفای کوچک این هفت شهر عشقی

 

87/06/27 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |
نخي كه داخل شمعه از شمع پرسيد


چرا وقتي مي سوزم تو آب ميشي....؟


شمع جواب داد:وقتي مي بيني يكي كه تو قلبته داره مي سوزه ،


مگه مي توني گريه نكني؟؟؟
 

87/06/26 |دل نویس : |
به جای دسته گلی كه فردابه گورم نثارمی كنی امروزباسبدی ازمحبت يادم كن به‎ ‎عوض اشكی كه فردا برمزارم می ريزی امروز با تبسم مختصری شادم كن!

87/06/26 |دل نویس : مصطفی |

هميشه فكر ميكردم عدد عشق يه عدد خيلي بزرگه

فكر ميكردم وقتي بخوام بگم دوستت دارم بايد بگم ۱۰۰۰ تا

۱۰۰۰۰ تا ۱۰۰۰۰۰۰ تا يا بي نهايت اما الان ميفهمم عدد عشق فقط يكه!

چون همه ء چيزاي خوب دنيا يكين، خدا،خورشيد،مادر،قلب.....

 

پس منم يه دونه عاشقم

 

87/06/25 |دل نویس : سپیده |
طرف ما شب نیست

صدا با سکوت اشتی نمی کند

من با تو تنها نیستم

هیچکس با هیچکس تنها نیست

شب از ستاره ها تنها تر است

من تو را دوست دارم

و.....

شب از ظلمت خود وحشت می کند

87/06/25 |دل نویس : آیلار |

 

 

 

تو را به جای همه کسانی که نشناختم دوست دارم .
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌ یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

 

می‌اندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی

 

تو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم

سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز
87/06/24 |دل نویس : سپیده |

بچه ها شوخي شوخي به گنجيشكا سنگ ميزنن و گنجيشكا جدي جدي ميميرن

آدما شوخي شوخي زخم زبون ميزنن و دلا جدي جدي ميشكنن

تو شوخي شوخي لبخند ميزني و من جدي جدي عاشقت ميشم

نميخواي شوخي شوخي به اينكه جدي جدي دوستت دارم فكر كني؟

87/06/24 |دل نویس : سپیده |

 

بغض نكن،گريه نكن،اگر چه غم كشيده اي

 

براي من فاش بكن خواب ِ بدي كه ديده اي

 

اگر كه اعتماد ِ تو به دست اين و آن كم است

 

تكيه به شانه ام بده كه مثل ِ صخره محكم است

 

به پاي حرفم بنشين، فقط ترانه گوش كن

 

جام به جام ِ من بزن، جان مرا تو نوش كن

 

تو را به شعر مي كشم،چو واژه پيش مي روي

 

مرگ فرا نمي رسد تو تازه خلق مي شوي

 

تو درشب ِ تولدت به شعله فوت مي كني

 

به چشم ِ من كه مي رسي،فقط سكوت مي كني

 

دست دراز مي كنم،تو را به رقص مي برم

 

نازكني ناز ِ تو را به روي چشم،مي خرم

 

اگر كسي دردل ِ توست بگو كنارمي روم

گناه كن بجاي تو بر سر ِ دارمي روم
87/06/24 |دل نویس : سپیده |
زیبایی عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ریختن. عشق خیالی ست که اگه به واقعیت برسه دیگه طعم شیرینشو ازدست می ده. عشق یه کویره که عاشق تشنه با رویای سراب معشوق قدم به جلو میذاره. عشق راه ناهمواریه که وقتی ازش گذشتی و تمام سختیا رو پشت سر گذاشتی می رسی به جایی که اصلا تصور نمی کردی آخرش این باشه مثل کسی که از کوهی بالا می ره به امید اینکه ببینه پشت اون کوه چیه؟ لذتش فقط امید و رویای رسیدن به اون بالاست وقتی رسیدی می بینی هیچی پشت کوه نبوده و نیست ناامید و خسته می شه


87/06/24 |دل نویس : سپیده |

 منبع : www.shere-sepid.blogfa.com

كردي آهنگ سفر،اماپشيمان ميشوي
چون بيادآري پريشانم،پريشان ميشوي
گربه خاطرآوري اين اشك جانسوزمرا
آنچه من هستم كنون درعاشقي،آن ميشوي


عزم هجران كرده اي،شايدفراموشم كني
منكه ميدانم توهم چون شمع،گريان ميشوي
بشكندپيمانه صبرم،ولي درچشم خلق
چون دگرخوبان توهم،بشكسته پيمان ميشوي


مرغ باغ عشقي ودورازتوجان خواهم سپرد
آن زمان بي همزبان،دراين گلستان ميشوي

87/06/23 |دل نویس : بهار - بهاری |
این روزا عادت همه رفتن ودل شکستنه 
درد تموم عاشقا پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه
گردای رو اینه ها فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا یه شب کبوتر شدنه
این روا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه
این روزا کار آدما دلهای پک رو بردنه
بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه
این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه
جرم تمومشون فقط لذت آشناییه
این روزا توی هر قفس یکی دو تا قناریه
شبها غم قناریها تو خواب خونه جاریه
این روزا چشمای همه غرق نیاز شبنمه
رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه
این روزا ورد بچه ها بازی چرخ و فلکه
قلبای مثل دریامون پر از خراش و ترکه
این روزا عادت گلها مرگ و بهونه کردنه
کار چشمای آدما دل رو دیونه کردنه
این روزا کار رویامون از پونه خونه ساختنه
نشونه پروانگی زندگی ها رو باختنه
این روزا تنها چارمون شاید پرنده مردنه
رو بام پک آسمون ستاره رو شمردنه
این روزا آدما دیگه تو قلب هم جا ندارن
مردم دیگه تو دلهاشون یه قطره دریا ندارن
این روزا فرش کوچه ها تو حسرت یه عابره
هر جا یکی منتظر ورود یه مسافره
این روزا هیچ مسافری بر نمی گرده به خونه
چشای خسته تا ابد به در بسته می مونه
این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پر زدن و نموندنه
این روزا درد آدما فقط غم بی کسیه
زندگیشون حاصلی از حسرت و دلواپسیه
این روزا خوشبختی ما پشت مه نبودنه
کار تموم شاعرا فقط غزل سرودنه
این روزا درد آدما داشتن چتر تو بارونه
چشمای خیس و ابریشون همپای رود کارونه
این روزا دوستا هم دیگه با هم صداقت ندارن
یه وقتا توی زندگی همدیگر و جا می ذارن
جنس دلای آدما این روزا سخت و سنگیه
فقط توی نقاشیا دنیا قشنگ و رنگیه
این روزا جرم عاشقی شهر دل و فروختنه
چاره فقط نشستن و به پای چشمی سوختنه
اسم گلا رو این روزا دیگه کسی نمی دونه
اما تو تا دلت بخواد اینجا غریب فراوونه
این روزا فرصت دلا برای عاشقی کمه
زخمای بی ستاره ها تشنه یاس مرهمه
این روزا اشک مون فقط چاره ی بی قراریه
تنها پناه آدما عکسای یادگاریه
این روزا فصل غربت عشق و یبدهای مجنونه
بغضای کال باغچه منتظر یه بارونه
این روزا دوستای خوبم همدیگر رو گم میکنن
دلای پک و ساده رو فدای مردم میکنن
این روزا آدما کمن پشت نقاب پنجره
کمتر میبینی کسی رو که تا ابد منتظره
مردم ما به همدیگه فقط زود عادت می کنن
حقا که بی وفایی رو خوب هم رعایت میکنن
درسته که اینجا همه پاییزا رو دوست ندارن
پاییز که از راه میرسه پا روی برگاش می ذارن
اما شاید تو زندگی یه بغض خیس و کال دارن
چند تا غم و یه غصه و آرزوی محال دارن
این روزا باید هممون برای هم سایه باشیم
شبا یه کم دلواپس کودک همسایه باشیم
اون وقت دوباره آدما دستاشون رو پل میکنن
دردای ارغوانی رو با هم تحمل می کنن
اگه به هم کمک کنیم زندگی دیدنی میشه
بر سر پیمان می مونن دوستای خوب تا همیشه
اما نه فکر که میکنم این کار یه کار ساده نیست
انگار برای گل شدن هنوز هوا آماده نیست
87/06/20 |دل نویس : نجوا |
نام تو رو آورده ام دارم عبادت میکنم
 گرد نگاهت گشته ام دارم زیارت میکنم
 دستت به دست دیگری از این گذشته کار من
 اما نمی دانم چرا دارم حسادت میکنم
 گفتی دلم را بعد از این دست کس دیگر دهم
 شاید تو با خود گفته ای دارم اطاعت میکنم
 رفتم کنار پنجره دیدم تو را با بگذریم
 چیزی ندیدم این چنین دارم رعایت میکنم
 من عاشق چشم تو ام تو مبتلای دیگری
 دارم به تقدیر خودم چندیست عادت میکنم
 تو التماسم می کنی جوری فراموشت كنم
 با التماس ولی تو را به خانه دعوت میکنم
 گفتی محبت کن برو باشد خداحافظ ولی
 رفتم که تو باور کنی دارم محبت میکنم

مريم حيدر زاده

87/06/20 |دل نویس : نجوا |

مث اون موج صبوری که وفاداره به دریا
تو مهی مثل حقیقت مهربونی مث رویا
چه قدر تازه و پکی مث یاسای تو باغچه
مث اون دیوان حافظ که نشسته لب طاقچه
تو مث اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر
مث اون حرفی که ناگفته می مونه دم آخر
تو مث بارون عشقی روی تنهایی شاعر
تو همون آبی که رسمه بریزن پشت مسافر
مث برق دو تا چشمی توی یک قاب شکسته
مث پرواز واسه قلبی که یکی بالاشو بسته
مث اون مهمون خوبی که میآد آخر هفته
مث اون حرفی که از یاد دل و پنجره رفته
مث پاییزی ولیکن پری از گل های پونه
مث اون قولی که دادی گفتی یادش نمی مونه
تو مث چشمه آبی واسه تشنه تو بیابون
تو مث یه آشنا تو غربت واسه یه عاشق مجنون
تو مث یه سرپناهی واسه عابر غریبه
مث چشمای قشنگی که تو حسرت یه سیبه
چشمه ی چشمای نازت مث اشک من زلاله
مث زندگی رو ابرا بودنت با من محاله
یک روزی بیا تو خوابم بشو شکل یک ستاره
توی خواب دختری که هیچ کس و جز تو نداره
تو یه عمر می درخشی تو یه قاب عکس خالی
اما من چشمام رو دوختم به گلای سرخ قالی
تو مث بادبادک من که یه روز رفت پیش ابرا
بی خبر رفتی و خواستی بمونم تنهای تنها
تو مث دفتر مشقم پر خطای عجیبی
مث شاگردای اول کمی مغرور و نجیبی
دل تو یه آسمونه دل تنگ من زمینی
می دونم عوض نمی شی تو خودت گفتی همینی
تو مث اون کسی هستی که میره واسه همیشه
التماسش می کنی که بمون اون میگشه نمیشه
مث یه تولدی تو مث تقدیر مث قسمت
مث الماسی که هیچ کس واسه اون نذاشته قیمت
مث نذر بچه هایی مث التماس گلدون
مث ابتدای راهی مث اینه مث شمعدون
مث قصه های زیبا پری از خوابای رنگی
حیفه که پیشم نمونن چشای به این قشنگی
پر نازی مث لیلی پر شعری مث نیما
دیدن تو رنگ مهره رفتن تو رنگ یلدا
بیا مثل اون کسی شو که یه شب قصد سفر کرد
دید یارش داره میمیره موندش و صرف نظر کرد


مريم حيدر زاده

87/06/20 |دل نویس : نجوا |
به دیدارم بیا هر شب
در این تنهایی تنها و تاریک خدامانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن ، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها
دلم تنگ است
یبا بنگر ، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده وین تالاب مالامال
دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهی ها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ،ای همگناه من در این برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود می پوشند رو در خواب های بی گناهی ها
ومن می مانم وبیداد بی خوابی
در این ایوان سرپوشیده متروک
شب افتاده است و در تالاب من دیریست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی ها ، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی
که می ترسم ترا خورشید پندارند
و می ترسم همه از خواب برخیزند
و می ترسم که چشم از خواب بردارند
نمی خواهم ببیند هیچکس ما را
نمی خواهم بداند هیچکس ما را
و نیلوفر که سر بر می کشد از آب
پرستوها که با پرواز و با آواز
و ماهی ها که با آن رقص غوغایی
نمی خواهم بفهمانند بیدارند
شب افتاده است و من تنها و تاریکم
بیا ای مهربان با من
بیا ای نازنین من
87/06/18 |دل نویس : |
منبع : www.shere-sepid.blogfa.com 
منبع : www.shere-sepid.blogfa.com
 
زمين را عاشقت كردي رفتی
 هوا را عاشقت كردي رفتی
و هر چه بين اين دو
 جادوی نگاهت کردی رفتی
 
منبع : www.shere-sepid.blogfa.com 
 
گِلت وقتي كه حاضر شد خدا لبخند زد يعني
ز بس زيبا شدي حتي خدا را عاشقت كردي
به خود مي بالم از عشقت ولي همواره ميپرسم
چه در ما يافتي آيا كه ما را عاشقت كردي
نه تنها من، نه تنها او نه تنها شاعران حتي
غزل را بيت را واژه را عاشقت كردي
سپس عشق تو از واژه به مطلب ناخني زد
و بعد از آن دو، رِ، مي، فا، سل ،لا ،سي را عاشقت كردي
 
منبع : www.shere-sepid.blogfa.com 

به وقت خواندنت بي اختيار از بغض سرشارم
تو حتي بغض را حتي صدا را عاشقت كردی
 
منبع : www.shere-sepid.blogfa.com
 
 
87/06/17 |دل نویس : بهار - بهاری |
تا برویانم عشق...

بذرها افشاندم...

بارها روییدم...

بارها پژمردم.

تا بنوشانم عشق...

جام مردم گشتم

دل به مردم دادم...

دل از آنها بردم.

و بدانید که در بازی عشق...

شرط بستم با خویش.

باختم دنیا را...

زندگی را بردم!

87/06/17 |دل نویس : رضا - غریب آشنا |

دیگه تموم شد اون روزا که جز تو تو دلم نبود

مردن و رفتن اون روزا خیانت از سوی تو بود

تموم خاطرات من اشکای چشمای منه

بغض غریبی هنوزم توی نفسهای منه

غریب نوازی میکنی بغضمو ساده میشکنی

تا که می گم زجرم نده حرف از جدائی می زنی

خوب آره من دیونتم این ضربه قلب خستمه

صبر منم حدی داره نا مهربونی بستمه

الهی بعد رفتنم قلب تو آتیش بگیره

الهی نور زندگیت تو شب سردت بمیره

خدا کنه یه بی وفا نمک به زخمات بپاشه

منو پروندی کاش که اون اونی که می خوای نباشه

بره و از تو جداشه

 

غرورم و شکستی و گفتی برو پیشم نمون

باشه میرم از پیش تو اما فقط اینو بدون

اگه میخوای با رفتنت تو اوج غربت بمیرم

بودن من زجرت میده می زارم از اینجا میرم

87/06/16 |دل نویس : |
 

همیشه وقتی با هم هستیم احساس آرامش میکنیم ...

حس میکنم یکی به فکرم هست ... مثل آخرین بار ... پیش هم بودمیم و حرف زدیم ... این بار یه کوچولو عصبانی شدیم ...

یکی اون گفت ... یکی من ... زدیم و شروع کردیم به بحث کردن و به دعواو کردن

ولی قلبم طاقت نیاورد و زود تمومش کردم ...

امشب میخواستم مهمترین کاری رو که باید میکردم ... انجام بدم ...

 نوبت یه قول بود ... یه قول... قولی بود که خیلی وقت بود باید ازش میگرفتم  ... قول اینکه تنهام نذاره ... قسم خورد که تنهام نذاره و به جون من قسم خورد تنهام نذاره ...

نمیدونم چه قدر جون من براش ارزش داره ... چه قدر براش مهمم ... چه قدر دوستم داره ...

نمیگه ...

ولی من برای امید به زندگی ... خودم به خودم میگم : دوستم داره

خودم به خودم میگم ... من براش مهمم ... من رو خیلی دوست داره ... و خودم به خودم میگم :
به جون من حداقل به عنوان جان یک انسان قسم خورد که تناهم نذاره ...

و این امید زندگی منه ... امیدی که هیچوقت نمیخوامن واهی باشه ... هیچوقت

و میدونم تنهام نمیذاره ...

حالا اگر این حرفهای دلم رو میشنوه بهش میگم ... امید به زندگی من رو ازم نگیر ...

میدونم میشنوه ... چون قلبم پیش اون داره فریاد میزنه

تو امید منی تو این دور زمونه

و اگر هنوز میزنه ... فقط و فقط به خاطر تو میزنه ... امیدش تویی

 

میدونم میشنوه ... چون قلبم پیش اون داره فریاد میزنه

قلبم برای تو میزنه ...

87/06/14 |دل نویس : AMIN KHAN - مـدیر گروه |
 

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد


آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد


تو که نزدیک تر از من به منی می دانی


دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد


هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم


از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد


دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق


بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد


ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را

 

87/06/13 |دل نویس : امیر |
 

نه ميشه باورت کنم نه ميشه از تو رد بشم

 نه ميشه خوب من بشي نه ميشه با تو بد بشم

نه دل دارم که بشکني نه جون دارم فدات کنم

نه پاي موندنه مني نه ميتونم رهات کنم

نه ميتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو

نه ميتونم بگم بمون نه ميتونم بگم برو

کجا برم که عطر تو نپيچه توي لحظه هام

قصه مو از کجا بگم که پا نگيري تو صدام

چه جوري از تو بگذرم تويي که معني مني

تويي که از مني اگر تيشه به ريشه ميزني

نه ساده اي نه خط خطي نه دشمني نه هم نفس

نه با تو جايه موندنه نمونده راه پيش و پس

نميشه با تو باشم و اسيره دست غم نشم

فقط ميخوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم

 

87/06/11 |دل نویس : امیر |
 

گلی از شاخه اگر می چینیم

                              برگ برگش نکنیم                                                

                                              و به بادش ندهیم                                          

 لااقل لای کتاب دلمان بگذاریم

                                   و شبی چند از آن را                    

                                                         هی بخوانیم و ببوسیم و معطر بشویم                                                                     

                                                                            شاید از باغچه کوچک اندیشه مان گل روید .....

 

87/06/11 |دل نویس : امیر |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

tanhaeih-dalha

AMIN KHAN - مـدیر گروه

tanhaeih-dalha

http://tanhaeih-dalha.blogfa.com

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

گروه بزرگ دل نویسان ایرونی

گروه دختر پسر های دل نویس ایرونی

گروه دوستی و رفاقت - از دل نوشتن

فرصتی برای دل نویسان ایرونی برای در کنار هم بودن


اطلاعات مختصر گروه
تعدا اعضا در حال حاضر :32 نفر
سن بزرگترین عضو گروه :۲۸ سال
سن کوچک ترین عضو گروه :۱4 سال
میانگین سن اعضا : 20 سال
افتتاح : اول تیر ماه 1387

میانگین مطالب ارسالی در طول روز: ---
میانگین مطالب ارسالی در طول ماه: ---
میانگین بازدید کننده در طول روز :----
حداکثر ظرفیت پذیرش عضو : فعلا نا محدود
تعداد اعضای کمکار اخراجی :15 نفر
رضایت از مدیریت : 80% رضایت بالای 50 %
موضوع نوشته ها : بیشتر دل نوشته -شعر - مطالب جالب - بحث و تبادل نظر و دوستی های جالب




پاتوق هر چی دخترو پسر با مرام عاشق از نوع محترم دل نویس با ملیت ایرانی

گـــروه دل نویــــسان عاشــــــق ایرونی

صفحه اصلی دل نویسان

عضویت و شرایط گروه

بزرگ دانلودستان گوشی -موبایلستان تکنولوژی

عاشقان 14 معصوم ع

PersiaNet.ir | Coo.ir | tanhaeih-dalha